پرسیدم: «گفتید چه حیواناتی بودند؟»
گفت: «رویهمرفته سه جور حیوان بودند. دو تا بز، یک گربه و چهار جفت هم کبوتر».
پرسیدم: «چرا مجبور شدید ترکشان کنید؟»
ـ از ترس توپها. سروان به من گفت که در تیررس توپها نمانم.
پرسیدم: «زن و بچه هم دارید؟»
و انتهای پل را نگاه کردم که چندتا گاری با عجله از شیب ساحل پایین میرفتند. گفت: «فقط همان حیوانهایی بودند که گفتم. البته گربه بلایی سرش نمیآید. گربهها میتوانند خودشان را نجات بدهند، اما نمیدانم بر سر بقیه چه میآید؟»