
Koosha
۳۷
پرسیدم: «از چه کسی طرفداری میکنید؟»
گفت: «من سیاست سرم نمیشود
vesta
۲۱
این موضوع و اینکه گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
H
۱۲
پرسیدم: «زن و بچه هم دارید؟»
و انتهای پل را نگاه کردم که چندتا گاری با عجله از شیب ساحل پایین میرفتند. گفت: «فقط همان حیوانهایی بودند که گفتم. البته گربه بلایی سرش نمیآید. گربهها میتوانند خودشان را نجات بدهند، اما نمیدانم بر سر بقیه چه میآید؟»
امیرحسین
۱۰
البته گربه بلایی سرش نمیآید. گربهها میتوانند خودشان را نجات بدهند،
اقیانوس آرام
۱۰
آن قدر خسته بود که نمیتوانست قدم از قدم بردارد.
apk
۸
دیگر کاری نمیشد کرد. یکشنبه عید پاک بود و فاشیستها به سوی ایبرو میتاختند. آسمان پر از ابرهای تیره و تار بود و هواپیماهایشان به ناچار پرواز نمیکردند. این موضوع و اینکه گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
امیرحسین
۸
گفت: «گربه چیزیش نمیشود. مطمئنم. برای چه ناراحتش باشم؟ اما آنهای دیگر چطور میشوند؟ شما میگویید چه بر سرشان میآید؟»
ـ معلوم است، بالاخره یک جوری نجات پیدا میکنند.
ـ شما این طور فکر میکنید؟
گفتم: «البته.»
مهدی
۸
پرسیدم: «گفتید چه حیواناتی بودند؟»
گفت: «رویهمرفته سه جور حیوان بودند. دو تا بز، یک گربه و چهار جفت هم کبوتر».
پرسیدم: «چرا مجبور شدید ترکشان کنید؟»
ـ از ترس توپها. سروان به من گفت که در تیررس توپها نمانم.
پرسیدم: «زن و بچه هم دارید؟»
و انتهای پل را نگاه کردم که چندتا گاری با عجله از شیب ساحل پایین میرفتند. گفت: «فقط همان حیوانهایی بودند که گفتم. البته گربه بلایی سرش نمیآید. گربهها میتوانند خودشان را نجات بدهند، اما نمیدانم بر سر بقیه چه میآید؟»
~ نگیـــــن ✨💎 ~
۸
ـ اما آنها زیر آتش توپها چه کار میکنند؟ مگر از ترس همین توپها نبود که به من گفتند آنجا نمانم؟
L.NK
۴
«من سیاست سرم نمیشود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمدهام و فکر نمیکنم بتوانم دیگر از اینجا جلوتر بروم».
Fatm Sh
۳
اینکه گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
البرز داوطلب
۲
پرسیدم: «از چه کسی طرفداری میکنید؟»
گفت: «من سیاست سرم نمیشود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمدهام و فکر نمیکنم بتوانم دیگر از اینجا جلوتر بروم»
helya.B
۲
پرسیدم: «از چه کسی طرفداری میکنید؟»
گفت: «من سیاست سرم نمیشود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمدهام و فکر نمیکنم بتوانم دیگر از اینجا جلوتر بروم».
سگ ولگرد
۲
اینکه گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
F.Basiri
۱
یکشنبه عید پاک بود و فاشیستها به سوی ایبرو میتاختند. آسمان پر از ابرهای تیره و تار بود و هواپیماهایشان به ناچار پرواز نمیکردند. این موضوع و اینکه گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
helya.B
۱
آن قدر خسته بود که نمیتوانست قدم از قدم بردارد.
helya.B
۱
یکشنبه عید پاک بود و فاشیستها به سوی ایبرو میتاختند. آسمان پر از ابرهای تیره و تار بود و هواپیماهایشان به ناچار پرواز نمیکردند. این موضوع و اینکه گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
mohammad hamid
۱
اینکه گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
اقیانوس آرام
۱
. البته گربه بلایی سرش نمیآید. گربهها میتوانند خودشان را نجات بدهند، اما نمیدانم بر سر بقیه چه میآید؟»
لئو
۱
این موضوع و اینکه گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
Amta_team
۱
اینکه گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
Paniz
۱
اینکه گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
Meysam Ghfar
۰
دیگر کاری نمیشد کرد. یکشنبه عید پاک بود و فاشیستها به سوی ایبرو میتاختند. آسمان پر از ابرهای تیره و تار بود و هواپیماهایشان به ناچار پرواز نمیکردند. این موضوع و اینکه گربهها میدانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.
M Mohamadzadeh
۰
سرسری گفت: «من فقط از حیوانات نگهداری میکردم».
اما دیگر روی صحبتش با من نبود. و باز تکرار کرد: «من فقط از حیوانات نگهداری میکردم».
L.NK
۰
«من سیاست سرم نمیشود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمدهام و فکر نمیکنم بتوانم دیگر از اینجا جلوتر بروم».
کاربر ۴۱۶۱۷۳۴
۰
«من فقط از حیوانات نگهداری میکردم».
yurika stargirl
۰
گفتم: «در قفس کبوترها را باز گذاشتید؟»
ـ بله.
ـ پس پرواز میکنند.
گفت: «بله، البته که پرواز میکنند. اما دیگران چطور؟ بهترست آدم فکرش را نکند.»
شيرين
۰
پرسیدم: «از چه کسی طرفداری میکنید؟»
گفت: «من سیاست سرم نمیشود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمدهام و فکر نمیکنم بتوانم دیگر از اینجا جلوتر بروم».
ریحان
۰
پرسیدم: «اهل کجایید؟»
گفت: «سن کارلوس».
و لبخند زد. شهر آبا و اجدادیش بود و از همین رو یاد آنجا شادمانش کرد
simin
۰
«بله، البته که پرواز میکنند. اما دیگران چطور؟ بهترست آدم فکرش را نکند.»
