بعد از ساعتها جستجو، قبر شهید را پیدا کردم. برایم خیلی عجیب بود. همه چیز مثل خوابی بود که دیده بودم. باتعجب جوانی را دیدم که آنجا نشسته بود. برای اینکه مطمئن شوم، از او سؤال کردم: ساعت چند است؟
وقتی خواست جواب بدهد، چهرهاش را دیدم، خودش بود. در فکر بودم که این ماجرا چطور ادامه پیدا خواهد کرد که ناگهان خانمی دستش را روی شانهام گذاشت. یکباره پریدم. بعد از سلام و احوال پرسی از مجرد بودنم سؤال کرد. هنگامی که مطمئن شد مجرد هستم، آدرس گرفت تا برای پسرش (همان جوان) به خواستگاری بیایید. من هم آدرس دادم و چند روز بعد آمدند. بدون هیچ مشکلی ازدواج کردیم...