بزرگترین مشکل تو بهعنوان یک آدم دیگر آدمها هستند. تو در برابر آدمهای دیگر آسیبپذیر و به آنها نیازمند هستی. ولی تصور کن رودخانهای در قرن بیستویکم هستی، یا صحرا هستی، یا خرس قطبی هستی؛ باز هم بزرگترین مشکل تو انسانها هستند. باز هم دربرابرشان آسیبپذیر هستی و به آنها نیاز داری.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
دلشکستگی فرق چندانی با عاشقشدن ندارد. هردو بهشدت منقلبکننده هستند و من را سرگردان میکنند. هردو لبریز از خواهش هستند. هردو «خود» را بهتمامی غصب میکنند
maryam sarir
گاهی احساس میکنم نمیتوانم در محاورات درست مشارکت کنم؛ چون همهٔ چیزهایی که میگویم و میشنوم از آبکش اضطرابم عبور میکند
maryam sarir
پس این عکس برای من دربارهٔ دانستن و ندانستن است؛ میدانی در راه مهمانی هستی ولی نمیدانی در راه جنگ هستی. عکس یادآور این است که هیچوقت نمیدانی بر سر تو چه خواهد آمد، یا دوستانت، یا کشورت. فیلیپ راث تاریخ را «بیوقفهٔ پیشبینیناپذیر» خوانده بود. گفته بود تاریخ جایی است که «همهٔ چیزهای غیرمنتظرهاش در زمان رخدادن در حُکمِ رخدادی ناگزیر روی کاغذ میآید و واقعهنگاری میشود». در صورت این کشاورزان جوان میبینیم که دهشت جنگ پیش رو تا چه حد غیرمنتظره بوده. این به ما یادآوری میکند که افقی هست و ما نمیدانیم در پسِ آن چه چیزی در انتظار ماست.
maryam sarir
«چیزها را آن جور که هستند نمیبینیم، آن جور که هستیم میبینیم.»
maryam sarir
ساندر یک بار گفته بود باور دارد عکس میتواند کمک کند «محکم گذشتهٔ تاریخ جهان را در چنگ بگیریم» ولی نمیشود محکم به تاریخ چسبید. همیشه دارد پس میرود و تحلیل میرود و فقط هم تبدیل به گذشتهای ناشناخته نمیشود؛ بلکه همچنین میتواند به آیندهای درستنشدنی تبدیل شود.
maryam sarir