با خودم فکر میکنم که درد چیز عجیب و غریبیست. گاهی نشانهٔ زندهماندن است و رشد کردن، مثل وقتی که داریم قد میکشیم، گاهی هم مثل درد تو سری خوردن از دیگران آدم را سر جایش مینشاند! اما هیچکدام به اندازهٔ دردهایی که آدم از خودیها میخورد عجیب نیست. دردی استخوانسوز که تا مدتها از یادمان نمیرود. و هر بار مرور کردنش، مثل عود کردن سرطانی در سینه است! دردی که اگر آدم را بکشد خوب است و خیالی نیست، اما بیانصاف نمیکشد! ذره ذره اثرش را میگذارد و کارش را میکند! درست مثل سرطان، آدم را از درون میخورد.