
بریدههایی از کتاب نامه های فلوبر
۲٫۰
(۴)
«وظیفهٔ تو چیست؟ آنچه نیاز آن روز است.» نقل قولیست از گوته.
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
کجا دیدهای که من از «حسهایی که تجربه نکردهام» بیبهره بمانم؟ ترتیبی میدهم که ببینی من حسشان میکنم، قلب من هم از جنس قلب آدمیزاد است و اگر نمیخواهم فرزندی داشته باشم برای این است که او را از این حس پدرانه لبریز خواهم کرد. بچهٔ خواهرم را جوری دوست دارم که گویی دختر خودم است و جوری به او میرسم که ثابت کنم دوست داشتنم فقط حرف
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
اول از همه باید در جملهها خون جریان داشته باشد و نه چشمهٔ آب زلال و وقتی میگویم خون، منظورم خونیست که از قلب جاری میشود؛ باید ضربان داشته باشد، بتپد و احساس را برانگیزد. باید کاری کنی درختها عاشقِ هم شوند و سنگ خارا به خود بلرزد؛ میتوان در داستان بهقدر یک پر کاه از عشقی بزرگ سخن گفت؛ داستان دو کبوتر همیشه مرا بیشتر تحت تأثیر قرار
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
ملامتها و سرکوفتهای تو بهقدری بینظیرند که تصمیم دارم کتابی بنویسم مختص بیان این احساساتی که تو مرا به نفهمیدنشان متهم میکنی. سه روز پس از اتمام توصیف صحنهٔ کوتاهی که مادری را در حال نوازش کودکش نشان میدهد، شعرت را خواندم؛ این حرفها برای دفاع از نقدهایم نیست، زیاد برایم مهم نیست. اما از ایدهای که آنها را به من تحمیل کرده است دست نمیکشم.
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
اگر به شناختی از زندگی رسیدهام، به خاطر این است که به شکل معمول نزیستهام، چون کمتر خوردهام و بیشتر جویدهام؛ با افراد مختلفی رفتوآمد کردهام و کشورهای مختلفی را دیدهام. هم پیاده سفر کردهام و هم سوار بر شتر. سهامداران پاریس و یهودیان داماس، طاغیهای ایتالیا و تردستهای سیاهپوست را میشناسم. من زائر سرزمین مقدسم، خودم را میان برف پارناس گم کردم، این خودش نوعی سمبولیسم است.
گله نکنید؛ دنیا را کمی گشتهام و این پاریسی که شما رؤیایش را در سر دارید خوب میشناسم؛ هیچچیز با خواندن کتابی کنار آتش برابری نمیکند... خواندن هملت یا فاوست... در روزی پرشور و هیجان.
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
من به شما توصیه میکنم سفر کنید، و شما مسئلهٔ سلامتیتان را پیش میکشید. دقیقاً به همین دلیل است که باید زندگیتان را تغییر دهید. این جرئت را به خودتان بدهید و برای یک لحظه همهچیز را کنار بگذارید. بگذارید جسمتان کمی نفس بکشد. روحتان هم آسودهتر نفس خواهد کشید. یک ماه محض امتحان، تغییر مکان، چقدر برایتان سخت خواهد
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
به زندگی علاقهمند شوید: «در لحظه زندگی کنید.» این همان پندیست که گوتهٔ بزرگ روی ساعت مچیاش حک کرده بود تا یادش بماند که مدام گوشبهزنگ اتفاقهای این جهان باشد. این چشمانداز برای اقناع همهٔ آدمها کفایت میکند. اما نیرو و توان میطلبد! تاریخ بخوانید، به نسلهای ازدسترفته توجه کنید، اینگونه میتوانید به زندهها شفقت بیشتری بورزید و کمتر رنج ببرید.
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
خوبی دارند خرده میگیرند که از محتوا و نتیجهٔ اخلاقی غافل بودهاند. مگر نه این است که هدف پزشک درمان است، هدف نقاش نقاشی و هدف بلبل آواز خواندن، مگر نه این است که هدف هنر پیش از هر چیز زیباییست!
پیکرتراشانی را که مجسمهٔ زنان واقعی را میسازند، با پستانهایی که میتوانند شیر بدهند و کفلهایی که میتوانند آبستن شوند، به احساسگرایی متهم میکنیم. اما اگر لباسهای گلهگشاد نخی یا اندامهای صاف مثل تابلو میساختند، آرمانگرا یا طرفدار اصول قلمدادشان میکردیم.
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
چهارشنبه صبح، ۷ اکتبر ۱۸۴۶
عشق شبیه گیاهی بهاریست که همهچیز را با امیدش عطرآگین میکند، حتی ویرانههایی را که به آنها میآویزد. عزیزم، این حرفها برای این نیست که بگویم تو ویرانهای. برای این است که بگویم هر قدر ادعا کنی که از من پیرتری، باز هم جوانتری. نگاه تو به من کمی شبیه نگاه مادام دو سِوینیه به لوئی چهاردهم است: «آه، ای پادشاه بزرگ!» فقط چون با او رقصیده بود. چون دوستم داری، مرا خوشقیافه، باهوش و فوقالعاده میبینی و صفات بزرگی به من نسبت میدهی! نه! نه، اشتباه میکنی. سابق بر این، نظرم راجع به خودم همین بود. هیچ احمقی پیدا نمیشود که خودش را فردی بزرگ نپنداشته باشد، هیچ الاغی نیست که در
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
حال گذر و تماشای جویبار خودش را با لذت نگاه نکرده و در هیئت اسبی مجسم نکرده باشد؛ من خیلی چیزها کم دارم، خیلی چیزهای بهتری تا مگر خوب به نظر برسم. تکوتوک چند صفحهٔ خوب نوشتهام، اما اثری خلق نکردهام. چشمانتظار کتابیام که در ذهنم است تا بتوانم ارزشم را با آن بسنجم. اما شاید این کتاب هیچوقت نوشته نشود، و جای تأسف دارد، چون فقدان بزرگیست برای همهٔ کسانی که میتوانستند آن را بشناسند.
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
من زندگیام را به تماشای اقیانوس هنر سپری خواهم کرد، جایی که دیگران در آن دریانوردی میکنند یا میجنگند، و گهگاه خوش دارم
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
به اعماق آب در پی صدفهای سبز و زردی بروم که هیچکس طالبشان نیست، و فقط برای خودم نگهشان دارم و دیوارهای آلونکم را با آنها بپوشانم.
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
چرا همیشه میخواهی از نو شروع کنی؟ وقتی از زنها حرف میزنم خودت را هم یکی از آنها میبینی. اشتباه میکنی و این میرنجاندم. من گفتم که به نظرم لوکونت تمایل به همجنسگرایی دارد. اما نشنیدهام که با دختر فرانسوی لوندی دوست شده باشد. خیال میکنی من هم مثل پ. ژ. دوبرانژه طرفدار عشقهای سبکسرانهام؟ من هم مثل تو نجابت مطلق را (از لحاظ اخلاقی) به عیاشی ترجیح میدهم، اما عیاشی (اگر کاذب نبود) عالی میشد. خوب است که اگر عیاشی نمیکنیم، دستِکم خیالش در سرمان باشد؛ خُب، آنوقت زود این عادت را کنار میگذاریم!
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
چرا همیشه میخواهی از نو شروع کنی؟ وقتی از زنها حرف میزنم خودت را هم یکی از آنها میبینی. اشتباه میکنی و این میرنجاندم. من گفتم که به نظرم لوکونت تمایل به همجنسگرایی دارد. اما نشنیدهام که با دختر فرانسوی لوندی دوست شده باشد. خیال میکنی من هم مثل پ. ژ. دوبرانژه طرفدار عشقهای سبکسرانهام؟ من هم مثل تو نجابت مطلق را (از لحاظ اخلاقی) به عیاشی ترجیح میدهم، اما عیاشی (اگر کاذب نبود) عالی میشد. خوب است که اگر عیاشی نمیکنیم، دستِکم خیالش در سرمان باشد؛ خُب، آنوقت زود این عادت را کنار میگذاریم!
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
و تو گمگشته در طوفان، با آن نور کمجان در افق، به راه خود ادامه خواهی داد. اما این نور کوچک مثل خورشید بزرگ خواهد شد، بازتاب طلاییِ نورش تو را در برمیگیرد و در وجودت رخنه میکند؛ از درون روشن میشوی، خود را سبک حس میکنی و جان میگیری و پس از هر بار خونریزی، بدنت سبکتر میشود. پس تنهاوتنها به دنبال آرامش باشیم، از زندگی فقط یک صندلی راحتی بخواهیم، نه تخت پادشاهی، دنبال رضایت و خشنودی باشیم، نه سرمستی. شور و شوق با صبر زیادی که این حرفه طلب میکند سخت کنار میآید.
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
هزاران بوسهٔ پرمحبت بر چشمهایت
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
روح، غرق در اندیشه، سرشار از غروب آفتاب، صدای امواج و شاخ و برگ درختان و عطر و بوی خوش، جنگلها و گلهها، و سرشار از یاد چهرهٔ آدمها در همهٔ حالتها و ادا و اطوارهای جهان است و هنگام هضم اینها آهسته میخندد، مثل رقّاصهای که از افیون کرخت شده باشد.
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
با زیستن در هنر و جستوجوی بیوقفهٔ حقیقتی که زیبایی به ما عرضه میکند میشود از زندگی اجتناب کرد. کتابهای اساتید بزرگ را بخوانید و سعی کنید طریقشان را بفهمید، روحتان را به روحشان نزدیک کنید. پس از خواندن آنها با شگفتیهایی روبهرو خواهید شد که مسرورتان خواهد کرد. مثل موسی خواهید شد که از کوه سینا پایین میآید. او چون خدا را تماشا کرده بود، چهرهاش نورانی شده بود.
دربارهٔ پشیمانیها، خطاها، ترسهای مبهم و اعتراف چطور؟ عزیز من همهٔ آنها را رها کنید! به خاطر خودتان! چون وجدانتان کاملاً پاک است، میتوانید مقابل ابدیت بایستید و بگویید: «بفرمایید این منم.» وقتی گناهکار نیستیم از چه میترسیم؟
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
از کسانی که زمانی دوستشان داشتیم، اما آنها دیگر دوستمان ندارند، یا ما دیگر دوستشان نداریمکه غمانگیزتر است. جوانتر که بودم دوستیهای عمیقی داشتم. بعضی از دوستانم را خیلی دوست داشتم، اما همه کمکم (بیآنکه خودشان بخواهند) به قول معروف مرا قال گذاشتند و رفتند. بعضیشان ازدواج کردند، بقیه رفتند پی جاهطلبیشان و الیآخر! در سیوپنج سالگی (من سیوهشت سالهام) میبینیم از جوانی بازماندهایم؛ به سمتش که بازمیگردیم سرگذشتمان را میبینیم. دربارهٔ عشق باید بگویم که این خوشبختی محض چیزی جز مصیبت، طوفان و ناامیدی برایم نداشت. زن برایم چیزی دستنیافتنیست. هرچقدر بیشتر
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
دربارهاش مطالعه میکنم، کمتر درکش میکنم. همیشه بهقدر توانم خود را از عشق دور نگه داشتهام. ورطهایست که هم جذبم میکند و هم میترساندم. بهعلاوه معتقدم که یکی از دلایل ضعف اخلاقی در قرن نوزدهم به شعر و شاعریِ اغراقآمیز آن برمیگردد. به زعم من آموزهٔ لقاح پاک نوعی نبوغ سیاسی از جانب کلیسا به حساب میآید. کلیسا به نفع خودش تمامی امیال زنانهٔ آن زمان را شکل داد و درعینحال مُهر باطل بر آنها زد. نویسندهای پیدا نمیشود که مدح مادر، همسر یا معشوقهاش را نگفته باشد. هر نسلی، دردمند، مثل کودکی مریض سر بر دامن زنان میگذارد و اشک میریزد. از سستی مردان در برابر زنان حرفی زده نمیشود.
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
خوشبختی نخواهیم رفت، زیرا در مسیر تکامل ما نیست، اما بشر آرامش بیشتری خواهد داشت.
میدانید هنوز چهچیزی موجب رنجشتان میشود؟ خودتان را میان هزارچیز بیاهمیت گم کردهاید. در زندگیتان همان راهی را در پیش گرفتهاید که من در کتابهایم. اولویتها را فدای ایدههای دورودرازتان میکنید و این از ضعفِ تدبیر است. آزادید، هیچچیز جلودارتان نیست و همهچیز جلودارتان است. وقتی صحبت از دارو میشود حرف سلامتیتان را پیش میکشید، اما تنها راه درمان این است که خود را درمانشده تصور کنید. آدمهایی که بخواهند درمان شوند درمان میشوند، از پزشکها بپرسید. از این گذشته، به من گفتهاید اقامت در پاریس آن هم در
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
زمستان برایتان خوب نیست. چرا؟ امتحان کنید. وقتی به شرق میرفتم (دو سال در شرق سفر کردم) قلبم داشت از جا کنده میشد اما، چون به خودم قول داده بودم بروم، رفتم و برگشتم.
حکایت گاری در گل مانده را بخوانید، پند اخلاقی خوبی دارد. کمی شهامت داشته باشید، عاشق رنجتان نباشید و هر وقت بیش از حد غمگین بودید برایم بنویسید، چون من محبت عمیقی به شما دارم.
با هزار احترام.
کاربر ۷۷۳۹۹۲۲
حجم
۴۵۶٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۱۲ صفحه
حجم
۴۵۶٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۱۲ صفحه
قیمت:
۱۵۶,۰۰۰
تومان