
بریدههایی از کتاب کیلمنی، بانوی باغ
۳٫۲
(۴۱)
«تو نمیتوانستی با گلها دوست نباشی. دوستداشتنیها همیشه جذب دوستداشتنیها میشوند.
Azar
همیشه اول چشمهایش میخندید و بعد از آنجا به چهرهاش سرازیر میشد
Ooham
وحشتناک عاشق مطالعه بود.
Book
"حرف نمیزد مگر اینکه چیزی برای گفتن داشته باشد".
Book
وقتی خواستی دنبال عشقت بروی عقلت را با خودت بردار
بهارک🌿
اینجا حقیقتاً وعدهگاه آرامش دیرین است. اینجا میتوانم به خواب بروم و خواب ببینم و رؤیاپردازی کنم. عجب آسمانی! آیا چیزی بینظیرتر از آبی بلورین و درخشان مشرقی وجود دارد، و آن ابرهای سفید و در حال گذر که چون توری بههمبافته میمانند؟ آن یاسها چه عطر سکرآور و مدهوشکنندهای دارند! آیا بوی خوش هم قادر است انسان را مست کند.
Ooham
وقتی خواستی دنبال عشقت بروی عقلت را با خودت بردار.
Book
دوستش داشتم. ولی روحم را آزرد. نمیدانستم آدم میتواند چیزی را که آزارش میدهد هم دوست داشته باشد. حس میکنم انگار چیزی را از دست دادهام که هیچگاه نداشتهام. حس بسیار احمقانهای است، اینطور نیست؟ ولی میدانی خیلی داستان را درک نکردم. دربارهٔ عشق است و من هیچچیز دربارهٔ عشق نمیدانم. مادر یک بار به من گفت که عشق نفرین است، و من باید دعا کنم که هیچوقت وارد زندگیام نشود. کاملاً جدی بود و برای همین باورش کردم. ولی کتاب تو میآموزد که عشق موهبت است. میگوید که عشق باشکوهترین و حیرتانگیزترین چیز در دنیاست. کدامیک را باید باور کنم؟"
fereshteh
هشیارانه جواب داد: «بله، به تقدیر اعتقاد دارم، ولی تا حدی.
Book
هرکس که یک بار چشمش به او میافتاد، برمیگشت تا دوباره نگاهش کند.
Book
بله دوستش داشتم. ولی روحم را آزرد. نمیدانستم آدم میتواند چیزی را که آزارش میدهد هم دوست داشته باشد. حس میکنم انگار چیزی را از دست دادهام که هیچگاه نداشتهام. حس بسیار احمقانهای است، اینطور نیست؟
Book
من به چیزی نیاز ندارم که من را یاد تو بیندازد چون من هیچوقت تو را فراموش نمیکنم.
Book
او برای من همه چیز است
Book
مشکلات و سختیهای زندگی خیلی سریعتر و سودمندتر از گذر زمان یک مرد را بزرگ میکند.
raha
"عشق و عاشقی کار بسیار پسندیدهای است که خیلیها در آن زیادهروی میکنند."
a.
وحشتناک است که چطور یک گناه ممکن است پخش شود و وسعت یابد، تا اینکه زندگی بیگناهان را از بین ببرد، و بعضیوقتها خیلی پس از آنکه آن گناهکار پی حساب و کتابش رفته است.
🤓
باد با خودش نغمههای بسیار داشت، اما به گوش هر شنوندهای همان را میخواند که در قلبش بود.
غزل
هر حرکت او شبیه به شعر و غزل بود. او همچو تجسم کامل بهار بود، گویی درخشش همهٔ برگهای تازه و گرمای دلانگیز صبحگاهان و طراوت شکوفههای جوان هزاران بهار در او حلول یافته بود.
marybooks
مشکلات و سختیهای زندگی خیلی سریعتر و سودمندتر از گذر زمان یک مرد را بزرگ میکند
بهارک🌿
و چشمانش چشمان زنی بود که جوری عاشق میشود که ارزشش را دارد.
fereshteh
واقعاً اشتباهی مرتکب نشده بود؛ و همه دلشان برایش میسوخت و حتماً هر کاری از دستشان برمیآمد برایش انجام میدادند. ولی من معتقدم ترحم هم به همان اندازهٔ سرزنش آزارش میداد، یا حتی بیشتر
fereshteh
"بعضی از اتفاقها قرار است بیفتد و میافتد و بعضی هم قرار نیست اتفاق بیفتد ولی اتفاق میافتد."
کاربر ۷۴۷۴۳۱۴
دربارهٔ بلندپروازی و داشتن رؤیاهای بزرگ، دوست من! من پر از بلندپروازیام. در تکتک سلولهایم میجوشد.
Book
چیزی در چهرهاش بود که اریک را وادار میکرد به او نگاه کند.
Book
یادت هست؟ سر قولت هستی؟
Book
توی دنیای آن بیرون، آدمهای زیادی هستند که شبیه به تو باشند؟
Book
"تا حالا عاشق شدهای؟"
Book
از آن عشقها که فقط یک بار به سراغت میآید و هیچگاه از بین نمیرود. و در عجب بود چطور اینهمه مدت چشمش را به روی آن بسته بود.
Book
چطور ممکن است آدم برای یک چیز هم ناراحت و هم خوشحال باشد؟
Book
بلدم چطور با تو رفتار کنم. من از آن آدمها نیستم که این چیزها را تحمل کنم آقاپسر.
Book
حجم
۱۳۸٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۴۲ صفحه
حجم
۱۳۸٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۴۲ صفحه
قیمت:
۴۸,۰۰۰
تومان