کتری برقی را روشن کرد و قوری شیشهای را با یک فنجان روی پیشخوانِ کنارش گذاشت. چایهای گوناگونی داخل قوطیهایی روی طاقچه چیده شده بودند. چای یاسمن محبوبش را پایین آورد و سعی داشت درش را باز کند که دستش سر خورد. قوطی به یکطرف کج شد و برگهای چای روی زمین پخش شدند.
وقتی به آن کثیفکاری خیره شد، احساس فلاکت کرد. حوصله نداشت جمعش کند و فقط همانطور مردد آنجا ایستاد و کاری نکرد.