گفتید: این بچه پسر اوست. بیگناه است و در حاشیهٔ اجتماع زندگی میکند. میخواهم حقیقت را به او بگویم و بالاخره آزادش کنم.
برایم مهم نبود. آن بچه باید با زجر زندگی کند. درست مثل من. اما دیشب که زیر این درخت سیب ایستاده بودم، تا وقتی که هوا روشن شد، به تاریکی زل زدم. پسری را مقابل خودم دیدم، پسری همسن دخترم، بچهای که تا به حال ندیده بودمش یا حتی نمیدانستم وجود دارد. معصوم، درست مثل دخترم.