احساس میکردم هیچ چیز برایم معنی ندارد، غیر از مرگ. در جایی بودم؛ دور افتاده، دور از همه چیز ایستاده بودم و به دور و برم نگاه میکردم. هیچکس نبود، دستم را در جیب سمت چپ بردم، همانطور که اسلحه را بیرون میآوردم، یک تکه کاغذ همزمان با آن بیرون آمد.
این کاغذ را در بهترین ساعات زندگیام نوشته بودم. یک، دو و سه خط خواندم. روی خاکریز نشستم، اسلحه را کنار نهادم و شروع به خواندن کردم: واژههای ساده و صمیمانهی آن مثل روغن درون روح نا آرام من جاری شد. بعد از نیم ساعتی با چشمانی باز به طرف شهر رفتم.
دیدم که درمانی برای این درد هست. داروی قوی نوشتن، داروی آفرینش. این تمام داستان من بود.