از دو هفته قبل مامان مشغول فریز کردن مایحتاج من بود. جرئت تعریفکردن و لذتبردن از هیچی را نداشتم، چون بهمحض باز شدن دهانم، مامان شروع میکرد به گریه کردن. بعد هم بهسرعت آیتم مورد نظر را از دسترس بقیهی اعضای خانواده خارج و بهعنوان توشهی راه، در قسمت بالایی فریزر بستهبندی میکرد.
این حالت مامان آنقدری بیخ پیدا کرده بود که روز موعد و موقع انتقال وسایل به ماشین، بُرسِ پیچی داوود داداشم را، که همیشه چشمم دنبالش بود، بهطور اتفاقی پشت بستههای سبزیکوکو و در حالت کاملاً فریزشده در ته یخچال پیدا کردیم