
٪۸۰
شهرام آقاجان پور
۹
بهترین چیز دربارهٔ من این است که اگر یک فرد الکلی نزد من بیاید و از من بپرسد که میتوانم به او کمک کنم که ترک کند یا نه، میتوانم بگویم بله و واقعاً هم سر حرفم بمانم و کمکش کنم. من میتوانم به فرد ناامیدی کمک کنم تا ترک کند. به نظرم پاسخ «چرا زندهام؟» در این مفهوم نهفته است. هرچه باشد، این تنها چیزی است که واقعاً به من حس خوبی میدهد. نمیتوان وجود خداوند را انکار کرد.
mhds
۳
در پایان تروما درمانی، بعد از بازگشت تروما و زنده شدن دوبارهاش، روانکاوها باید دوباره آن را «ببندند»... اساساً باید همه چیز را احساس کنید، بعد رهایش کنید و یاد بگیرید چطور از آن داستان بسازید، نه موجودی زنده در روحتان، تا دیگر نتواند مثل قبل بر شما چیره شود.
آه، و باید گریه کنید.
آنها درستوحسابی من را نبستند؛ من هم گریه نکردم. ترسیده بودم.
mhds
۳
مارتین شین رو کرد به من و گفت: «میدونی پطرس مقدس موقع واردشدن به بهشت به همه چی میگه؟» وقتی هاجوواج نگاهش کردم، مردی که زمانی رئیس بود، گفت: «پطرس میگه هیچ جای زخمی نداری؟ وقتی اکثر آدمها با افتخار جواب میدهند خب نه راستش ندارم، پطرس میگه چرا نداری؟ هیچی توی زندگیات ارزش جنگیدن نداشت؟»
mhds
۱
بههمزدن با لورا دیوانگی بود... او همهچیزتمام بود. ما همهچیزتمام بودیم. بهترین دوستان همدیگر بودیم؛ اما صمیمیت و نزدیکی من را میترساند. بار دیگر میدانستم اگر از این بهتر من را بشناسد، میفهمد چه باوری نسبت به خودم دارم: طبق معمول، کافی نبودم. مهم نبودم. بهزودی او هم متوجه این موضوع میشد و ترکم میکرد. اگر اینطور میشد، نابود میشدم و هرگز بهبود نمییافتم.
mhds
۱
وقتی مرد یا زنی از من میخواهد در ترککردن کمکش کنم و من هم این کار را میکنم، تماشای نوری که آهستهآهسته به چشمانشان برمیگردد، برای من عین دیدن خداست؛ و گرچه با خدا رابطهای دارم و اغلب علیرغم همهٔ اتفاقات شکرگزارش هستم، گاهی اوقات دلم میخواهد به خدا بگویم از تو متنفرم که مسیر زندگیام را اینقدر دشوار کردی.
mhds
۰
چرا برای من پاک ماندن تا این حد سخت است، درحالیکه میبینم رفقایم بیدردسر این کار را انجام میدهند؟ چرا مسیر زندگیام اینقدر فراز و نشیب دارد؟ چرا مجبور بودهام با زندگی اینقدر دستوپنجه نرم کنم؟ چرا واقعیت چیزی است که فقط بهمرورزمان به مذاق آدم خوش میآید و چرا برای من اینقدر دشوار است که با واقعیت کنار بیایم؟ اما وقتی به یک انسان کمک میکنم پاک شود یا حتی یک آخر هفته در اردوی تفریحی یا کنفرانس به هزاران نفر کمک میکنم که ترک کنند، تمام این سؤالات را با خود میشوید و میبرد؛ انگار زیر آبشاری در هاوایی ایستادهام و آب گرم و دلچسبی مرا خیس میکند. خدا همان جاست؛ باید در این مسئله به حرفم اعتماد کنید
mhds
۰
ته دلم میدانستم که زندگی، یعنی لذتهای سادهای مانند دستبهدستکردن توپ قرمز و تماشای خرامیدن گوزنی در فضای باز. باید دست از مقصر دانستن خودم بابت تمام آسیبها و اتفاقات مخرب برمیداشتم. از احساساتی مثل عصبانی بودن از دست پدر و مادرم، از آن همهسال بدون همراه بودن، از کافینبودن، از ترسیدن از تعهد بهخاطر وحشت از آخر و عاقبت تعهد.
باید یادم میآمد که پدرم بهخاطر ترسش ما را ترک کرده بود و مادرم بچهای بود که داشت نهایت سعیاش را میکرد. تقصیر او نبود که مجبور بود اینهمه از وقتش را به نخستوزیر کوفتی کانادا اختصاص دهد.
mhds
۰
باید روبهجلو میرفتم، روبهبالا و متوجه میشدم که دنیای بزرگ و وسیعی آن بیرون هست که تمام هدف و قصدش نابودکردن من نبود. دنیا سر جایش بود، مانند حیوانات و هوای سرد و سوزناک؛ کائنات خنثی بود، و زیبا، با من یا بدون من هم به کار خودش ادامه میداد.
