مراکز فساد در تهران زیاد بود و خیلی از جوانها برای خوشگذرانی به این اماکن مراجعه میکردند.
نیتم را پنهان کردم و به پدرت گفتم میخواهم برای دیدنت به تهران بیایم. او هم از رفتن من به تهران استقبال کرد و با همدیگر قرار گذاشتیم. سوار اتوبوس شده و راهی شدم.
وقتی به تهران رسیدم، حاج حبیبالله پای اتوبوس ایستاده بود. از اتوبوس که پیاده شدم، دست من را گرفت و به بعضی اماکن دیدنی مثل موزه، و جاهای دیدنی تهران برد. او سه روز مرخصی گرفته بود و تمام این سه روز را در کنار من بود. او یک لحظه هم من را به حال خودم نگذاشت.