تو به پایانهای دراماتیکِ تلخ مشتاق بودی، من به آغازهای ناگهانیِ نفسگیر.
تو گفتی: «خواستن توانستن است». دروغ گفتی حتماً. که من را خواستی، اما نتوانستی.
سُها
که تن دادهام به واژهها بهوقتِ دلتنگیهای گاهوبیگاه.
کو سیگاری که دلتنگیهایم را دود کند و تا سقف بالا ببرد و مالیخولیای ذهن مرا تسکین بدهد؟
تنها نگاهم تا سقف میرود؛ بیدود، بیصدا، بیدلتنگی حتی.
بگذار واژهها بخوابند
من و تو ما نمیشویم که نمیشویم به درک!
اما
بیداریم
تو با من
من برای تو ...
ما برود به درک!
سُها
کو دهانی که ها کند روی شیشهها و بنویسد: «آنها که ماندهاند نه قویتر بودند و نه سنگدل، آنها رفتن را هم بهتر بلد بودند. ولی نرفتند، همین، نرفتند.»
نرفتم!
سُها