از آنجا که موضوع تأملاتم مرگ بود، باید خوب درکش میکردم. برای درککردنش هم باید به هیچچیز فکر نمیکردم. کاملاً واضح بود، یا به نظر من واضح میآمد، که وقتی به هیچچیز فکر نکنی، انگار وجود نداری، درست مثل اینکه مرده باشی. شروع کردم، اما همینکه احساس کردم از هر فکری خالی شدهام و در نیستی محض به سر میبرم، دیدم دارم فکر میکنم، به فکرنکردن فکر میکنم. حتی این فکرکردن به «هیچ» عملاً «همهچیز» بود.