جملات زیبای کتاب فلسفه پیاده روی | طاقچه
تصویر جلد کتاب فلسفه پیاده روی

بریده‌هایی از کتاب فلسفه پیاده روی

نویسنده:فردریک گرو
انتشارات:نشر ماهی
امتیاز
۳.۴از ۱۷ رأی
۳٫۴
(۱۷)
تا جایی که می‌توانی کم‌تر بنشین؛ به هیچ ایده‌ای که مولودِ هوای آزاد و تحرک بی‌قیدوبند نباشد و در آن عضلات نیز محظوظ نشوند اعتماد نکن. تعصبات بشر همگی ریشه در امعاواحشا دارند. یک‌جانشستن (قبلا هم گفته‌ام) یگانه گناه واقعی به درگاه روح‌القدس است. ــ فریدریش نیچه، اینک انسان
چڪاوڪ
در سکوت پیاده‌روی، زمانی که عاقبت خود را از بند استفاده از کلمات خلاص می‌کنید، چون کاری جز پیاده‌روی ندارید (و در این موقع باید از همهٔ آن راهنماهای سفر حذر کرد که به‌وسیلهٔ نام‌ها و توضیحات ــ پستی وبلندی‌های زمین، انواع صخره‌ها، سطوح شیبدار، نام گیاهان و فوایدشان ــ پیاده‌روی را از نو رمزنگاری می‌کنند، شرح و بسط می‌دهند، به آن شکل می‌دهند، آن را علامت‌گذاری می‌کنند، راهنماهایی که می‌خواهند به آدم بگویند هرچیزی که به چشم می‌آید اسمی دارد و برای هرچیزی که می‌توان حس کرد دستورزبانی هست)، باری، در چنین سکوتی، سکوت پیاده‌روی، بهتر می‌توانید بشنوید، چون سرانجام چیزی را می‌شنوید که هیچ تمایلی ندارد به این‌که از نو ترجمه شود، از نو رمزنگاری شود، به قالبی نو درآید. «انسان پیش از سخن‌گفتن باید ببیند.»
چڪاوڪ
خیلی از افراد کتاب‌هایشان را صرفاً برمبنای خواندن کتاب‌های دیگر نوشته‌اند، برای همین است که اکثر کتاب‌ها بوی خفه و گرفتهٔ کتابخانه‌ها را می‌دهند.
چڪاوڪ
قریب به اتفاق کتاب‌ها بوی نای اتاق‌های مطالعه یا میزهای تحریر را می‌دهند. اتاق‌های بی‌نور، با تهویهٔ نامناسب. در میان قفسه‌ها هوا خوب نمی‌چرخد و از بوی کپک و تجزیهٔ آهستهٔ کاغذ و تغییرات شیمیایی تدریجی مرکب پُر می‌شود. در این مکان‌ها هوا از بوی بد آکنده است. اما کتاب‌های دیگر هوایی تازه‌تر تنفس می‌کنند؛ هوای فرح‌بخش بیرون، باد کوه‌های بلند، حتی سوز سرد صخره‌های مرتفعی که مثل شلاق تن آدمی را می‌نوازد؛ یا در بامداد، هوای سرد و معطر مسیرهای جنوبی که از میان درختان کاج می‌گذرند. این کتاب‌ها نفس می‌کشند. این کتاب‌ها تا خرخره از فضل و دانش بیهوده و مُرده پر نشده‌اند، اشباع نشده‌اند.
چڪاوڪ
ما به آن دسته از افراد تعلق نداریم که فقط وقتی در محاصرهٔ کتاب‌ها هستند، وقتی کتاب‌ها شوقی در آن‌ها برمی‌انگیزند، فکری به ذهنشان خطور می‌کند. ما عادت داریم در هوای آزاد بیندیشیم ــ در حین راه‌رفتن، پریدن، بالارفتن، رقصیدن، ترجیحاً در کوه‌های تک‌افتاده یا در ساحل دریا، آن‌جا که حتی ردپاها نیز آدمی را به فکر می‌اندازند. نخستین پرسش ما درخصوص ارزش یک کتاب یا یک انسان یا یک قطعهٔ موسیقی این است: آیا می‌تواند راه برود؟ حتی بیش‌تر، آیا می‌تواند برقصد؟
چڪاوڪ
وقتی تنها کاری که باید بکنی گذشتن از سلسلهٔ پایان‌ناپذیر پیچ‌های جاده‌هاست، صد نقشه در سر می‌پروری، هزار قصه به هم می‌بافی. بدن آهسته پیش می‌رود، با گام‌های شمرده، و همین آرامش خاطر به ذهن یک روز استراحت می‌دهد. عمل خودکارِ بدن ذهن را از بار وظیفه خلاص می‌کند، بدین‌سان ذهن می‌تواند خیالاتش را دنبال کند و خود را به درون هزارتویی از قصه‌ها بیندازد. در همان حال، جنب‌وجوش آرام و فارغ‌البالِ پاهای شاد روایت را پیش می‌برد و شاخ‌وبرگش می‌دهد: مشکلات سربرمی‌آورند، راه‌حل‌ها پیدا می‌شوند، کمین‌های تازه از راه می‌رسند. همچنان که مسیری فراخ، یگانه و خوب‌علامت‌گذاری‌شده را دنبال می‌کنید، هزاران دوراهی به ذهنتان هجوم می‌آورد. قلب جانب یکی را می‌گیرد و دیگری را رد می‌کند، سپس سومی را برمی‌گزیند. قلب پرسه‌زنان دور می‌شود، سپس دوباره بازمی‌گردد.
چڪاوڪ
آنچه در پیاده‌روی «سکوت» نامیده می‌شود، در درجهٔ اول، محوشدن وراجی‌هاست، محوشدن آن همهمهٔ پیوسته‌ای که روی همه‌چیز را می‌پوشاند و همه‌چیز را در مه فرومی‌برد، همهمه‌ای که مانند علف هرز مرغزارهای وسیع آگاهی ما را به اشغال خود درمی‌آورد. وراجی گوش را کر می‌کند: همه‌چیز را به مهمل تبدیل می‌کند، نشئه‌تان می‌کند، کاری می‌کند که گیج ومنگ شوید. هرجا که سر بچرخانید هست، سرریز می‌کند، همه‌جا را می‌گیرد، همهٔ جهات را.
چڪاوڪ
جداً باید یک روز از شر «اخبار» خلاص شویم. خواندن روزنامه صرفاً چیزی را به ما می‌گوید که تاکنون نمی‌دانستیم. و این درست همان چیزی است که در پی‌اش هستیم: چیزی نو اما آنچه تاکنون نمی‌دانستیم درست همان چیزی است که فوراً فراموش می‌کنیم. چون به‌محض این‌که آن را بدانیم، باید جایی باز کنیم برای آنچه هنوز نمی‌دانیم و قرار است فردا از راه برسد. روزنامه‌ها حافظه ندارند: هر خبری خبر قبلی را از دور خارج می‌کند، هر حادثه‌ای جای حادثهٔ قبلی را می‌گیرد که گم می‌شود بدون آن‌که ردی از خود به جا گذارد. شایعات بالا می‌گیرند، سپس ناگهان فرومی‌نشینند. یک «من از موثق‌ترین منبع شنیده‌امِ» آبدار جانشین قبلی می‌شود و این موج بی‌شکل تا ابد ادامه دارد.
شهرام آقاجان پور
ما به آن دسته از افراد تعلق نداریم که فقط وقتی در محاصرهٔ کتاب‌ها هستند، وقتی کتاب‌ها شوقی در آن‌ها برمی‌انگیزند، فکری به ذهنشان خطور می‌کند. ما عادت داریم در هوای آزاد بیندیشیم ــ در حین راه‌رفتن، پریدن، بالارفتن، رقصیدن، ترجیحاً در کوه‌های تک‌افتاده یا در ساحل دریا، آن‌جا که حتی ردپاها نیز آدمی را به فکر می‌اندازند. ــ فریدریش نیچه، دانش طربناک ـ
zaha
پیاده‌روی ورزش نیست. یک پا جلوی پای دیگر گذاشتن بازی بچه‌هاست. وقتی پیاده‌رونده‌ها با هم ملاقات می‌کنند نتیجه مطرح نیست، زمان مطرح نیست: هر پیاده‌رونده می‌تواند بگوید از کدام راه آمده است و بهترین مسیر را برای تماشای منظره نشان بدهد، یا بگوید از این یا آن پرتگاه کدام منظره را می‌توان دید.
zaha
ما به آن دسته از افراد تعلق نداریم که فقط وقتی در محاصرهٔ کتاب‌ها هستند، وقتی کتاب‌ها شوقی در آن‌ها برمی‌انگیزند، فکری به ذهنشان خطور می‌کند. ما عادت داریم در هوای آزاد بیندیشیم ــ در حین راه‌رفتن، پریدن، بالارفتن، رقصیدن، ترجیحاً در کوه‌های تک‌افتاده یا در ساحل دریا، آن‌جا که حتی ردپاها نیز آدمی را به فکر می‌اندازند.
ziba
موقع پیاده‌روی تنها نمایشی که ارزش تماشا دارد درخشش آسمان و عظمت منظره است. پیاده‌روی ورزش نیست.
ziba
به آن افراد تک‌افتادهٔ پشت‌میزنشین فکر می‌کنم که عمرشان را در دفتر کاری با تلق‌تلوق انگشت‌هایشان بر یک صفحه‌کلید می‌گذرانند: به قول خودشان، «افراد متصل»، اما به چی؟ به اطلاعاتی که از یک لحظه تا لحظهٔ بعد تغییرشکل می‌یابند، به سیلاب تصاویر و عددها، عکس‌ها و نمودارها. و بعد از کار سر از مترو، قطار، درمی‌آورند، با همان سرعت همیشگی، و نگاهشان اکنون به صفحهٔ تلفن همراه می‌چسبد، لمس‌کردن‌ها و ضربه‌زدن‌های بیش‌تر و پیام‌ها و تصویرهایی که عقب رانده می‌شوند... و بعد شب فرامی‌رسد، حال آن‌که هنوز هیچ نصیبی از روز نبرده‌اند. تلویزیون، صفحه‌ای دیگر. در چه بُعدی زندگی می‌کنند این‌ها، بدون گردوخاکی که در اثر حرکت بلند شده باشد، بدون تماس، در چه فضای کسالت‌باری، در چه زمانی، که نه باران در آن اهمیت دارد نه آفتاب؟ زندگی این آدم‌ها، آدم‌هایی که اتصالشان با جاده‌ها و راه‌ها قطع است، وضع بشر را از یادشان می‌برد، گویی فرسایش در اثر تغییرات آب‌وهوایی در طول زمان اصلا وجود ندارد.
سام
این نوع نگاه سرانجام ما را به ستایش نیچه از پا می‌رساند: فقط با دست می‌شود نوشت، «فقط با پا» می‌شود خوب نوشت. پا شاهدی عالی است، شاید قابل اعتمادترین شاهد. باید دید آیا، موقع خواندن، پا «گوش تیز می‌کند» یا نه
کاربر ۱۲۶۹۴۵۵
ما به آن دسته از افراد تعلق نداریم که فقط وقتی در محاصرهٔ کتاب‌ها هستند، وقتی کتاب‌ها شوقی در آن‌ها برمی‌انگیزند، فکری به ذهنشان خطور می‌کند. ما عادت داریم در هوای آزاد بیندیشیم ــ در حین راه‌رفتن، پریدن، بالارفتن، رقصیدن، ترجیحاً در کوه‌های تک‌افتاده یا در ساحل دریا، آن‌جا که حتی ردپاها نیز آدمی را به فکر می‌اندازند. ــ فریدریش نیچه، دانش طربناک ـ
Sohrab
پیاده‌روی به معنی بالاکشیدن خود نیست، به معنی غلبه بر جاذبه نیست، به این معنی نیست که بگذاریم سرعت و ارتفاع فریبمان دهند تا فناپذیری خود را از یاد ببریم؛ پیاده‌روی یعنی کنارآمدن با این وضعیت از همان راهِ عرضه‌داشتن خود به تودهٔ زمین، خود را در معرض آن قراردادن، شکنندگی بدن، حرکتی کند و بی‌وقفه که ما را فرومی‌برد.
سام
پیاده‌روی یعنی رضایت‌دادن تام وتمام به این‌که بدنی متحرک و خم‌شده به جلو باشیم. اما نکتهٔ واقعاً شگفت‌انگیز این است که چطور همین رضایت کند و آهسته، همین سستی و رخوت بی‌حد، در ما احساس شادی برمی‌انگیزد، شادی بودن. بی‌شک شادی فراتر از این نبودن، اما قرین سعادتی مطلق بودن. بدن‌های سنگین ما در هر قدم از نو به زمین فرومی‌افتند، گویی قصد دارند از نو در آن ریشه دوانند. پیاده‌روی دعوتی است به ایستاده‌مردن.
سام
ساتیاگراها تلفیقی از ایدهٔ نیرو و حقیقت است، ایده‌ای که می‌گوید فرد باید محکم به حقیقت بچسبد، همچنان‌که به صخره‌ای سخت می‌چسبد. پیاده‌روی دعوتی است به عزم جزم، سرسختی، و قدرت اراده.
کاربر ۱۲۶۹۴۵۵
نخستین آزادی آزادی تعلیق است که پیاده‌روی یا حتی گردشی ساده و کوتاه به ارمغان می‌آورد: زمین‌گذاشتن بار نگرانی‌ها، لَختی فراموش‌کردن کاروبار.
کاربر ۱۲۶۹۴۵۵
همان‌طور که از خاطرات روزانهٔ زیارت به قلم سوآمی رامداس آموخته‌ایم، [فقط] وقتی از همه‌چیز روگردان شویم، همه‌چیز به‌وفور به ما داده می‌شود. همه‌چیز: یعنی شدتِ خودِ حضور.
کاربر ۹۱۸۶۰۶۰

حجم

۲۱۵٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۲۴۰ صفحه

حجم

۲۱۵٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۲۴۰ صفحه

قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان