جملات زیبا از متن کتاب بازی های میراث | طاقچه
تصویر جلد کتاب بازی های میراث

کتاب بازی های میراث

۳.۹(از ۴۰۰ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۸۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
شیطانی که می‌شناسی بهتر از شیطانی است که نمی‌شناسی... این‌طور نیست؟
کلوچه ₍ᐢ. .ᐢ₎
۱۶۱
قدرت مطلق فساد مطلق در پی دارد.
کلوچه ₍ᐢ. .ᐢ₎
۱۰۴
پرسیدم: «چرا باید یه داستان بگم؟» «چون اگه تو داستان رو نگی، یه نفر دیگه به جات می‌گه.»
mahsa
۹۰
«همه چی یه بازیه، ایوری گرمبز. تنها چیزی که ما می‌تونیم توی زندگی درباره‌ش تصمیم بگیریم اینه که آیا برای برد بازی می‌کنیم یا نه.»
پری‌ناز
۸۱
می‌تونی بر اساس قانون بازی کنی... یا می‌تونی قانون رو بسازی. من می‌دونم کدوم رو ترجیح می‌دم،
Sadaf
۶۸
ناگهان حس کردم وارد میدان مسابقات شده‌ام و هیچ اطلاعی از قوانین بازی ندارم.
mimarvand
۳۹
«گاهی چیزهایی که از نظر بیرونی متفاوت به نظر می‌رسن، در درون، دقیقاً یکسان‌ان.»
کاربر ۸۷۳۵۴۰۷
۳۰
اولین‌های زیادی بودند که بعد از مرگ مادرم هیچ وقت موفق نشده بودم تجربه‌شان کنم. اولین قرار. اولین بوسه. اولین بارها. ولی این مورد خاص ـ آویزان شدن از روی یک پل به دست پسری که همین الان اعتراف کرده بود شاهد مرگ دوست‌دختر قبلی‌اش بوده ـ دقیقاً در فهرست کارهایم نبود.
Sara
۲۵
انگار پسری که یاد گرفته بود دنیا را ببیند مرا دید.
حنا
۲۳
احساس انگشت‌نمایی می‌کردم، به‌اندازه‌ای که انگار یک‌باره به خودم نگاه کرده‌ام و متوجه شده‌ام لباسی بر تن ندارم.
mimarvand
۱۸
خشم جهنم هم به‌اندازهٔ زنی نیست که بهش بی‌حرمتی شده.»
مل.
۱۲
از نَش پرسیدم: «نیت تو دربارهٔ خواهرم چیه؟» مشخص بود نوع سؤالم برایش سرگرم‌کننده است. «نیت تو دربارهٔ جیمسون چیه؟» یعنی هیچ کس در این خانه نبود که از آن بوسه خبر نداشته باشد؟
ورژنـ🦦منـ🌺کتآبخونـ🐳
۱۱
ولی من اندوه را می‌شناختم، می‌توانستم حسش کنم... می‌توانستم عملاً آن را بو بکشم.
maedeh
۱۱
بخشی از هر استراتژی بُردی، در بلندمدت، این بود که بدانی چه زمانی طبق انتظارات حریفت بازی کنی و چه زمانی آن‌ها را به هم بریزی.
red rose
۱۱
پول امنیت بود. اطمینان بود. علم به این بود که می‌توانی بدون خراب کردن زندگی‌ات، خرابکاری کنی.
دانیال
۱۰
وقتی به آینه نگاه کردم، و صورت کثیف و پر از رد خون خودم را دیدم. به خودم خیره شدم. می‌توانستم طنین شلیک را بشنوم. بس کن. باید خودم را می‌شستم ـ دست‌هایم، صورتم، رد خون روی سینه‌ام. با تحکم به خودم گفتم، آب رو باز کن. لیف رو بردار. بدنم را وادار به حرکت کردم. نمی‌توانستم. دست‌هایی از پشتم دراز شدند و شیر آب را باز کردند. باید از جا می‌پریدم. باید وحشت می‌کردم. ولی به‌نوعی، بدنم با تکیه به فرد پشت‌سرم آرام گرفت. جیمسون زمزمه کرد. «چیزی نیست، وارث. من دارمت.»
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۱۰
همه باید همیشه دست‌کم یک راز داشته باشند.
کاربر ‹میـــرانا›
۱۰
«اگه سرنخ کتاب از روی جلدش باشه، پس حدس می‌زنم ما دنبال یه کتاب یا یه جلدیم... یا شاید تطابق نداشتنِ این دو تا.»
Elisa Alikhani
۹
«تو من رو می‌شناسی، مکسین. از هر طرف من رو بندازی، روی چهاردست‌وپا پایین می‌آم.»
مرد سپیدپوش
۹
هر چه استراتژی فردی پیچیده‌تر به نظر بیاید، احتمال اینکه حریف دنبال جواب‌های ساده بگردد کمتر است. اگر بتوانی کسی را وادار کنی به اسبت نگاه کند، می‌توانی با یک سرباز شکستش دهی.
کاربر ۹۰۳۷۴۳۱
۹
فقط می‌خواست زندگی کنه.» نه اینکه زنده بماند. نه اینکه بگذراند. زندگی کند.
سگ ولگرد
۹
کلماتش خشک و مرتب بودند، مثل آن کت‌شلوار سفیدِ اگر جرئت داری خرابش کن.
مرد سپیدپوش
۸
از بازی شطرنج در این حد آموخته بودم: هر چه استراتژی فردی پیچیده‌تر به نظر بیاید، احتمال اینکه حریف دنبال جواب‌های ساده بگردد کمتر است. اگر بتوانی کسی را وادار کنی به اسبت نگاه کند، می‌توانی با یک سرباز شکستش دهی. از جزئیات بگذر. از پیچیدگی‌ها.
red rose
۸
چیزی که پول نمی‌توانست برایش بخرد احتمالاً آن چشم‌ها می‌خرید.
Lilith
۸
تنها جواب مکس این بود: برگ‌هام
Lilith
۸
تا بفهمم چه شده، «بچهٔ» خانوادهٔ هاثورن ـ که دست‌کم یک متر و هشتاد قد داشت ـ خواهرم را به پشت سرسرا کشاند.
Lilith
۸
«رابطه داشتن با جیمسون فقط بنزین روی آتش ریختنه.» مکس زمزمه کرد: «چه آتش دوست‌داشتنی‌ای هم می‌شه.»
Lilith
۸
سیر از گرسنه خبر نداره.
سگ ولگرد
۸
همیشه من بیشتر از آنچه او به من نیاز داشت، به او نیاز داشتم، چون او دوستم بود، تنها دوستم، و من یکی از چندین دوست او بودم.
amirsae
۸
«این حرف رو از کسی که تجربه‌ش رو داشته، بپذیر... هیچ وقت قلبت رو به یه هاثورن نده.»
Lilith
۷