وقتی به آینه نگاه کردم، و صورت کثیف و پر از رد خون خودم را دیدم. به خودم خیره شدم.
میتوانستم طنین شلیک را بشنوم.
بس کن. باید خودم را میشستم ـ دستهایم، صورتم، رد خون روی سینهام. با تحکم به خودم گفتم، آب رو باز کن. لیف رو بردار. بدنم را وادار به حرکت کردم.
نمیتوانستم.
دستهایی از پشتم دراز شدند و شیر آب را باز کردند. باید از جا میپریدم. باید وحشت میکردم. ولی بهنوعی، بدنم با تکیه به فرد پشتسرم آرام گرفت.
جیمسون زمزمه کرد. «چیزی نیست، وارث. من دارمت.»