
بریدههایی از کتاب بازی های میراث
۳٫۸
(۳۲۰)
شیطانی که میشناسی بهتر از شیطانی است که نمیشناسی... اینطور نیست؟
کلوچه ₍ᐢ. .ᐢ₎
قدرت مطلق فساد مطلق در پی دارد.
کلوچه ₍ᐢ. .ᐢ₎
پرسیدم: «چرا باید یه داستان بگم؟»
«چون اگه تو داستان رو نگی، یه نفر دیگه به جات میگه.»
mahsa
«همه چی یه بازیه، ایوری گرمبز. تنها چیزی که ما میتونیم توی زندگی دربارهش تصمیم بگیریم اینه که آیا برای برد بازی میکنیم یا نه.»
پریناز
میتونی بر اساس قانون بازی کنی... یا میتونی قانون رو بسازی. من میدونم کدوم رو ترجیح میدم،
Sadaf
ناگهان حس کردم وارد میدان مسابقات شدهام و هیچ اطلاعی از قوانین بازی ندارم.
mimarvand
اولینهای زیادی بودند که بعد از مرگ مادرم هیچ وقت موفق نشده بودم تجربهشان کنم. اولین قرار. اولین بوسه. اولین بارها. ولی این مورد خاص ـ آویزان شدن از روی یک پل به دست پسری که همین الان اعتراف کرده بود شاهد مرگ دوستدختر قبلیاش بوده ـ دقیقاً در فهرست کارهایم نبود.
Sara
«گاهی چیزهایی که از نظر بیرونی متفاوت به نظر میرسن، در درون، دقیقاً یکسانان.»
کاربر ۸۷۳۵۴۰۷
احساس انگشتنمایی میکردم، بهاندازهای که انگار یکباره به خودم نگاه کردهام و متوجه شدهام لباسی بر تن ندارم.
mimarvand
انگار پسری که یاد گرفته بود دنیا را ببیند مرا دید.
حنا
بخشی از هر استراتژی بُردی، در بلندمدت، این بود که بدانی چه زمانی طبق انتظارات حریفت بازی کنی و چه زمانی آنها را به هم بریزی.
red rose
«اگه سرنخ کتاب از روی جلدش باشه، پس حدس میزنم ما دنبال یه کتاب یا یه جلدیم... یا شاید تطابق نداشتنِ این دو تا.»
Elisa Alikhani
از نَش پرسیدم: «نیت تو دربارهٔ خواهرم چیه؟»
مشخص بود نوع سؤالم برایش سرگرمکننده است. «نیت تو دربارهٔ جیمسون چیه؟»
یعنی هیچ کس در این خانه نبود که از آن بوسه خبر نداشته باشد؟
ورژنـ🦦منـ🌺کتآبخونـ🐳
همه باید همیشه دستکم یک راز داشته باشند.
کاربر ‹میـــرانا›
«تو من رو میشناسی، مکسین. از هر طرف من رو بندازی، روی چهاردستوپا پایین میآم.»
مرد سپیدپوش
کلماتش خشک و مرتب بودند، مثل آن کتشلوار سفیدِ اگر جرئت داری خرابش کن.
مرد سپیدپوش
خشم جهنم هم بهاندازهٔ زنی نیست که بهش بیحرمتی شده.»
مل.
پول امنیت بود. اطمینان بود. علم به این بود که میتوانی بدون خراب کردن زندگیات، خرابکاری کنی.
دانیال
وقتی به آینه نگاه کردم، و صورت کثیف و پر از رد خون خودم را دیدم. به خودم خیره شدم.
میتوانستم طنین شلیک را بشنوم.
بس کن. باید خودم را میشستم ـ دستهایم، صورتم، رد خون روی سینهام. با تحکم به خودم گفتم، آب رو باز کن. لیف رو بردار. بدنم را وادار به حرکت کردم.
نمیتوانستم.
دستهایی از پشتم دراز شدند و شیر آب را باز کردند. باید از جا میپریدم. باید وحشت میکردم. ولی بهنوعی، بدنم با تکیه به فرد پشتسرم آرام گرفت.
جیمسون زمزمه کرد. «چیزی نیست، وارث. من دارمت.»
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
هر چه استراتژی فردی پیچیدهتر به نظر بیاید، احتمال اینکه حریف دنبال جوابهای ساده بگردد کمتر است. اگر بتوانی کسی را وادار کنی به اسبت نگاه کند، میتوانی با یک سرباز شکستش دهی.
کاربر ۹۰۳۷۴۳۱
ولی من اندوه را میشناختم، میتوانستم حسش کنم... میتوانستم عملاً آن را بو بکشم.
maedeh
تا بفهمم چه شده، «بچهٔ» خانوادهٔ هاثورن ـ که دستکم یک متر و هشتاد قد داشت ـ خواهرم را به پشت سرسرا کشاند.
Lilith
برای خبرنگارها لبخند بزن. یه داستان بهشون بده.
gelarehsj
«گاهی چیزهایی که از نظر بیرونی متفاوت به نظر میرسن، در درون، دقیقاً یکسانان.»
hana2009
از بازی شطرنج در این حد آموخته بودم: هر چه استراتژی فردی پیچیدهتر به نظر بیاید، احتمال اینکه حریف دنبال جوابهای ساده بگردد کمتر است. اگر بتوانی کسی را وادار کنی به اسبت نگاه کند، میتوانی با یک سرباز شکستش دهی. از جزئیات بگذر. از پیچیدگیها.
red rose
شیطانی که میشناسی بهتر از شیطانی است که نمیشناسی
Mehr
چیزی که پول نمیتوانست برایش بخرد احتمالاً آن چشمها میخرید.
Lilith
یک بار هم که شده، جای اینکه ببینم چقدر میتوانم کم بگذارم، میخواستم ببینم چقدر میتوانم پیش بروم.
و این چیزی بود که در ازای تلاشم دریافت کردم، چون دخترهایی مثل من در امتحانات انجامناپذیر ممتاز نمیشدند.
آنه شرلی با موهای قهوه ای
دیگر هیچ چیز در زندگی من عادی نبود.
کاربر ۷۵۸۱۰۳۸
«همه چی یه بازیه، ایوری گرمبز. تنها چیزی که ما میتونیم توی زندگی دربارهش تصمیم بگیریم اینه که آیا برای برد بازی میکنیم یا نه
دانیال
حجم
۳۳۲٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۳۶۰ صفحه
حجم
۳۳۲٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۳۶۰ صفحه
قیمت:
۱۲۰,۰۰۰
تومان