جملات زیبای کتاب پرسی جکسون (جلد پنجم، آخرین المپ نشین) | طاقچه
تصویر جلد کتاب پرسی جکسون (جلد پنجم، آخرین المپ نشین)subscriptionAvailable

کتاب پرسی جکسون (جلد پنجم، آخرین المپ نشین)

نوع کتاب
۴.۸ امتیاز(از ۱۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
ریک ریوردن، بهزاد بیسادی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ZEYNAB
۴
کلاریس گفت: «پرندگان عاشق باید خنک بشن!» سپس با خوشحالی گفت: «دریاچه قایق‌رانی!» کانر استول خندید. با تشویق شدید، ما را از تپه به پایین بردند، اما آن‌قدر ما را به هم نزدیک کردند که بتوانیم دستمان را در دست هم بگیریم. آنابت می‌خندید و من هم نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم، با این‌که صورتم کاملاً قرمز شده بود. تا لحظه‌ای که ما را در آب انداختند، دست در دست هم بودیم. بعدش یک حباب هوا در کف دریاچه درست کردم. دوستان ما منتظر آمدن ما بودند، اما وقتی پسر پوزیدون هستید، لازم نیست عجله کنید. و این تقریباً بهترین بوسه زیر آب در تمام دوران بود.
نیلا آبی به رنگ دریا🌊🐚🫧
۴
ما سال‌ها در مورد غذای آبی شوخی داشتیم. این رنگ مورد علاقه‌ام بود و مادرم تمام تلاشش را کرد تا با من شوخی کند. هر سال کیک تولدم، سبد عید پاکم، آب‌نبات‌های کریسمسم همیشه آبی بودند.
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۲
زئوس چشمانش را گرد کرد و گفت: «ظاهراً یک خدای ابله؛ اما بله. با اجماع کل شورا، می‌تونم تو رو جاودانه کنم. سپس مجبور میشم برای همیشه تو رو تحمل کنم.» آرس با تعجب گفت: «هوم. این بدان معناست که من می‌توانم او را هر وقت که بخواهم خرد کنم و او فقط برای موارد بیشتر برمی‌گردد. من این ایده را دوست دارم.»
carinaonair
۱
«همهٔ قدرت‌ها تماشایی نیستن.» سپس به من نگاه کرد و گفت: «گاهی اوقات سخت‌ترین قدرت، قدرت تسلیم شدنه. با من موافقید؟»
carinaonair
۱
هستیا سرش را تکان داد. «من این‌جا هستم چون وقتی همه چیز شکست می‌خوره، وقتی همهٔ خدایان قدرتمند به جنگ رفتن، من تنها این‌جا موندم. خانه. آتش‌گاه. من آخرین قهرمان المپ هستم. وقتی تصمیم نهایی خودتو گرفتی باید منو به خاطر داشته باشی.»
carinaonair
۱
اگر می‌خواستم او موافقت کند، باید بیشتر او را تحت‌فشار بگذارم، اما نمی‌خواستم. یاد خانم کاستلان بیچاره افتادم که در آشپزخانه‌اش منتظر بود تا پسرش به خانه بازگردد؛ و فهمیدم که چقدر خوش‌شانس بودم. مادرم همیشه کنارم بود، همیشه سعی می‌کرد همه چیز را برای من عادی کند، حتی خدایان و هیولاها و چیزهای دیگر را. او ماجراجویی‌های مرا تحمل می‌کرد، اما حالا از او برکت می‌خواستم تا کاری انجام دهم که احتمالاً باعث کشته شدنم می‌شد.
دختر جودی ابوت
۱
هستیا گفت: «همهٔ قدرت‌ها تماشایی نیستن.» سپس به من نگاه کرد و گفت: «گاهی اوقات سخت‌ترین قدرت، قدرت تسلیم شدنه. با من موافقید؟» گفتم: «اوهوم.» فقط می‌خواستم چیزی گفته باشم که او دوباره هوس نکند شعله آتش را دست‌کاری کند.
B-973
۰
همان‌طور که به آتش نگاه کردم، یک دختر کوچک را در لباسی قهوه‌ای دیدم که به سمت شعله‌های آتش می‌رفت. او با چشم‌های درخشان قرمزش به من چشمک زد. به نظر می‌رسید هیچ‌کس متوجه او نشده است، متوجه شدم که شاید او این‌طور ترجیح می‌دهد.
carinaonair
۰
ه پای خون‌آلودش خیره شد. «پاشنه فقط ضعف جسمانی منه، نیمه خدا. مادرم، تتیس، وقتی منو در استیکس فرو کرد. چیزی که واقعاً باعث مرگم شد، تکبرم بود. مراقب باش! برگرد!»
carinaonair
۰
«به همان اندازه که با خواهرها و برادرهایم اختلاف داریم در مورد یک چیز توافق داریم و اونم اینه که تو یک پدر وحشتناک بودی.»
طاها
۰
کرونوس غرغر کرد: «من از این مکان متنفرم. سازمان ملل متحد. گویی بشر می‌تونه متحد بشه. به من یادآوری کن که پس از نابودی المپ، این ساختمون رو خراب کنم.»
طاها
۰
او گفت: «هیس. هیچ قهرمانی بالاتر از ترس نیست، پرسی؛ و تو از هر قهرمانی فراتر رفتی.
کاربر ۱۰۲۵۷۴۹۴
۰
راشل گفت: «متأسفم، پرسی. در المپوس، همه چیز رو برایت توضیح ندادم، اما این تماس منو ترسوند. فکر نمی‌کردم بفهمی.» من اعتراف کردم: «هنوز هم نمی‌فهمم؛ اما برات خوشحالم.»