جملات زیبای کتاب النور و پارک | طاقچه
تصویر جلد کتاب النور و پارک
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب النور و پارک

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۴۵۶ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
_SOMEONE_
۲۶۱
برای مطالعه همه قسمت‌ها لطفا نسخه کامل کتاب را خریداری کنید.
Soheyla
۱۲۸
اگر کسی نتواند زندگیِ خودش را نجات دهد، آیا زندگی‌اش اصلاً ارزش نجات‌دادن دارد؟
-Dny.͜.
۱۱۴
وقتی همیشه گرسنه باشی، گرسنگی عادی می‌شه.
farnaz Puresmaili
۸۴
النور هیچ‌وقت به خودکشی فکر نکرده بود، هرگز. ولی خیلی به دست‌کشیدن فکر می‌کرد؛ دست‌کشیدن از بعضی چیزها. به دویدن، تا این‌که دیگر توان دویدن نداشته باشد.
Rozhan
۷۴
سعی کرد به او بگوید تو زندگیِ مرا نجات دادی، نه تا ابد، نه برای همیشه... احتمالاً فقط به‌طور موقت. ولی زندگیِ مرا نجات دادی... پس حالا به تو تعلق دارم. منی که اکنون هستم، متعلق به توست. برای همیشه. پارک
جعفر خاکسار
۶۹
حق با النور بود. او هیچ‌وقت خوب به نظر نمی‌رسید. او مثل هنر بود و هنر هیچ‌گاه خوب به نظر نمی‌رسد؛ به نظر می‌رسد تنها باعث ایجاد حسی در شما می‌شود.
cuttlas
۵۷
پارک خودکارش را توی جیب‌اش گذاشت و بعد دست‌های النور را برای یک لحظه روی سینه‌اش گذاشت. آرامش‌بخش‌تر از چیزی بود که النور تصورش را می‌کرد؛ آن‌قدر که دلش می‌خواست برای پارک بچه بیاورد و هر دو کُلیه‌اش را به او اهدا کند.
A_
۵۲
... و به‌محض این‌که النور خندید، چیزی در درون پارک شکست. اتفاقی که همیشه می‌افتاد.
-Dny.͜.
۳۵
«پارک عزیز، من از تو خوشم می‌آد. تو موهای قشنگی داری.»
جعفر خاکسار
۲۷
النور دوازده‌ساله بود و نمی‌توانست تصور کند مردی وجود داشته باشد که بتواند بیش‌تر از پدرش زندگیِ مادرش را خراب کند. او نمی‌دانست چیزهایی بدتر از خودخواهی هم وجود دارد.
هنگامه
۲۱
النور گفت: «من دوسِت ندارم پارک.» طوری این‌را گفت که برای یک لحظه، معنایی جز این نداشت. «من...» صدای النور ضعیف‌تر شد. «گاهی فکر می‌کنم دارم به‌خاطر تو زندگی می‌کنم.»
A_
۱۹
«کجایی الان؟» «منظورت اینه که کجای خونه‌م؟» «آره، کجا؟» النور با صدایی لطیف‌تر پرسید: «چرا می‌پرسی؟» پارک اوقات‌تلخی کرد و گفت: «چون دارم به تو فکر می‌کنم.»
setare:|
۱۹
النور گفت: «دوس دارم این آهنگو تیکه‌تیکه کنم و هر تیکه‌شو تا سرحد مرگ دوس داشته باشم.»
Soheyla
۱۷
دنیا کنار پارک به جای بهتری تبدیل می‌شد).
._.
۱۶
او نمی‌دانست چیزهایی بدتر از خودخواهی هم وجود دارد.
جعفر خاکسار
۱۵
پارک تا حدی می‌فهمید که چرا النور این‌قدر تلاش می‌کرد متفاوت به نظر برسد. دلیلش این بود که او متفاوت بود؛ چون از متفاوت‌بودن ترسی نداشت (یا شاید فقط از این‌که مثل دیگران باشد، می‌ترسید). هرچه بود، چیز خیلی هیجان‌انگیزی در آن وجود داشت. و پارک دوست داشت نزدیک آن باشد، نزدیک آن حد از شجاعت و دیوانگی.
farnaz Puresmaili
۱۵
تو شبیه خودتی، مهم نیست اطرافت چه اتفاقایی می‌افته. به قول مادربزرگم: توی قالب و پوست خودت راحتی
farnaz Puresmaili
۱۵
از همان روز اولی که همدیگر را دیده بودند، النور همیشه پارک را در جاهای غیرمنتظره می‌دید. انگار که زندگی‌هاشان خطوطی‌روی‌هم‌افتاده بود، انگار که نسبت به هم جاذبه‌ای داشتند. معمولاً این برخوردهای تصادفی، شیرین‌ترین چیزی بود که در کُلِ زندگیِ النور اتفاق افتاده بود.
ala
۱۵
پشت سرش بود، تا لحظه‌ای که سرش را برمی‌گرداند. کنارش دراز کشیده بود، تا لحظه‌ای که از خواب بیدار می‌شد. باعث می‌شد دیگران خسته‌کننده‌تر و بی‌روح‌تر به نظر برسند، و هیچ‌کس به اندازه‌ی کافی خوب نباشد. النور همه‌چیز را خراب می‌کرد. النور رفته بود. و او از برگرداندن‌اش دست برداشته بود
امیر علی ابراهیمی
۱۵
تو شبیه کسی هستی که درنهایت برنده‌س. تو خیلی زیبا و خوبی. چشمای سحرآمیزی داری و احساسی تو من ایجاد می‌کنی که باعث می‌شه حس کنم آدم‌خوارم
آلوین (هاجیك) ツ
۱۳
میکی گفت: «آخه این شریدانِ کوفتی چه می‌دونه کونگ‌فو چیه!» استیو گفت: «خُلیا! اون مامانش چینیه.» میکی با دقت به پارک نگاه کرد. پارک لبخندی زد و چشم‌هایش را تنگ کرد.
Soheyla
۱۲
تو زندگیِ مرا نجات دادی، نه تا ابد، نه برای همیشه... احتمالاً فقط به‌طور موقت. ولی زندگیِ مرا نجات دادی... پس حالا به تو تعلق دارم. منی که اکنون هستم، متعلق به توست. برای همیشه.
setare:|
۱۲
النور هنوز می‌توانست پارک را حس کند که دستش را گرفته بود. هنوز می‌توانست انگشت شست پارک را حس کند که کف دستش تکان می‌خورد. النور بی‌حرکت نشست، چون گزینه‌ی دیگری نداشت. سعی کرد به خاطر بیاورد که چه نوع جانورانی قبل از خوردنِ شکارشان، آن‌را فلج می‌کنند.
farnaz Puresmaili
۱۱
اگر کسی نتواند زندگیِ خودش را نجات دهد، آیا زندگی‌اش اصلاً ارزش نجات‌دادن دارد؟
Narges
۱۱
«همون با اتوبوس می‌رم. مسأله‌ی مهمی نیست. این‌جوری با آدمام آشنا می‌شم.»
farnaz Puresmaili
۱۰
نباید اجازه بدی این کاراشون ناراحتت کنه. این‌طوری داری تشویق‌شون می‌کنی
-Dny.͜.
۱۰
به‌محض این‌که النور خندید، چیزی در درون پارک شکست. اتفاقی که همیشه می‌افتاد.
@moda_onlineshop__
۱۰
نگه‌داشتنِ دست النور، مثل نگه‌داشتنِ یک پروانه بود، یا شبیه ضربان قلب. مثل نگه‌داشتن یک چیزِ کامل، یک چیزِ زنده. به‌محض این‌که النور را لمس کرده بود، با خودش فکر کرده بود که چطور تا حالا بدون انجام این کار دوام آورده است.
mehrsa
۱۰
آقای شریدانِ عزیز/ دلم می‌خواهد صورتت را قورت بدهم/ می‌بوسمت/ النور
جعفر خاکسار
۹
و موضوع فقط لباس نبود. النور بود. النور... النور مهربان نبود. او دختر خوبی بود، دختر محترمی بود، صادق بود. او شخصی بود که قطعاً توی خیابان به یک خانم مسن کمک می‌کرد. اما هیچ‌کس ـ حتا آن خانم مسن ـ هیچ‌وقت نمی‌گفت "تا حالا النور داگلاس رو دیدی؟ چه دختر مهربونیه." مادر پارک از دخترهای مهربان خوشش می‌آمد. او عاشق مهربانی بود. لبخندزدن و حرف‌های عادی و تماس چشمی را دوست داشت؛ تمام خصوصیاتی که النور اصلاً نداشت. درضمن مادر پارک اهل شوخی نبود. پارک کاملاً مطمئن بود که مادرش اهل نیش‌وکنایه نیست.