
مریم رضائی؛
۵
«چطور دنیا اینقدر کثافت و کوفتی شد؟»
مریم رضائی؛
۴
«تو میخوای به من شلیک کنی، رفیق قدیمی؟»
مریم رضائی؛
۳
«مهم نیست چند نفر رو برای ارتشت به خدمت میگیری، مهم اینه که چه کسایی رو به خدمت میگیری.
مریم رضائی؛
۲
«من رو بکش. اگر زمانی دوست من بودی، من رو بکش.»
مریم رضائی؛
۲
«من رو بکش. اگر زمانی دوست من بودی، من رو بکش.»
مریم رضائی؛
۲
«خواهش میکنم، تامی. خواهش میکنم.»
کاربر ۱۱۰۱۴۲۸۰
۲
به زمین خیره شد: «چطور دنیا اینقدر کثافت و کوفتی شد؟»
مریم رضائی؛
۱
«من رو بکش. اگر زمانی دوست من بودی، من رو بکش.»
مریم رضائی؛
۱
ولی توماس او را ناامید کرده بود.
مریم رضائی؛
۱
«چطور ما همیشه گرفتار این دردسرها میشیم. حداقل قبلاً همهٔ تقصیرها رو گردن شرارت میانداختیم.»
s.rezaei78
۱
توماس سرش را تکان داد: «نه، دیگه نمیذاریم اونا تو حدس زدن ازمون جلو بیفتند. گاهی وقتها کارهایی میکنن تا من رو وادار کنن کاری رو خلاف اون چیزی انجام بدم که فکر میکنن من فکر میکنم اونا فکر میکنن من میخوام انجام بدم.»
:)
۱
و بعد چشمهای نیوت به حالت عادی برگشتند، انگار آخرین نوسانات عقل دوباره به وجودش برگشتند و صدایش آرام شد: «خواهش میکنم، تامی. خواهش میکنم.»
و توماس با قلبی که انگار در شکاف عمیق و تاریکی سقوط میکرد، ماشه را کشید.
:)
۰
در آخر مجبوریم بهترین کاندید رو برای فرایند نهایی انتخاب کنیم، ولی این موضوع در بالاترین اولویت برای مخفی نگه داشتن از سوژهها قرار داشت.»
:)
۰
او نیوت را کشت.
به سر دوست خودش شلیک کرد.
:)
۰
«هیچ وقت نمیدونی کی باید اون گاله رو ببندی، نه مینهو؟ همیشه باید یه جملهٔ کوفتی پایانی به حرفهات اضافه کنی.»
مینهو جواب داد: «اون دهن آشغالترو ببند.»