جملات زیبا از متن کتاب قلب گاو | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب قلب گاوsubscriptionAvailable

کتاب قلب گاو

۳.۱(از ۲۴ رأی)
نوع کتاب
پدیدآورندگان:
هانیه سلطان‌پور
publisherانتشارات:
نشر چشمه
categoryدسته‌بندی:
رمان،داستان ایرانی

قیمت:

۱۶۸,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

هر روز با آدم‌های توی سرش می‌جنگید و هربار شکست می‌خورد. برای همین راحت شد. آدم نمی‌تواند در کل جنگ‌های زندگی‌اش شکست بخورد، بلند شود و دوباره بجنگد. در هر جنگ چیزی از وجود آدم کم می‌شود و جای خالی‌اش دیگر پُر نمی‌شود.
حدیث؛
۵
زن‌ها دو دسته‌اند. یا بلای روز و روزگارند یا نعمت‌اند. مردها برای ازدواج سراغ نعمت‌های الاهی می‌روند، اما ذاتاً بلادوست‌اند. مردها عاشق بلا می‌شوند. مردها می‌میرند برای بلا.
Amir_13
۵
کائنات خیلی ناجور کار می‌کند و خوشحالی یکی در گروِ ناراحتی دیگری است.
حدیث؛
۴
آدمیزاد چیست؟ می‌تواند پنجاه کیلو بار بگذارد روی کولش و ساعت‌ها زیر تیغ آفتاب راه برود و آخ نگوید، می‌تواند ساعت‌ها در ساختمان‌های نیمه‌کارهٔ شهر آجرپاره بالا بیندازد و از پا نیفتد، اما از بی‌محلی آدمی که دوستش دارد دق‌مرگ شود.
حدیث؛
۴
دویدن برای رسیدن به صف بربری و اتوبوس گاهی عین خوشبختی است.
باران
۴
رضاحمال سوار بر لیفتراکش وارد تله شد و گفت «گیرم این‌ها رو زدیم زمین، با گاوهای توی زندگی‌مون چی‌کار کنیم؟» گفتم «عبور!» و از تله آمدم بیرون.
حدیث؛
۳
زخم همه را به مرگ نزدیک می‌کند، مخصوصاً آدم‌ها را. زخم زندگی را به مرگی کش‌دار تبدیل می‌کند، نه زنده‌ای و نه می‌میری.
حدیث؛
۳
«تو دنیایی که همه می‌میریم، این‌که چه‌جوری می‌میریم مهمه.»
sara
۳
عقده‌ای بودن دقیقاً یعنی همین. یعنی فقدان یک چیز آن‌قدر درون آدم بزرگ شود که آدم را بخورد.
sara
۳
آیدا بشکن زد و گفت «همینه زندگی.» خیابان پیچید، ساختمان‌ها پیچیدند، درخت‌ها پیچیدند، همه‌چیز پیچید الّا باد در موهای آیدا. گفتم «چه‌قدر قشنگی.» و عکس آیدا را گذاشتم توی کیف‌پولم.
حدیث؛
۲
تنهایی مثل لایه‌ای از غبار روی صورت حسن نشسته بود و در قفسهٔ سینه‌اش لانه کرده بود.
حدیث؛
۲
هربار به شکلی تازه می‌مردم. می‌مردم اما تمام نمی‌شدم.
باران
۲
دویدن برای رسیدن به صف بربری و اتوبوس گاهی عین خوشبختی است.
باران
۲
وقتی آدم متعلق به موقعیتی نباشد، از صورتش، از چشم‌هایش پیداست که ناخوش است. ناخوشی یعنی همین فاصلهٔ میان حضور بدنی و قلبی در یک جمع و این چیزی نیست که با خنده بشود پنهانش کرد. چشم‌های آدم همه‌چیز را لو می‌دهند. فقط باید کسی باشد که چشم‌های آدم را ببیند و اغلب آدم‌ها چنین کسی را در زندگی‌شان ندارند و بی‌کسی از همین جا شروع می‌شود. مثل من.
حدیث؛
۱
زن‌ها وقتی عاشق می‌شوند یکهو از خودشان دور می‌شوند و زور می‌زنند شبیه فانتزی مردها شوند، اما من فانتزی زنِ لباس‌توری و صدانازک و خط‌چشم‌کشیده نداشتم. من می‌مردم برای آدمی که خودش باشد، برای آیدا که اصلاً تلاش نمی‌کرد به دلم بنشیند.
حدیث؛
۱
«کجام؟» مادر دست برد میان موهایم و گفت «این‌جا تو دامن من.»
حدیث؛
۱
لم دادم روی کاناپه و زل زدم به زندگی‌ام که هیچ چراغی در آن نمی‌سوخت و واقعاً هیچ جا کسی منتظرم نبود.
حدیث؛
۱
در زندگی‌ام مرگ با همه یکسان تا نکرده بود. مرگ بعضی را برده بود و بعضی‌ها را جا گذاشته بود. مثلاً یونس‌باغی را برده بود، اما آیدا را جا گذاشته بود. آیدا همه‌جا بود، حرف می‌زد، می‌خندید و هُرم نفس‌هایش می‌نشست روی گوش‌هایم.
حدیث؛
۱
مرگ رها نمی‌کند، همان‌طوری که رضا را رها نکرد، عباس را با خودش برد و خواهر یونس را پراند. «آیدا، تو چرا؟ مگه عاشقم نبودی؟»
حدیث؛
۱
و خندید. همیشه وقتی مغلوب غم می‌شد بیش‌تر می‌خندید.
باران
۱
نشسته بود روی نیمکت چوبی کنار آب‌خوری پارک لاله. کیفش را گذاشته بود کنار پایش و بند کیف توی دست‌هایش بود. کاش من بند کیف آیدا بودم.
باران
۱
در زندگیِ زمختم کسی جایی برای بوسه‌های عاشقانه باز نکرده بود. زندگی‌ام تنگ‌وتار بود تا این‌که آیدا آمد و دهانم آتش گرفت.
باران
۱
درحالی‌که هر روز گوشت نایاب می‌شد و قیمت میوه و سبزی آن‌قدر بالا رفته بود که همان مردم پول برای خرید ساقهٔ کرفس هم نداشتند. ولی ولع اعدام همچنان وجود داشت
باران
۱
فکر کنم عقده‌ای بودن دقیقاً یعنی همین. یعنی فقدان یک چیز آن‌قدر درون آدم بزرگ شود که آدم را بخورد.
باران
۱
سر چهارراه ولیعصر ایستاده بود و حضورش چیزی به زیباییِ خیابان اضافه کرده بود.
باران
۱
کیفش را گذاشته بود کنار پایش و بند کیف توی دست‌هایش بود. کاش من بند کیف آیدا بودم.
حدیث؛
۰
وقتی آدم متعلق به موقعیتی نباشد، از صورتش، از چشم‌هایش پیداست که ناخوش است. ناخوشی یعنی همین فاصلهٔ میان حضور بدنی و قلبی در یک جمع و این چیزی نیست که با خنده بشود پنهانش کرد. چشم‌های آدم همه‌چیز را لو می‌دهند. فقط باید کسی باشد که چشم‌های آدم را ببیند و اغلب آدم‌ها چنین کسی را در زندگی‌شان ندارند و بی‌کسی از همین جا شروع می‌شود. مثل من.
حدیث؛
۰
وقتی آدم متعلق به موقعیتی نباشد، از صورتش، از چشم‌هایش پیداست که ناخوش است. ناخوشی یعنی همین فاصلهٔ میان حضور بدنی و قلبی در یک جمع و این چیزی نیست که با خنده بشود پنهانش کرد. چشم‌های آدم همه‌چیز را لو می‌دهند. فقط باید کسی باشد که چشم‌های آدم را ببیند و اغلب آدم‌ها چنین کسی را در زندگی‌شان ندارند و بی‌کسی از همین جا شروع می‌شود. مثل من.
حدیث؛
۰
دویدن برای رسیدن به صف بربری و اتوبوس گاهی عین خوشبختی است.
حدیث؛
۰
سیگار را انداختم بیرون. چشم‌هایم را پاک کردم و پرسیدم «آدم چه‌طوری یادش بره؟» زن صدای رادیو را کشت و گفت «با مثلِ خر کار کردن.»
حدیث؛
۰