جملات زیبای کتاب قلب گاو | طاقچه
تصویر جلد کتاب قلب گاو

بریده‌هایی از کتاب قلب گاو

انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۳.۴از ۱۷ رأی
۳٫۴
(۱۷)
کائنات خیلی ناجور کار می‌کند و خوشحالی یکی در گروِ ناراحتی دیگری است.
حدیث؛
رضاحمال سوار بر لیفتراکش وارد تله شد و گفت «گیرم این‌ها رو زدیم زمین، با گاوهای توی زندگی‌مون چی‌کار کنیم؟» گفتم «عبور!» و از تله آمدم بیرون.
حدیث؛
زخم همه را به مرگ نزدیک می‌کند، مخصوصاً آدم‌ها را. زخم زندگی را به مرگی کش‌دار تبدیل می‌کند، نه زنده‌ای و نه می‌میری.
حدیث؛
هر روز با آدم‌های توی سرش می‌جنگید و هربار شکست می‌خورد. برای همین راحت شد. آدم نمی‌تواند در کل جنگ‌های زندگی‌اش شکست بخورد، بلند شود و دوباره بجنگد. در هر جنگ چیزی از وجود آدم کم می‌شود و جای خالی‌اش دیگر پُر نمی‌شود.
حدیث؛
آدمیزاد چیست؟ می‌تواند پنجاه کیلو بار بگذارد روی کولش و ساعت‌ها زیر تیغ آفتاب راه برود و آخ نگوید، می‌تواند ساعت‌ها در ساختمان‌های نیمه‌کارهٔ شهر آجرپاره بالا بیندازد و از پا نیفتد، اما از بی‌محلی آدمی که دوستش دارد دق‌مرگ شود.
حدیث؛
«تو دنیایی که همه می‌میریم، این‌که چه‌جوری می‌میریم مهمه.»
sara
عقده‌ای بودن دقیقاً یعنی همین. یعنی فقدان یک چیز آن‌قدر درون آدم بزرگ شود که آدم را بخورد.
sara
آیدا بشکن زد و گفت «همینه زندگی.» خیابان پیچید، ساختمان‌ها پیچیدند، درخت‌ها پیچیدند، همه‌چیز پیچید الّا باد در موهای آیدا. گفتم «چه‌قدر قشنگی.» و عکس آیدا را گذاشتم توی کیف‌پولم.
حدیث؛
تنهایی مثل لایه‌ای از غبار روی صورت حسن نشسته بود و در قفسهٔ سینه‌اش لانه کرده بود.
حدیث؛
وقتی آدم متعلق به موقعیتی نباشد، از صورتش، از چشم‌هایش پیداست که ناخوش است. ناخوشی یعنی همین فاصلهٔ میان حضور بدنی و قلبی در یک جمع و این چیزی نیست که با خنده بشود پنهانش کرد. چشم‌های آدم همه‌چیز را لو می‌دهند. فقط باید کسی باشد که چشم‌های آدم را ببیند و اغلب آدم‌ها چنین کسی را در زندگی‌شان ندارند و بی‌کسی از همین جا شروع می‌شود. مثل من.
حدیث؛
زن‌ها وقتی عاشق می‌شوند یکهو از خودشان دور می‌شوند و زور می‌زنند شبیه فانتزی مردها شوند، اما من فانتزی زنِ لباس‌توری و صدانازک و خط‌چشم‌کشیده نداشتم. من می‌مردم برای آدمی که خودش باشد، برای آیدا که اصلاً تلاش نمی‌کرد به دلم بنشیند.
حدیث؛
«کجام؟» مادر دست برد میان موهایم و گفت «این‌جا تو دامن من.»
حدیث؛
لم دادم روی کاناپه و زل زدم به زندگی‌ام که هیچ چراغی در آن نمی‌سوخت و واقعاً هیچ جا کسی منتظرم نبود.
حدیث؛
در زندگی‌ام مرگ با همه یکسان تا نکرده بود. مرگ بعضی را برده بود و بعضی‌ها را جا گذاشته بود. مثلاً یونس‌باغی را برده بود، اما آیدا را جا گذاشته بود. آیدا همه‌جا بود، حرف می‌زد، می‌خندید و هُرم نفس‌هایش می‌نشست روی گوش‌هایم.
حدیث؛
مرگ رها نمی‌کند، همان‌طوری که رضا را رها نکرد، عباس را با خودش برد و خواهر یونس را پراند. «آیدا، تو چرا؟ مگه عاشقم نبودی؟»
حدیث؛
کیفش را گذاشته بود کنار پایش و بند کیف توی دست‌هایش بود. کاش من بند کیف آیدا بودم.
حدیث؛
وقتی آدم متعلق به موقعیتی نباشد، از صورتش، از چشم‌هایش پیداست که ناخوش است. ناخوشی یعنی همین فاصلهٔ میان حضور بدنی و قلبی در یک جمع و این چیزی نیست که با خنده بشود پنهانش کرد. چشم‌های آدم همه‌چیز را لو می‌دهند. فقط باید کسی باشد که چشم‌های آدم را ببیند و اغلب آدم‌ها چنین کسی را در زندگی‌شان ندارند و بی‌کسی از همین جا شروع می‌شود. مثل من.
حدیث؛
وقتی آدم متعلق به موقعیتی نباشد، از صورتش، از چشم‌هایش پیداست که ناخوش است. ناخوشی یعنی همین فاصلهٔ میان حضور بدنی و قلبی در یک جمع و این چیزی نیست که با خنده بشود پنهانش کرد. چشم‌های آدم همه‌چیز را لو می‌دهند. فقط باید کسی باشد که چشم‌های آدم را ببیند و اغلب آدم‌ها چنین کسی را در زندگی‌شان ندارند و بی‌کسی از همین جا شروع می‌شود. مثل من.
حدیث؛
دویدن برای رسیدن به صف بربری و اتوبوس گاهی عین خوشبختی است.
حدیث؛
سیگار را انداختم بیرون. چشم‌هایم را پاک کردم و پرسیدم «آدم چه‌طوری یادش بره؟» زن صدای رادیو را کشت و گفت «با مثلِ خر کار کردن.»
حدیث؛
پرسید «من رو دوست داری؟» زن‌ها وقتی این را می‌پرسند شبیه احمق‌ها می‌شوند. گفتم «آره. دلم برات تنگ می‌شه. آدم‌ها دلتنگ چیزهایی می‌شن که دوست‌شون دارند.»
حدیث؛
گفت «حرف نزن می‌خوام صدای قلبت رو بشنوم.» در زندگی چه کسی تا حالا خواسته بود صدای قلبم را بشنود؟ هیچ‌کس. عشق چه کوفتی بود که تا حالا تجربه نکرده بودم و از وقتی که قطره‌قطره به جانم ریخته بود، حتی این را که روی بند رخت خانهٔ این زن کفترها روی پیراهنم فضله می‌انداختند دوست داشتم.
حدیث؛
فرقی ندارد آن‌جا که چاقو فرومی‌رود گردن باریک آدم ننه‌مرده‌ای باشد یا گردنِ کلفت گاوی که فقط چریده. فرقی ندارد چون به‌هرحال یک زندگی دارد تمام می‌شود و چشم‌ها آخرین جایی است که جان از آن خارج می‌شود؛ در آن لحظه‌های باشکوه جان دادن چشم آخرین عضو بدن است که تسلیم مرگ می‌شود.
حدیث؛
فرقی ندارد آن‌جا که چاقو فرومی‌رود گردن باریک آدم ننه‌مرده‌ای باشد یا گردنِ کلفت گاوی که فقط چریده. فرقی ندارد چون به‌هرحال یک زندگی دارد تمام می‌شود و چشم‌ها آخرین جایی است که جان از آن خارج می‌شود؛ در آن لحظه‌های باشکوه جان دادن چشم آخرین عضو بدن است که تسلیم مرگ می‌شود.
حدیث؛
برف آرام و پیوسته می‌بارید. من تازه مبصر کلاس شده بودم. آرزو کردم برف نبارد و مدرسه‌ها تعطیل نشوند. آن‌قدر بارید که تا یک هفته مدرسه‌ها تعطیل شدند و من از پشت درهای بستهٔ مدرسه برگشتم.
حدیث؛

حجم

۲۰۱٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۲۴۶ صفحه

حجم

۲۰۱٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۲۴۶ صفحه

قیمت:
۱۶۸,۰۰۰
۸۴,۰۰۰
۵۰%
تومان