جملات زیبا از متن کتاب قلب گاو | طاقچه
تصویر جلد کتاب قلب گاو
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب قلب گاو

نوع کتاب
۳.۲ امتیاز(از ۲۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
هانیه سلطان‌پور
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Amir_13
۵
زن‌ها دو دسته‌اند. یا بلای روز و روزگارند یا نعمت‌اند. مردها برای ازدواج سراغ نعمت‌های الاهی می‌روند، اما ذاتاً بلادوست‌اند. مردها عاشق بلا می‌شوند. مردها می‌میرند برای بلا.
حدیث؛
۴
کائنات خیلی ناجور کار می‌کند و خوشحالی یکی در گروِ ناراحتی دیگری است.
حدیث؛
۴
هر روز با آدم‌های توی سرش می‌جنگید و هربار شکست می‌خورد. برای همین راحت شد. آدم نمی‌تواند در کل جنگ‌های زندگی‌اش شکست بخورد، بلند شود و دوباره بجنگد. در هر جنگ چیزی از وجود آدم کم می‌شود و جای خالی‌اش دیگر پُر نمی‌شود.
حدیث؛
۴
آدمیزاد چیست؟ می‌تواند پنجاه کیلو بار بگذارد روی کولش و ساعت‌ها زیر تیغ آفتاب راه برود و آخ نگوید، می‌تواند ساعت‌ها در ساختمان‌های نیمه‌کارهٔ شهر آجرپاره بالا بیندازد و از پا نیفتد، اما از بی‌محلی آدمی که دوستش دارد دق‌مرگ شود.
باران
۴
دویدن برای رسیدن به صف بربری و اتوبوس گاهی عین خوشبختی است.
حدیث؛
۳
رضاحمال سوار بر لیفتراکش وارد تله شد و گفت «گیرم این‌ها رو زدیم زمین، با گاوهای توی زندگی‌مون چی‌کار کنیم؟» گفتم «عبور!» و از تله آمدم بیرون.
حدیث؛
۳
زخم همه را به مرگ نزدیک می‌کند، مخصوصاً آدم‌ها را. زخم زندگی را به مرگی کش‌دار تبدیل می‌کند، نه زنده‌ای و نه می‌میری.
sara
۳
«تو دنیایی که همه می‌میریم، این‌که چه‌جوری می‌میریم مهمه.»
sara
۳
عقده‌ای بودن دقیقاً یعنی همین. یعنی فقدان یک چیز آن‌قدر درون آدم بزرگ شود که آدم را بخورد.
حدیث؛
۲
آیدا بشکن زد و گفت «همینه زندگی.» خیابان پیچید، ساختمان‌ها پیچیدند، درخت‌ها پیچیدند، همه‌چیز پیچید الّا باد در موهای آیدا. گفتم «چه‌قدر قشنگی.» و عکس آیدا را گذاشتم توی کیف‌پولم.
حدیث؛
۲
تنهایی مثل لایه‌ای از غبار روی صورت حسن نشسته بود و در قفسهٔ سینه‌اش لانه کرده بود.
باران
۲
هربار به شکلی تازه می‌مردم. می‌مردم اما تمام نمی‌شدم.
باران
۲
دویدن برای رسیدن به صف بربری و اتوبوس گاهی عین خوشبختی است.
حدیث؛
۱
وقتی آدم متعلق به موقعیتی نباشد، از صورتش، از چشم‌هایش پیداست که ناخوش است. ناخوشی یعنی همین فاصلهٔ میان حضور بدنی و قلبی در یک جمع و این چیزی نیست که با خنده بشود پنهانش کرد. چشم‌های آدم همه‌چیز را لو می‌دهند. فقط باید کسی باشد که چشم‌های آدم را ببیند و اغلب آدم‌ها چنین کسی را در زندگی‌شان ندارند و بی‌کسی از همین جا شروع می‌شود. مثل من.
حدیث؛
۱
زن‌ها وقتی عاشق می‌شوند یکهو از خودشان دور می‌شوند و زور می‌زنند شبیه فانتزی مردها شوند، اما من فانتزی زنِ لباس‌توری و صدانازک و خط‌چشم‌کشیده نداشتم. من می‌مردم برای آدمی که خودش باشد، برای آیدا که اصلاً تلاش نمی‌کرد به دلم بنشیند.
حدیث؛
۱
«کجام؟» مادر دست برد میان موهایم و گفت «این‌جا تو دامن من.»
حدیث؛
۱
لم دادم روی کاناپه و زل زدم به زندگی‌ام که هیچ چراغی در آن نمی‌سوخت و واقعاً هیچ جا کسی منتظرم نبود.
حدیث؛
۱
در زندگی‌ام مرگ با همه یکسان تا نکرده بود. مرگ بعضی را برده بود و بعضی‌ها را جا گذاشته بود. مثلاً یونس‌باغی را برده بود، اما آیدا را جا گذاشته بود. آیدا همه‌جا بود، حرف می‌زد، می‌خندید و هُرم نفس‌هایش می‌نشست روی گوش‌هایم.
حدیث؛
۱
مرگ رها نمی‌کند، همان‌طوری که رضا را رها نکرد، عباس را با خودش برد و خواهر یونس را پراند. «آیدا، تو چرا؟ مگه عاشقم نبودی؟»
باران
۱
و خندید. همیشه وقتی مغلوب غم می‌شد بیش‌تر می‌خندید.
باران
۱
نشسته بود روی نیمکت چوبی کنار آب‌خوری پارک لاله. کیفش را گذاشته بود کنار پایش و بند کیف توی دست‌هایش بود. کاش من بند کیف آیدا بودم.
باران
۱
در زندگیِ زمختم کسی جایی برای بوسه‌های عاشقانه باز نکرده بود. زندگی‌ام تنگ‌وتار بود تا این‌که آیدا آمد و دهانم آتش گرفت.
باران
۱
درحالی‌که هر روز گوشت نایاب می‌شد و قیمت میوه و سبزی آن‌قدر بالا رفته بود که همان مردم پول برای خرید ساقهٔ کرفس هم نداشتند. ولی ولع اعدام همچنان وجود داشت
باران
۱
فکر کنم عقده‌ای بودن دقیقاً یعنی همین. یعنی فقدان یک چیز آن‌قدر درون آدم بزرگ شود که آدم را بخورد.
باران
۱
سر چهارراه ولیعصر ایستاده بود و حضورش چیزی به زیباییِ خیابان اضافه کرده بود.
حدیث؛
۰
کیفش را گذاشته بود کنار پایش و بند کیف توی دست‌هایش بود. کاش من بند کیف آیدا بودم.
حدیث؛
۰
وقتی آدم متعلق به موقعیتی نباشد، از صورتش، از چشم‌هایش پیداست که ناخوش است. ناخوشی یعنی همین فاصلهٔ میان حضور بدنی و قلبی در یک جمع و این چیزی نیست که با خنده بشود پنهانش کرد. چشم‌های آدم همه‌چیز را لو می‌دهند. فقط باید کسی باشد که چشم‌های آدم را ببیند و اغلب آدم‌ها چنین کسی را در زندگی‌شان ندارند و بی‌کسی از همین جا شروع می‌شود. مثل من.
حدیث؛
۰
وقتی آدم متعلق به موقعیتی نباشد، از صورتش، از چشم‌هایش پیداست که ناخوش است. ناخوشی یعنی همین فاصلهٔ میان حضور بدنی و قلبی در یک جمع و این چیزی نیست که با خنده بشود پنهانش کرد. چشم‌های آدم همه‌چیز را لو می‌دهند. فقط باید کسی باشد که چشم‌های آدم را ببیند و اغلب آدم‌ها چنین کسی را در زندگی‌شان ندارند و بی‌کسی از همین جا شروع می‌شود. مثل من.
حدیث؛
۰
دویدن برای رسیدن به صف بربری و اتوبوس گاهی عین خوشبختی است.
حدیث؛
۰
سیگار را انداختم بیرون. چشم‌هایم را پاک کردم و پرسیدم «آدم چه‌طوری یادش بره؟» زن صدای رادیو را کشت و گفت «با مثلِ خر کار کردن.»