چشمش میافتد به مرغ و پلوِ سهمیهٔ زنش. مینشیند سر قابلمه و با اشتیاق مشغول خوردن میشود. غذایش که تمام میشود رو به جنازهٔ زنش میگوید «یه وقت بهت برنخوره ها. ولی آدم تا زندهست باید زندگی کنه. حالا گیریم من تا چهلم هم رخت سیاه تن کنم. گیریم که این هوا ریش بذارم. آخرش چی؟ باید زندگیم رو بکنم. زندگی تو این گُهدونی خیلی بیرحمه. معطل عزاداری و این حرفها نمیشه. فوری زرت آدم رو قمصور میکنه. اینجا با اونجایی که ازش اومدیم تومنی صنّار فرق داره. رخت سیاه و ریش مال اونجا بود. اینجا آیین عزا یه جور دیگهست.»