
....
۷
اون روزها نیازی نبود بری دانشگاه تا بفهمی مرگ چیه. اون روزها مرگ وارد خونه میشد و سلام میکرد و گاهی باهات شام میخورد و گاهی هم احساس میکردی که باسنت رو گاز گرفت.»
ارغوان صادق
۴
کتاب مقدس بهطرز مشکوکی پر از معجزات است، معجزاتی که وقوع آنها تقریباً بهطور کامل در دوران عقلانیت متوقف شده است
ارغوان صادق
۲
اگر نمیشد مرگ را تغییر داد، حداقل میشد برایش گریه کرد.
Sahia
۲
شاید در بهترین شرایط، کمتر از یک ماه روزهای واقعاً خوب در زندگی طبیعی هر انسانی وجود داشته باشد. به نظر لویی خدا با خرد بینهایتش وقتی درد را تقسیم میکرد، بسیار سخاوتمندتر بود.
Sahia
۱
میتوانست آن صدای چریکچریک عجیب سوزنهای کاج را زیر پاهایش بشنود، چیزی که بیشتر از صدا احساس بود.
....
۰
خاک قلب مرد سنگیتره، لویی
faeze
۰
درست یا غلط، باور داشت که الی برای سرسختی مرگ گریه میکرد، برای تغییرناپذیری مرگ بهخاطر اشکهای یک دختربچه، برای پیشبینیناپذیر بودن بیرحمانهٔ آن میگریست.
faeze
۰
این آسیبشناس احتمالاً بعد از نمونهبرداری از بافت، مغزش رو توی حفرهٔ قفسهٔ سینهش گذاشته و حفرهٔ جمجمه رو با کاغذ قهوهای پر کرده تا از نشت جلوگیری کنه. کاری که آسونتر از برگردوندن مغز توی جمجمه، مثل قطعات پازله.
faeze
۰
شاید الی چیزی دربارهٔ واقعیت مرگ یاد بگیره، جایی که درد متوقف میشه و خاطرات خوب شروع میشن؛ نه اینکه پایان زندگی باشه، بلکه پایان درده. این چیزها رو نباید بهش بگیم و باید بذاریم خودش بهتنهایی بفهمه.
faeze
۰
او با استاد روانشناسیاش موافق بود که تجربههای زندگی پس از مرگ که در مجلات علمی منتشر میشد و بعد در مطبوعات مشهور عمومی چاپ میشد، احتمالاً نشانهٔ آخرین تلاش ذهن در برابر هجوم مرگ است
faeze
۰
ما گشت میزنیم... پسرم و من... چون ذات زندگی جنگ یا عشق نیست، بلکه فقط نبرد بیمارگونه، نجیبانه و ناامیدانه با اُز بزرگ و وحشتناکه
•🪻Sara •
۰
والدین برای کودکانشان که بزرگ شدهاند و مرتکب تجاوز و قتل و شکنجهٔ بیگناهان شدهاند، از دادگاه درخواست بخشش یا عفو اعدام دارند.
•🪻Sara •
۰
سرما بر او دوباره غلبه کرده بود، قویتر از همیشه، اما چیز دیگری هم زیر آن بود: خاکستر گرمی از تمایل، اشتیاق یا شاید هوس. همین احساساتش او را در برابر سرما گرم کرد و در برابر باد محکم نگه داشت.
Mahda
۰
به نظر لویی خدا با خرد بینهایتش وقتی درد را تقسیم میکرد، بسیار سخاوتمندتر بود.
Sahia
۰
مالیات مطمئناً طبیعی نبود، درگیریهای انسانی طبیعی نبود، درگیریهای اجتماعی طبیعی نبود، رونق و رکود طبیعی نبود. در نهایت فقط ساعت وجود داشت و نشانههایی که در گذر زمان ازبین میروند و بینامونشان میشوند. حتی لاکپشتهای دریایی و درختان عظیم سِکویا هم روزی وقتشان به پایان میرسید.
Sahia
۰
ولی خیلی هم بد نیست که با مرگ آشنا بشیم. این روزها... من نمیدونم... به نظر میرسه هیچکس نمیخواد دربارهش صحبت کنه یا بهش فکر کنه.
Sahia
۰
لویی هم او را بوسید، باوجوداین کمی احساس ناراحتی میکرد؛ چون متوجه شد این «متأسفم که اینقدر احمق بودم»، اگرچه بههیچوجه مرسوم نیست، بارها آن را شنیده است. این جمله معمولاً بعد از اینکه ریچل راه خودش را میرفت، از زبانش بیرون میآمد.
Sahia
۰
لویی لحظهای برای او که اینجا کف آشپزخانهاش، در بستری از سیب و آبنبات هالووین دراز کشیده بود، احساس غم و اندوه کرد. به ذهنش رسید که وقتی نورما هجدهساله بوده، سینههایش توجه بسیاری از جوانان محله را جلب میکرده، همهٔ دندانهایش مال خودش بوده و قلب زیر پیراهنش موتور کوچک سفت و سختی بوده است.
میم ___ لام
۰
چیزهای زنگزده و نیمهدفنشده در هر زندگیای وجود دارد و انسانها مجبورند به این چیزها برگردند و دائماً آنها را با خود بکشند، حتی اگر زخمیشوند.
Sahia
۰
الی با چشمان ساحرهای خود موقرانه به لویی خیره شد. دوباره گفت: «من نمیخوام برم.» اما آنقدر صدایش آهسته بود که تنها لویی توانست از میان جنجال و همهمهٔ مسافران سالن انتظار آن را بشنود. «من نمیخوام مامان هم بره.»
Sahia
۰
مرگ پیر، دستهای تو سرد و مرطوب است... من آنها را روی زانوهایم احساس میکنم... تو آمدی و مادرم را گرفتی... آیا تو بهدنبال من نخواهی آمد؟
Ariam
۰
خاک قلب مرد سنگیتره. آدم هرچی میتونه میکاره... و از اون مراقبت میکنه.