اون روزها نیازی نبود بری دانشگاه تا بفهمی مرگ چیه. اون روزها مرگ وارد خونه میشد و سلام میکرد و گاهی باهات شام میخورد و گاهی هم احساس میکردی که باسنت رو گاز گرفت.»
....
اگر نمیشد مرگ را تغییر داد، حداقل میشد برایش گریه کرد.
ارغوان
کتاب مقدس بهطرز مشکوکی پر از معجزات است، معجزاتی که وقوع آنها تقریباً بهطور کامل در دوران عقلانیت متوقف شده است
ارغوان
خاک قلب مرد سنگیتره، لویی
....
درست یا غلط، باور داشت که الی برای سرسختی مرگ گریه میکرد، برای تغییرناپذیری مرگ بهخاطر اشکهای یک دختربچه، برای پیشبینیناپذیر بودن بیرحمانهٔ آن میگریست.
faeze
این آسیبشناس احتمالاً بعد از نمونهبرداری از بافت، مغزش رو توی حفرهٔ قفسهٔ سینهش گذاشته و حفرهٔ جمجمه رو با کاغذ قهوهای پر کرده تا از نشت جلوگیری کنه. کاری که آسونتر از برگردوندن مغز توی جمجمه، مثل قطعات پازله.
faeze
شاید الی چیزی دربارهٔ واقعیت مرگ یاد بگیره، جایی که درد متوقف میشه و خاطرات خوب شروع میشن؛ نه اینکه پایان زندگی باشه، بلکه پایان درده. این چیزها رو نباید بهش بگیم و باید بذاریم خودش بهتنهایی بفهمه.
faeze
او با استاد روانشناسیاش موافق بود که تجربههای زندگی پس از مرگ که در مجلات علمی منتشر میشد و بعد در مطبوعات مشهور عمومی چاپ میشد، احتمالاً نشانهٔ آخرین تلاش ذهن در برابر هجوم مرگ است
faeze
ما گشت میزنیم... پسرم و من... چون ذات زندگی جنگ یا عشق نیست، بلکه فقط نبرد بیمارگونه، نجیبانه و ناامیدانه با اُز بزرگ و وحشتناکه
faeze