
ᶜʳᶻ
۸۳
«اگر سخن زر است، سکوت گوهر است و در صورت اجبار و یا برای استفاده دیگران، حرف را باید هفت مرتبه در دهان مزه مزه کرد و بعد به زبان آورد».
mjp
۵۳
«اگر سخن زر است، سکوت گوهر است و در صورت اجبار و یا برای استفاده دیگران، حرف را باید هفت مرتبه در دهان مزه مزه کرد و بعد به زبان آورد».
ᶜʳᶻ
۴۸
”تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم!“
مجتبی
۲۷
سیدنصرالله این جمله را سر مشق خویش قرار داده بود که: «اگر سخن زر است، سکوت گوهر است و در صورت اجبار و یا برای استفاده دیگران، حرف را باید هفت مرتبه در دهان مزه مزه کرد و بعد به زبان آورد».
mhsnkhkbz
۲۶
همه محض رضای خدا او را میزدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را، که مذهب نفرین کرده و هفتاد جان دارد، برای ثواب بچزانند.
ΔƐƐЧ
۱۹
یه وقت بود داخل اونا شدم، خواستم تقلید سایرین رو دربیارم، دیدم خودمو مسخره کردهام هر چی رو که لذت تصور میکنن همهرو امتحان کردم، دیدم کیفهای دیگرون بهدرد من نمیخوره.
مجتبی
۱۳
ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺳﺮ ﺳﺎﻋﺖ نُه ﺣﺴﻦ ﺑﺎ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﺍﺵ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺜﻞ ﻧﺎﺯﻧﻴﻦ ﺻﻨﻢ ﺗﻮی ﻛﺘﺎﺏ ﺑﻮﺩ: ﻻﻏﺮ، ﻛﻮﺗﺎﻩ مژههای سیاهکرده، ﻟﺐ ﻭ ﻧﺎﺧﻦﻫﺎی ﺳﺮﺥ ﺩﺍﺷﺖ. ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺍﺯ ﺭﻭی ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻣﺪ ﭘﺎﺭﻳﺲ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻳﻚ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺑﺮﻟﻴﺎﻥ به دستش میدرخشید ﻭ ﻣﺜﻞ اینکه ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی ﻣﻬﻤﺎﻧﻲ ﺷﺐﻧﺸﻴﻨﻲ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ. همین که ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺗﻮﻣﺒﻴﻞ ﻓﺮﺩ ﻛﻬﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ وحشت کرد و گفت: «ﻣﻦ به خیالم اتومبیل ﺷﺨﺼﻴﺲ. ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﺍﺗﻮﻣﺒﻴﻞ ﻛﺮﺍﻳﻪ ﺳﻔﺮ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ».
SIR_SARAB
۱۲
«بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی!»
و یک نوع خودپسندی فلسفی حس کرد
پوران
۱۱
با یک امید موهوم زنده بود! به امید عشق موهومی سالها در قبر انتظار خورشید را کشیده بود؟.
زهره
۹
او همهی این علما و فضلا را بزرگ کرده بود و خوب میشناخت. بهفرنگرفتهها و متجددین و قدیمیها همه سر و ته یک کرباس بودند، فقط عناوین آنها فرق میکرد. پیشتر میرفتند نجف حجتالاسلام میشدند و حالا میرفتند فرنگ با عنوان دکتری برمیگشتند و کارشان عوامفریبی و همهی حواسشان توی شکم و زیر شکمشان بود. همه به فکر خانه سه طبقه و اتومبیل و مأموریت به خارجه بودند.
Sajad Khorasani
۶
به نظر میآمد نگاههای دردناک پر از التماس او را کسی نمیدید و نمیفهمید!
sajan
۵
اگر هرگز به دنیا نیامده بود، به کجا برمیخورد.
esrafil aslani
۵
ولی چیزی که بیشتر ار همه پات را شکنجه میداد، احتیاج او به نوازش بود. او مثل بچهای بود که همهاش توی سری خورده و فحش شنیده بود، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده. مخصوصاً با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیشازپیش احتیاج به نوازش داشت. چشمهای او این نوازش را گدایی میکردند و حاضر بود جان خودش را بدهد، در صورتی که یک نفر به او اظهار محبت به کند و یا دست روی سرش بکشد. او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی نشان بدهد، اما به نظر میآمد هیچ کس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت؛ هیچ کس از او حمایت نمیکرد و توی هر چشمی نگاه میکرد به جز کنیه و شرارت چیز دیگری نمیخواند. و هر حرکتی که برای جلب توجه آدمها میکرد مثل این بود که خشم و غضب آنها را بیشتر برمیانگیخت.
madishka
۴
تمام کوشش او بیهوده بود. اصلاً نمیدانست چرا دویده، نمیدانست به کجا میرود، نه راه پس داشت و نه راه پیش. ایستاد. لهله میزد، زبان از دهنش بیرون آمده بود. جلوی چشمهایش تاریک شده بود. با سر خمیده، به زحمت خودش را از کنار جاده کشید و رفت در یک جوی کنار کشتزار، شکمش را روی ماسهی داغ و نمناک گذاشت، و با میل غریزی خودش که هیچ وقت گول نمیخورد، حس کرد که دیگر از اینجا نمیتواند تکان بخورد. سرش گیج میرفت، افکار و احساساتش محو و تیره شده بود، درد شدیدی در شکمش حس میکرد و در چشمهایش روشنایی ناخوشی میدرخشید.
مهدی
۴
عضو فرهنگستان درست میکرد تا لغتهای مضحک بیمعنی بسازند و به زور به مردم حقنه بکنند! در صورتی که همه جای دنیا لغت را بعد از استعمال مردم و نویسندگان داخل زبان مینمایند
آرین
۴
انسان مغرور، پرستش معلومات خود را مدرک قرار داده و میخواهد حادثات طبیعت مطابق فرمولهای او انجام بگیرد.
sajan
۳
زندگی همهچیز معجز است. همین وجود من و شما که اینجا نشستهایم و با هم حرف میزنیم یک معجز است
sajan
۳
نمیخوام برای احتیاجات کثیف این زندگی که مطابق آرزوی دزدها و قاچاقها و موجودات زرپرست احمق درست شده و اداره شده شخصیت خودمو از دست بدم.
amirtir
۳
حضورش تولید شادی میکرد.
farzanepoursoleiman
۳
یعنی خودش را با شکم گرسنه، به زحمت کشید و در راه آبی پناه برد. سر را روی دودست خود گذاشت، زبانش را بیرون آورد، در حالت نیمخواب و نیمبیداری، به کشتزار سبزی که جلویش موج میزد تماشا میکرد. تنش خسته بود و اعصابش درد میکرد
amir7u
۳
ولی چیزی که بیشتر ار همه پات را شکنجه میداد، احتیاج او به نوازش بود. او مثل بچهای بود که همهاش توی سری خورده و فحش شنیده بود، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده. مخصوصاً با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیشازپیش احتیاج به نوازش داشت. چشمهای او این نوازش را گدایی میکردند و حاضر بود جان خودش را بدهد، در صورتی که یک نفر به او اظهار محبت به کند و یا دست روی سرش بکشد. او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی نشان بدهد، اما به نظر میآمد هیچ کس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت
دونیا جون
۳
آن نه روشنایی و نه رنگ بود، یک چیز باورنکردنی مثل همان چیزی که در چشمان آهوی زخمی دیده میشود بود.
نسیم
۲
همین که شیر مست میشد، بدنش گرم و راحت میشد و گرمای سیالی در تمام رگ و پی او میدوید، سر سنگین از پستان مادرش جدا میشد و یک خواب عمیق که لرزههای مکیفی به طول بدنش حس میکرد، دنبال آن میآمد. ـ چه لذتی بیش از این ممکن بود که دستهایش را بیاختیار به پستانهای مادرش فشار میداد، بدون زحمت و دوندگی شیر بیرون میآمد
اناهیتا الهه اب
۲
هراسان بلند شد، در چندین کوچه پرسه زد، دیوارها را بو کشد و مدتی ویلان و سرگردان در کوچهها گشت.
sajan
۲
چشمهای او این نوازش را گدایی میکردند و حاضر بود جان خودش را بدهد، در صورتی که یک نفر به او اظهار محبت به کند و یا دست روی سرش بکشد.
sajan
۲
محسن کاملاً شبیه مجید بود، اما خود شریف با ریشی که چند روز نتراشیده بود و نگاه متعجبش مثل این بود که انتظار انهدام نسل بشر را میکشد.
amirtir
۲
کاتیا طاقت نیاورد و خودش را در آغوش منانداخت، او خودش را تسلیم کرد، در صورتی که من هیچ وقت تصورش را به خودم راه نداده بودم، چون او برای من یک موجود مقدس دستنزدنی بود!
alikeamir
۲
به نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را، که مذهب نفرین کرده و هفتاد جان دارد، برای ثواب بچزانند.
هانیه
۲
بعد به عکسهایی که در ولایات مختلف با اعضای ادارات و یا اشخاص دیگر برداشته بود دقت کرد. نه تنها این اشخاص مطابق یادبودی که در او گذاشته بودند در مقابلش مجسم میشدند. بلکه همهی آنها را میدید و صدایشان را میشنید و نمیتوانست آن قسمت از گذشته را دور بیندازد، فراموش بکند، چون این یادبودها جزو زندگی او شده بود.
Aminokey
۲
تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم!
