«خدای من، معجزهای کن! مرا بهجای فقیرترین زنانی که هماکنون بهانتظار مسافران این قطار روی سکوی ایستگاه در کنار سطلهای خود چمباتمه زدهاند بگذار! آن وقت تا آخرین لحظهٔ زندگیم، هرگز از سرنوشت خود گلهای نخواهمداشت. یا آنکه مرا بهاین زن سالخوردهٔ مبهوت که در آنجا، با چوبدستی خود روی تختههای کثیف و ناهموار کف اتاق میکوبد مبدل ساز. اهمیتی ندارد که او بزحمت تا چند هفته یا چند روز دیگر زنده خواهدماند. اما، لااقل، یک موجود
عباس عرب