
بریدههایی از کتاب آن قدر سرد که برف ببارد
۳٫۲
(۲۱)
احساس میکردم اگر تلاش کنم به من هم واقعاً خوش میگذرد
رهی
ما اساساً چیزی نیستیم جز مشتی احساسات و امیال گذرا.
ZahraSabahi
بعدها متوجه شدم چنین وضعیتی چقدر تحملناپذیر است: اینکه بخواهی هیچ لحظهای هدر نرود و از هر چیزی معنایی بیرون بکشی.
....
شاید راه رسیدن به حقیقت این باشد که حسابوکتاب را کنار بگذاریم و اجازه بدهیم زندگی روال خودش را طی کند، اگرچه واقعاً در این مورد هم مطمئن نبودم.
Luna
دلم میخواست در جنگل میان درختها قدم بزنم. دلم میخواست فقط نگاه کنم و گوش بدهم و با کسی حرف نزنم و با خودم تنها باشم.
ZahraSabahi
شاید راه رسیدن به حقیقت این باشد که حسابوکتاب را کنار بگذاریم و اجازه بدهیم زندگی روال خودش را طی کند
ZahraSabahi
شاید خیلی هم خوب نباشد که بخواهیم همهچیز را بفهمیم، بلکه شاید فقط باید تماشا کنیم و به خاطر بسپریم.
ZahraSabahi
مثل کودکی زبانبسته بودم و برای رساندن منظورم فقط میتوانستم از جملات خیلی ساده استفاده کنم.
ZahraSabahi
لاری گرامافون را روشن کرد و پیش چشم گربه، که با عصبانیت از روی تشکچهٔ روی زمین نگاهش میکرد، با ریتمی آهسته بنا کرد به جنباندن خودش. غذای روی میز را درست نمیدیدیم و به شکل و بافت سبزیجات داخل کاسهها دقت میکردیم. لباسهای شستهشده را آورده بودم داخل و ملافهها را روی قفسه و نردبان و درِ شیشهای آویزان کرده بودم. از بیرون صدای باد میآمد که با شدت میوزید، ولی داخل اوضاع همچنان آرام بود. یادم است که موقع غذاخوردن داشتم به این فکر میکردم که میشود با چیزهای کوچک هم خوش بود.
رهی
آنجا میتوانستی پنجره را باز کنی و روی نیمکت باریکی بنشینی و قلوهسنگها و درختها و آسمان را تماشا کنی. گفتم شاید واقعا نیاز باشد که گاهی برگردیم و به گذشتهها فکر کنیم و شاید فکرکردن به آلاممان درنهایت ما را به شادی برساند.
alireza atighehchi
شاید فکرکردن به آلاممان درنهایت ما را به شادی برساند.
....
دانایی واقعاً اکسیر حیات بود، نوشدارویی واقعی.
....
دلخواه کسی بودن بهترین اتفاقِ ممکن است، حتی اگر آن دیگری دلخواهت نباشد، حتی اگر تو آن دیگری را که دوستت دارد آنقدری هم دوست نداشته باشی. از کجا میآمد این باور، هنوز نمیدانستم.
Luna
مهم این است که روراست باشیم و گوشی برای شنیدن داشته باشیم و بدانیم چه موقع حرف بزنیم و کی سکوت کنیم.
Luna
این برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز میداد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمیکرد، چیزی که در خانوادهٔ من کاملا متفاوت بود. او به احساس خشم و اندوهش میدان میداد و با آن کنار آمده بود، مثل آنکه بدانی لباس تنت از پوست حیوانی است که تازه سلاخیاش کردهای.
zhale
. بعدها متوجه شدم چنین وضعیتی چقدر تحملناپذیر است: اینکه بخواهی هیچ لحظهای هدر نرود و از هر چیزی معنایی بیرون بکشی.
Luna
با سرعت نور حرکت میکردم، انگار پیشاز آن آدمی تکبعدی بودم، انگار حالا سقف شکافته بود و دریچهای رو به جهانی جدید برایم گشوده شده بود. احساس رضایت سراغم میآمد، ولی این چرخه تمامی نداشت و مدام تکرار میشد. درِ جعبهٔ افکارم باز میشد و به مکانی ناشناخته و پهناور پا میگذاشتم که در آن باد تندی میوزید و همهٔ حواسم را متأثر میکرد. انگار دانایی واقعاً اکسیر حیات بود، نوشدارویی واقعی.
بهار
مهم این است که روراست باشیم و گوشی برای شنیدن داشته باشیم و بدانیم چه موقع حرف بزنیم و کی سکوت کنیم.
بهار
حجم
۱۸۰٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۴۸ صفحه
حجم
۱۸۰٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۴۸ صفحه
قیمت:
۹۲,۰۰۰
تومان