
بریدههایی از کتاب آن قدر سرد که برف ببارد
۳٫۲
(۲۷)
احساس میکردم اگر تلاش کنم به من هم واقعاً خوش میگذرد
رهی
ما اساساً چیزی نیستیم جز مشتی احساسات و امیال گذرا.
ZahraSabahi
بعدها متوجه شدم چنین وضعیتی چقدر تحملناپذیر است: اینکه بخواهی هیچ لحظهای هدر نرود و از هر چیزی معنایی بیرون بکشی.
....
آنجا میتوانستی پنجره را باز کنی و روی نیمکت باریکی بنشینی و قلوهسنگها و درختها و آسمان را تماشا کنی. گفتم شاید واقعا نیاز باشد که گاهی برگردیم و به گذشتهها فکر کنیم و شاید فکرکردن به آلاممان درنهایت ما را به شادی برساند.
alireza atighehchi
شاید راه رسیدن به حقیقت این باشد که حسابوکتاب را کنار بگذاریم و اجازه بدهیم زندگی روال خودش را طی کند، اگرچه واقعاً در این مورد هم مطمئن نبودم.
Luna
دلخواه کسی بودن بهترین اتفاقِ ممکن است، حتی اگر آن دیگری دلخواهت نباشد، حتی اگر تو آن دیگری را که دوستت دارد آنقدری هم دوست نداشته باشی. از کجا میآمد این باور، هنوز نمیدانستم.
Luna
دلم میخواست در جنگل میان درختها قدم بزنم. دلم میخواست فقط نگاه کنم و گوش بدهم و با کسی حرف نزنم و با خودم تنها باشم.
ZahraSabahi
شاید راه رسیدن به حقیقت این باشد که حسابوکتاب را کنار بگذاریم و اجازه بدهیم زندگی روال خودش را طی کند
ZahraSabahi
شاید خیلی هم خوب نباشد که بخواهیم همهچیز را بفهمیم، بلکه شاید فقط باید تماشا کنیم و به خاطر بسپریم.
ZahraSabahi
مثل کودکی زبانبسته بودم و برای رساندن منظورم فقط میتوانستم از جملات خیلی ساده استفاده کنم.
ZahraSabahi
این برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز میداد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمیکرد، چیزی که در خانوادهٔ من کاملا متفاوت بود. او به احساس خشم و اندوهش میدان میداد و با آن کنار آمده بود، مثل آنکه بدانی لباس تنت از پوست حیوانی است که تازه سلاخیاش کردهای.
zhale
برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز میداد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمیکرد، چیزی که در خانوادهٔ من کاملا متفاوت بود.
زهرا غفاری
لاری گرامافون را روشن کرد و پیش چشم گربه، که با عصبانیت از روی تشکچهٔ روی زمین نگاهش میکرد، با ریتمی آهسته بنا کرد به جنباندن خودش. غذای روی میز را درست نمیدیدیم و به شکل و بافت سبزیجات داخل کاسهها دقت میکردیم. لباسهای شستهشده را آورده بودم داخل و ملافهها را روی قفسه و نردبان و درِ شیشهای آویزان کرده بودم. از بیرون صدای باد میآمد که با شدت میوزید، ولی داخل اوضاع همچنان آرام بود. یادم است که موقع غذاخوردن داشتم به این فکر میکردم که میشود با چیزهای کوچک هم خوش بود.
رهی
شاید فکرکردن به آلاممان درنهایت ما را به شادی برساند.
....
دانایی واقعاً اکسیر حیات بود، نوشدارویی واقعی.
....
. بعدها متوجه شدم چنین وضعیتی چقدر تحملناپذیر است: اینکه بخواهی هیچ لحظهای هدر نرود و از هر چیزی معنایی بیرون بکشی.
Luna
مهم این است که روراست باشیم و گوشی برای شنیدن داشته باشیم و بدانیم چه موقع حرف بزنیم و کی سکوت کنیم.
Luna
درحالِحاضر اما برایم یکجور امکان بود، همانقدر مبهم و زیبا که یک شعر.
هرچند هنوز هم از ته دل مطمئن نبودم. شاید راه رسیدن به حقیقت این باشد که حسابوکتاب را کنار بگذاریم و اجازه بدهیم زندگی روال خودش را طی کند، اگرچه واقعاً در این مورد هم مطمئن نبودم.
زهرا غفاری
چطور میشد چیزی همزمان اینقدر برایت غریب و آشنا باشد. عجیب بود برایم که چطور در مکانی غریب رنگوبوی خانهٔ خودم را احساس میکردم
توفنده متیو
با سرعت نور حرکت میکردم، انگار پیشاز آن آدمی تکبعدی بودم، انگار حالا سقف شکافته بود و دریچهای رو به جهانی جدید برایم گشوده شده بود. احساس رضایت سراغم میآمد، ولی این چرخه تمامی نداشت و مدام تکرار میشد. درِ جعبهٔ افکارم باز میشد و به مکانی ناشناخته و پهناور پا میگذاشتم که در آن باد تندی میوزید و همهٔ حواسم را متأثر میکرد. انگار دانایی واقعاً اکسیر حیات بود، نوشدارویی واقعی.
بهار
مهم این است که روراست باشیم و گوشی برای شنیدن داشته باشیم و بدانیم چه موقع حرف بزنیم و کی سکوت کنیم.
بهار
بعضی میگفتند بچه که بزرگتر شود اوضاع کمی بهتر میشود. بعضی میگفتند بعد از بچهدار شدن مشکلات رابطه بیشاز پیش خودش را نشان میدهد. عدهای هم آن را تجربهای وجدآور میدانستند که کافی بود بهش تن بدهی تا شادی نصیبت شود. آخرسر هم این اظهارنظرهای قابلتأمل دردی را دوا نمیکرد، چون که درنهایت زندگی هیچ دو نفری کاملا شبیه هم نیست
سمیه جنگی
ذهن تیز و آمادهای داشتم. قاعدتاً باید احساس اعتمادبهنفس میکردم، اما انگار چیز دیگری، چیزی اساسیتر، وجود داشت که سر از آن درنمیآوردم.
سمیه جنگی
فکری توی سرم میچرخید که برای خودم هم روشن نبود؛ به من بهنحوی قبولانده شده بود که دوست داشتهشدن و دلخواه کسی بودن بهترین اتفاقِ ممکن است، حتی اگر آن دیگری دلخواهت نباشد، حتی اگر تو آن دیگری را که دوستت دارد آنقدری هم دوست نداشته باشی. از کجا میآمد این باور، هنوز نمیدانستم.
سمیه جنگی
بدخلقیهای دخترش او را یاد کودکی خودش میانداخت، مثل اینکه رؤیایی را به یاد بیاورد که مدتها پیش دیده؛ شاید در مقطعی از زندگیِ او هم چیزهای وجود داشته که برایش مهم بوده، آنقدری که بهخاطرشان گریهزاری راه بیندازد و دادوبیدا کند، حقیقتی عمیق یا ترسی عجیب در دل کودک که بقیه انکارش میکنند و همین او را عصبانی و عصبانیتر میکند.
زهرا غفاری
درست وسط شهر بودیم، اما انگار که توی روستا باشیم. این حس را درمورد ژاپن دوست داشتم، حسی که گویی جایی بین واقعیت و کلیشه بود.
توفنده متیو
شده بودیم مثل دوتا آدم غریبه و شاید احساس میکردم همسفرشدن برای هر دو نفرِ ما لازم است و شاید بتواند بههم نزدیکترمان کند.
زهرا غفاری
احساس رضایت سراغم میآمد، ولی این چرخه تمامی نداشت و مدام تکرار میشد.
زهرا غفاری
آن زمان، دلم میخواست تکتک لحظاتم پربار باشند و بسته به محیطی که در آن قرار داشتم، مدام توی ذهنم با خودم کلنجار میرفتم و اگر حسوحال فضا مغایر این بود، بیحوصله و کسل میشدم. بعدها متوجه شدم چنین وضعیتی چقدر تحملناپذیر است: اینکه بخواهی هیچ لحظهای هدر نرود و از هر چیزی معنایی بیرون بکشی.
زهرا غفاری
از نظر او مفاهیم «احساس تعلق» و «وطن» آنچنان به سیاست گره خوردهاند که از بار احساسی تهی شدهاند.
Yasaman
حجم
۱۸۰٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۴۸ صفحه
حجم
۱۸۰٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۴۸ صفحه
قیمت:
۹۲,۰۰۰
تومان