جملات زیبای کتاب آن قدر سرد که برف ببارد | طاقچه
تصویر جلد کتاب آن قدر سرد که برف بباردsubscriptionAvailable

کتاب آن قدر سرد که برف ببارد

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۳۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
جسیکا او، نیما حسن ویجویه
انتشارات: 
نشر بیدگل

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
رهی
۴۰
احساس می‌کردم اگر تلاش کنم به من هم واقعاً خوش می‌گذرد
ZahraSabahi
۱۳
ما اساساً چیزی نیستیم جز مشتی احساسات و امیال گذرا.
....
۶
بعدها متوجه شدم چنین وضعیتی چقدر تحمل‌ناپذیر است: اینکه بخواهی هیچ لحظه‌ای هدر نرود و از هر  چیزی معنایی بیرون بکشی.
ZahraSabahi
۵
دلم می‌خواست در جنگل میان درخت‌ها قدم بزنم. دلم می‌خواست فقط نگاه کنم و گوش بدهم و با کسی حرف نزنم و با خودم تنها باشم.
Luna
۳
دلخواه کسی بودن بهترین اتفاقِ ممکن است، حتی اگر آن دیگری دلخواهت نباشد، حتی اگر تو آن دیگری را که دوستت دارد آن‌قدری هم دوست نداشته باشی. از کجا می‌آمد این باور، هنوز نمی‌دانستم.
Yasaman
۳
آن زمان، دلم می‌خواست تک‌تک لحظاتم پربار باشند و بسته به محیطی که در آن قرار داشتم، مدام توی ذهنم با خودم کلنجار می‌رفتم و اگر حس‌وحال فضا مغایر این بود، بی‌حوصله و کسل می‌شدم. بعدها متوجه شدم چنین وضعیتی چقدر تحمل‌ناپذیر است: اینکه بخواهی هیچ لحظه‌ای هدر نرود و از هر  چیزی معنایی بیرون بکشی.
توفنده متیو
۳
من و لاری تا دیروقت داشتیم کتاب می‌خواندیم تا من خوابم برد، احساس می‌کردم لاری دیگر کتاب نمی‌خواند و نگاهش به من است، از آن جنس نگاه‌هایی که آدم به یک آشنا می‌اندازد، به آنهایی که ذره‌ذرهٔ وجودشان را تا اعماق پنهانش می‌شناسد.
alireza atighehchi
۲
آنجا می‌توانستی پنجره را باز کنی و روی نیمکت باریکی بنشینی و قلوه‌سنگ‌ها و درخت‌ها و آسمان را تماشا کنی. گفتم شاید واقعا نیاز باشد که گاهی برگردیم و به گذشته‌ها فکر کنیم و شاید فکرکردن به آلاممان درنهایت ما را به شادی برساند.
Luna
۲
شاید راه رسیدن به حقیقت این باشد که حساب‌وکتاب را کنار بگذاریم و اجازه بدهیم زندگی روال خودش را طی کند، اگرچه واقعاً در این مورد هم مطمئن نبودم.
ZahraSabahi
۲
شاید راه رسیدن به حقیقت این باشد که حساب‌وکتاب را کنار بگذاریم و اجازه بدهیم زندگی روال خودش را طی کند
ZahraSabahi
۲
شاید خیلی هم خوب نباشد که بخواهیم همه‌چیز را بفهمیم، بلکه شاید فقط باید تماشا کنیم و به خاطر بسپریم.
ZahraSabahi
۲
مثل کودکی زبان‌بسته بودم و برای رساندن منظورم فقط می‌توانستم از جملات خیلی ساده استفاده کنم.
zhale
۲
این برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز می‌داد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمی‌کرد، چیزی که در خانوادهٔ من کاملا متفاوت بود. او به احساس خشم و اندوهش میدان می‌داد و با آن کنار آمده بود، مثل آنکه بدانی لباس تنت از پوست حیوانی است که تازه سلاخی‌اش کرده‌ای.
زهرا غفاری
۲
برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز می‌داد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمی‌کرد، چیزی که در خانوادهٔ من کاملا متفاوت بود.
Yasaman
۲
در این خیال گنگ و مبهم بودم که شاید خیلی هم خوب نباشد که بخواهیم همه‌چیز را بفهمیم، بلکه شاید فقط باید تماشا کنیم و به خاطر بسپریم.
توفنده متیو
۲
گفت که ما اساساً چیزی نیستیم جز مشتی احساسات و امیال گذرا. گفت که، از بچگی تا حالا، هیچ‌وقت خودش را جدا از دیگران ندیده و کمابیش در پیوندی جدایی‌ناپذیر با بقیه حس کرده. به‌نظرش این روزها همه عطش دانستن داشتند و می‌خواستند همه‌چیز را بدانند و احساس می‌کردند که می‌توانند از تمام پیچیدگی‌ها سر دربیاورند، انگار که بصیرت گوشه‌ای به انتظارشان نشسته باشد. درحالی‌که عنان کل امور در دست ما نیست و آگاهی از بارِ درد و رنج آدم نمی‌کاهد. بهترین راهی که می‌توان در این زندگی پیشه کرد این است که به دل آن بزنیم، درست مثل باد که از میان شاخه‌ها می‌گذرد، اینکه رنج ببریم، تا زمانی که به مرتبهٔ نیستی (۱۲) برسیم یا اینکه رنج خود را به دوش بکشیم.
توفنده متیو
۲
تصور می‌کنم سادگی یا حتی یک‌جور بی‌پیرایگی بیشتر جذبم می‌کند و سعی می‌کنم نوعی شاعرانگیِ حساب‌شده در کارم وجود داشته باشد
رهی
۱
لاری گرامافون را روشن کرد و پیش چشم گربه، که با عصبانیت از روی تشکچهٔ روی زمین نگاهش می‌کرد، با ریتمی آهسته بنا کرد به جنباندن خودش. غذای روی میز را درست نمی‌دیدیم و به شکل و بافت سبزیجات داخل کاسه‌ها دقت می‌کردیم. لباس‌های شسته‌شده را آورده بودم داخل و ملافه‌ها را روی قفسه و نردبان و درِ شیشه‌ای آویزان کرده بودم. از بیرون صدای باد می‌آمد که با شدت می‌وزید، ولی داخل اوضاع همچنان آرام بود. یادم است که موقع غذاخوردن داشتم به این فکر می‌کردم که می‌شود با چیزهای کوچک هم خوش بود.
....
۱
شاید فکرکردن به آلاممان درنهایت ما را به شادی برساند.
....
۱
دانایی واقعاً اکسیر حیات بود، نوش‌دارویی واقعی.
Luna
۱
. بعدها متوجه شدم چنین وضعیتی چقدر تحمل‌ناپذیر است: اینکه بخواهی هیچ لحظه‌ای هدر نرود و از هر  چیزی معنایی بیرون بکشی.
Luna
۱
مهم این است که روراست باشیم و گوشی برای شنیدن داشته باشیم و بدانیم چه موقع حرف بزنیم و کی سکوت کنیم.
زهرا غفاری
۱
درحالِ‌حاضر اما برایم یک‌جور امکان بود، همان‌قدر مبهم و زیبا  که یک شعر. هرچند هنوز هم از ته دل مطمئن نبودم. شاید راه رسیدن به حقیقت این باشد که حساب‌وکتاب را کنار بگذاریم و اجازه بدهیم زندگی روال خودش را طی کند، اگرچه واقعاً در این مورد هم مطمئن نبودم.
توفنده متیو
۱
چطور می‌شد چیزی هم‌زمان این‌قدر برایت غریب و آشنا باشد. عجیب بود برایم که چطور در مکانی غریب رنگ‌وبوی خانهٔ خودم را احساس می‌کردم
توفنده متیو
۱
شاید راه رسیدن به حقیقت این باشد که حساب‌وکتاب را کنار بگذاریم و اجازه بدهیم زندگی روال خودش را طی کند، اگرچه واقعاً در این مورد هم مطمئن نبودم.
Pikhosh
۱
شاید راه رسیدن به حقیقت این باشد که حساب‌وکتاب را کنار بگذاریم و اجازه بدهیم زندگی روال خودش را طی کند
توفنده متیو
۱
این برایم خیلی عجیب بود، اینکه غمش را بروز می‌داد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمی‌کرد، چیزی که در خانوادهٔ من کاملا متفاوت بود. او به احساس خشم و اندوهش میدان می‌داد و با آن کنار آمده بود، مثل آنکه بدانی لباس تنت از پوست حیوانی است که تازه سلاخی‌اش کرده‌ای.
توفنده متیو
۱
ماه‌های اول زندگی‌اش در غربت را تصور کنم. یعنی دلش برای وطنش تنگ شده بود؟ آیا خیابان‌ها و خانه‌های آجری و خانه‌های چوبی دیار غربت ترس به دلش می‌انداخت؟ شاید هم تفاوت‌های عمده نبود که درمانده‌اش کرده بود، بلکه، مثل غالبِ موارد، همین چیزهای کوچک بیشتر آزاردهنده بود؟ مثلا سوپرمارکت‌های مملو از اجناس که بینشان نودل لیوانی یا برنج دلخواهت را پیدا نمی‌کنی، حلیم‌های بی‌مزه‌ای که به‌جای پیازچه و جوانهٔ بامبو و تخم‌مرغ صدساله (۷) با جوِ دوسر و شیر درست می‌شد؛ آدم‌هایی که نمی‌فهمید چرا موقع عبور از خیابان از پشت فرمان سرش فریاد می‌زنند، و صندوقدار بانکی که انگلیسی درست او با لهجهٔ مناطق استعماری را نمی‌فهمد.
توفنده متیو
۱
در این خیال گنگ و مبهم بودم که شاید خیلی هم خوب نباشد که بخواهیم همه‌چیز را بفهمیم، بلکه شاید فقط باید تماشا کنیم و به خاطر بسپریم.
توفنده متیو
۱
آن‌قدر سرد که برف ببارد درواقع فقط به‌دنبال گفتن یک چیز است و بس، که البته تنها ازطریق کلمات قادر به انجامش نیست. بلکه باید با پراکنده‌گویی و گریز زدن‌های پیاپی به خاطرات و توسل به حافظه و شرح گذشته فضایی ایجاد کند، فضایی که «آن یک چیز» در دلش جا شود.