
mohsen
۲
فرهاد هم مثل هر آدمی که قدر خاطرات را میداند حواسش هست که گذشته ردش را روی چیزها میگذارد و همینطور روی حافظه و آنچه در حافظه ضبط میشود، آنطور که کراکوئر نوشته، پُر از شکاف است، چون حافظه توجهی به تاریخها ندارد؛ روزی آفتابی در پنجسالگی را با روزی برفی در دوازدهسالگی ترکیب میکند و نتیجهاش بهروشنی به یاد میآید.
mohsen
۰
قصهگو ظاهرا کسی است که وقت گفتن قصهاش، وقت روایت کردنش، در زمان دست میبرد تا قصهٔ بهتری تعریف کند و در این صورت فرهاد ناگهان درخت هم یکی از این قصهگوهاست و البته خود فرهاد هم چندباری این نکته را یادآوری میکند که اختیار زمان با اوست و در فاصلهٔ چشمبههمزدنی خاطرهای را به خاطرهٔ دیگری گره میزند؛ از گذشتهای که قاعدتا هیچوقت ندیده و نمیتوانسته دیده باشد به خاطرهٔ دیگری میرسد که نزدیکتر است
mohsen
۰
میشود راهورسم فرهاد ناگهان درخت را هم برای تعریف کردن این قصه، یا در واقع برای روایت کردن این قصه، ابداع زمانی دید که فقط به خودش تعلق دارد و شاید تنها کاری است که دوستش میدارد و واقعا از پسش برمیآید؛ زمانی آنطور که دلش میخواهد و با شخصیتهایی که دلش میخواهد و با یاد آوردن چیزهایی که دلش میخواهد.
mohsen
۰
فرهاد ناگهان درخت، آدمی که هر کاری میکند که هیچ کاری نکند، به گذشته فکر نمیکند، چون گذشته در وجودش مانده و درست به یاد نمیآورم آن روز که داشتم این کلمات را مینوشتم این فکر چرا به سرم زده بود که گذشته میتواند در وجود آدم بماند و تازه هر آدمی هم نه؛ چون فرهاد آدمی است که به جای زندگی در جمع دیگران ترجیح میدهد با خودش زندگی کند و اگر آدمهای امن زندگیاش باشند، طبیعی است ترجیح میدهد کنار آنها باشد.