چه فایده! که میخواستم پرواز کنم، اوج بگیرم، تا روی قلهها، و از جراحتها و تعفّنات زمینی دور بشم. (کمی دور میشود.) افسوس! انگار بالهای منو با تسمه بستهن، عین چاه فاضلابی که با یه سنگ بستنش. چطور بگم؟ احساس ناکامی، احساسی مثل سقوط میکنم، حس میکنم یک پِلاس سنگین روی سرم افتاده، و من در یه مرداب، یک منجلاب سیاهِ مثل قیر دست و پا میزنم، و هر چه دست و پا میزنم، فروتر میرم.
غمسایه
چه فایده! که میخواستم پرواز کنم، اوج بگیرم، تا روی قلهها، و از جراحتها و تعفّنات زمینی دور بشم. (کمی دور میشود.) افسوس! انگار بالهای منو با تسمه بستهن، عین چاه فاضلابی که با یه سنگ بستنش. چطور بگم؟ احساس ناکامی، احساسی مثل سقوط میکنم، حس میکنم یک پِلاس سنگین روی سرم افتاده، و من در یه مرداب، یک منجلاب سیاهِ مثل قیر دست و پا میزنم، و هر چه دست و پا میزنم، فروتر میرم.
غمسایه
گیلان: به نظر من درجهٔ نقش مهم نیس آقای آهنگ؛ مهم نقشیه که بازی میکنیم.
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰
مهیار: (پیراهنی را در چمدان میگذارد.) پس چرا به دنیا اومدهم؟
آفاق: ما هیچوقت این سؤالو از خودمون نمیکنیم؛ فقط سعی میکنیم خوب زندگی کنیم.
مهیار: این همه تقلّا برای اینکه وِز وِزی بکنیم و به چند فضله بچسبیم، و بعد هم فضلهها رو نیم خورده رها کنیم و پَر؟
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰
ما خیلی سادهایم که دنیا رو پیچیده میبینیم.
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰