جملات زیبای کتاب ملودی شهر بارانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب ملودی شهر بارانیsubscriptionAvailable

کتاب ملودی شهر بارانی

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۱۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
اکبر رادی
انتشارات: 
نشر قطره

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
غم‌سایه
۲
چه فایده!  که می‌خواستم پرواز کنم، اوج بگیرم، تا روی قله‌ها، و از جراحت‌ها و تعفّنات زمینی دور بشم. (کمی دور می‌شود.) افسوس! انگار بال‌های منو با تسمه بسته‌ن، عین چاه فاضلابی که با یه سنگ بستنش. چطور بگم؟ احساس ناکامی، احساسی مثل سقوط می‌کنم، حس می‌کنم یک پِلاس سنگین روی سرم افتاده، و من در یه مرداب، یک منجلاب سیاهِ مثل قیر دست و پا می‌زنم، و هر چه دست و پا می‌زنم، فروتر می‌رم.
0911
۲
همهٔ ما دست و پا می‌زنیم، تا غرق کامل!  ولی... در صورتیکه دریای نیلگون زیر گوش ماس، چرا توی مرداب؟ توی منجلاب؟
0911
۱
وقتی شما حافظ دارین، دنبال کی می‌گردین؟ چنگیز؟ ناپلئون؟ هیتلر؟ تمام این پهلوان‌های عظیم‌الجثهٔ تاریخو که توی یه کفّه بذارین، در مقابل حافظ لوندِ ما مضحک قلمی‌هایی هستن پنبه‌ای که زیر تابش یک بیت خواجه توی اون کفه نیست می‌شن  ول کنین!
Mobinayeg
۱
مهیار: (صفحه‌ای درمی‌آورد.) شما احساس مخصوصی به این آهنگ داشتین. گیلان: من خاطره‌ای با این آهنگ ندارم. مهیار: برای آخرین بار می‌ذارم که بعدها داشته باشین. خوبه؟ گیلان: (...) مهیار: (گرامافون را کوک می‌کند.) خاطره مثل شرابه؛ هر چه کهنه‌تر بشه، زلال‌تر می‌شه.
غم‌سایه
۰
چه فایده!  که می‌خواستم پرواز کنم، اوج بگیرم، تا روی قله‌ها، و از جراحت‌ها و تعفّنات زمینی دور بشم. (کمی دور می‌شود.) افسوس! انگار بال‌های منو با تسمه بسته‌ن، عین چاه فاضلابی که با یه سنگ بستنش. چطور بگم؟ احساس ناکامی، احساسی مثل سقوط می‌کنم، حس می‌کنم یک پِلاس سنگین روی سرم افتاده، و من در یه مرداب، یک منجلاب سیاهِ مثل قیر دست و پا می‌زنم، و هر چه دست و پا می‌زنم، فروتر می‌رم.
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰
۰
گیلان: به نظر من درجهٔ نقش مهم نیس آقای آهنگ؛ مهم نقشیه که بازی می‌کنیم.
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰
۰
مهیار: (پیراهنی را در چمدان می‌گذارد.) پس چرا به دنیا اومده‌م؟ آفاق: ما هیچوقت این سؤالو از خودمون نمی‌کنیم؛ فقط سعی می‌کنیم خوب زندگی کنیم. مهیار: این همه تقلّا برای اینکه وِز وِزی بکنیم و به چند فضله بچسبیم، و بعد هم فضله‌ها رو نیم خورده رها کنیم و پَر؟
کاربر ۷۹۳۶۰۴۰
۰
ما خیلی ساده‌ایم که دنیا رو پیچیده می‌بینیم.
0911
۰
چه فایده!  که می‌خواستم پرواز کنم، اوج بگیرم، تا روی قله‌ها، و از جراحت‌ها و تعفّنات زمینی دور بشم. (کمی دور می‌شود.) افسوس! انگار بال‌های منو با تسمه بسته‌ن، عین چاه فاضلابی که با یه سنگ بستنش. چطور بگم؟ احساس ناکامی، احساسی مثل سقوط می‌کنم، حس می‌کنم یک پِلاس سنگین روی سرم افتاده، و من در یه مرداب، یک منجلاب سیاهِ مثل قیر دست و پا می‌زنم، و هر چه دست و پا می‌زنم، فروتر می‌رم.
0911
۰
تبعید! گفتی تبعید! ولی چطور ممکنه یک مرد به زادگاه خودش تبعید بشه یا در ولایت خودش احساس غربت کنه؟ نگاه کن! این بام‌های سُفالی، این کوچه‌های سنگفرش و این خیابان مه‌آلود... و این دکان ابوطالبه، همون تنور داغ و نان پیربوی تازه!
0911
۰
تدریس در دانشگاه لوزان برای یک دانشمند جوانِ رشتی مقام بلندیه؛ اما اعتباری به لوزان نمی‌ده. می‌دونی؟ لوزان عروس هزار دامادیه که مردان معتبری به خودش دیده. استعدادهای نادر و بی‌همتایی رو بلعیده. و حتی از این حیث کمی هم دچار ثِقل و امتلای معده‌س. (فنجان شیر را برمی‌دارد.) در صورتیکه رشتِ ما تشنهٔ آدم‌های هوشمند و مستعدیه که مثل یک مادهٔ مغذی جذب سلول‌های خشک و مرده‌ش بشند و رونقی، طراوتی به‌اش بدن. و توزیع عادلانه به زبان ساده همینه.