جملات زیبای کتاب برآمدن آفتاب زمستانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب برآمدن آفتاب زمستانی

بریده‌هایی از کتاب برآمدن آفتاب زمستانی

نویسنده:رضا جولایی
انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۲.۸از ۹ رأی
۲٫۸
(۹)
پدربزرگ گفت «نه آقا، من این را نمی‌خواهم، اما هزاربار نگفتم که بفهم در چه مملکتی زندگی می‌کنی، بلند نفس بکشی گرفتار می‌شوی؟ چرا سرت را پایین نینداختی درسَت را بخوانی؟ فکر کرده‌ای همین که دانشگاه رفته‌ای آزادی هر جور که می‌خواهی فکر کنی و هر چه می‌خواهی بگویی؟
روژینا
مادربزرگ گفت «کجا دربه‌در شویم؟ کدام شهر؟ من دوست ندارم خانه‌وزندگی‌ام را ول کنم و بروم دیار غربت!»
روژینا
شما که از اوضاع بیرون خبر ندارید. دکان‌ها خالی شده و هر چه بود رفته در پستوها، با قیمت خون آدمیزاد. مردم به گرسنگی افتاده‌اند.
روژینا
«حسابی ضعیف شده‌ای، هم جسمی و هم روحی. خیلی سختی کشیده‌ای.» «چیز مهمی نیست. به خیلی‌ها سخت‌تر از من گذشت.» «همان به فکر خیلی‌ها بودی که روزگارت این شد.»
روژینا
دایی روزبه گفت «شاید شوهرش دزد و قاتل باشد.» «قاتل و دزد هم در این حکومت بی‌تقصیر است، در برابر این‌همه قاتل و دزدی که سرشان بالاست و راست‌راست راه می‌روند.»
روژینا
مادربزرگ گفت «طفلک از گرما بی‌تاب شده… چه می‌کنند با مردم!» و با صدای بلند گفت «لعنت به باعث‌وبانیِ این بدبختی‌ها!»
روژینا
سگ به گور پدر سیاست‌مدارهای این مملکت که همه‌شان یک روز تو بغل روس‌ها هستند، یک روز تو بغل انگلیسی‌ها
روژینا
آن شب با دلهره خوابیدیم. آسمان سیاه‌تر از شب‌های قبل بود. بادی نمی‌وزید و هوا دم‌کرده و خفه بود. از دوردست‌ها صدای ناامنی و هراس می‌آمد. چیزی در تاریکی بود که تابه‌حال از نظرم پنهان مانده بود: آوارگی، گرسنگی، مرگ…
روژینا
«دیکتاتورها همیشه راه را گم می‌کنند و ملت را به پرتگاه می‌برند.»
روژینا
دایی بابک به او نگاه کرد. «ما فقط کتاب می‌خواندیم. کتاب‌های علمی…» «در این مملکت کتاب خواندن جرم است، نمی‌دانستی؟ کتاب‌های فلسفی و سیاسی که دیگر جای خود دارد.»
روژینا
طفلک این جوان‌ها که اسیر چنگ این آدم‌خورها شده‌اند. خانم، از من بشنوید، آه این جوان‌ها آخرسر این‌جور حکومت‌ها را کله‌پا می‌کند. نگویید بد کاری کرده‌اند و نادانی کرده‌اند و جاهلی
روژینا
چه‌قدر آدم‌های حسابی و تحصیل‌کرده با یک دنیا آرمان تلف شدند…
روژینا
بوی عطر کباب و برنج به‌راستی دلنواز بود. میزها اکثراً خالی بود. دایی نگاهی به ساعتش کرد. «عجیب است. این وقت روز، این‌جا جای سوزن انداختن نبود.» بابک گفت «قحطی است، داداش. پولی در بساط مردم نمانده با این گرانی‌ها.» خاله سودابه گفت «دلِ خوش هم نمانده.»
روژینا
دایی بهروز می‌گوید «آدم که به این راحتی‌ها نمی‌میرد. تا زنده‌ای به این چیزها فکر نکن. به مُردن و این‌جور چیزها. وقتی هم که بمیری که دیگر فکر نمی‌کنی. امروز هوا چند رنگ زده. برف، تگرگ، باران…»
روژینا
مگر برایت مهم است؟ یادت باشد، زمان در کنار ما نمی‌نشیند گریه کند.
روژینا
به محض شروع جنگ، شاه نجیب و رحیم‌القلب و اطرافیانش شروع کردند به احتکار غله، گور پدر مردم که دسته‌دسته از گرسنگی می‌مُردند. من و سه برادرم ساعت هفت صبح می‌رفتیم در صف نانوایی، ساعت یکِ بعدازظهر دو سه تکه نان دست‌مان بود و باقی را با مشت‌ولگد از دست‌مان ربوده بودند. حالا هم به من نگو کدام کار درست است و کدام کار غلط. تقصیر من و ما نیست، تقصیر کسی است که آن بالا نشسته و وزیر و وکیلش که یا نمی‌فهمند یا جرئت حرف زدن ندارند تا به او حالی کنند در دنیا چه اتفاقی دارد می‌افتد و چه‌طور باید مردم را از سر راه توفانی که در پیش است کنار کشید
روژینا
«گمان نکنم گذشته دست از سرم بردارد. مدت‌هاست شب‌ها کابوس می‌بینم.»
روژینا
دست‌پخت ما که هر روز مثل دیروز است. برنج و روغن‌مان هم که از قبل پستایی داشتیم، توفیر نکرده ــ هر چند حالا قیمتش به اندازهٔ قیمت آدم زنده شده.
روژینا
کل تشکیلات ما همین است بعد پنجاه سال. خانه‌مان هم ته همان دخمه. از کلهٔ سحر تا بوق سگ. نمی‌دانید در این بلبشو تهیهٔ یک کیلو برنج چه مصیبتی است. باید در دهان شیر برویم و بیرون بیاییم.
روژینا
بار اولی که خواستم بگویم دوستش دارم زبانم بند آمد. با خودم گفتم چه فکر احمقانه‌ای. یک عمر منتظر کالسکه‌ای هستیم و وقتی از راه می‌رسد جرئت نداریم سوارش شویم. روی‌مان را به آن طرف می‌کنیم.
روژینا
گر فقیه نصیحت کند که عشق مباز پیاله بدهش گو دماغ را تر کن
روژینا
دایی بهروز می‌پرسید «مگر چه گفتی که تیمسار ازخودبیخود شد؟» «گفتم اوضاع مملکت از هر زمان دیگر بی‌ثبات‌تر است و شاه طرف بازنده‌ها را گرفته، خون آقا به جوش آمد. یعنی کوچک‌ترین انتقادی روا نیست.» دایی بهروز گفت «همین‌طور است. نفس نباید کشید. مگر بابک بینوا چه جرمی مرتکب شده؟ خواندن چند کتاب.
روژینا
پدربزرگ با لحنی اندوهگین می‌گفت «آدم این‌گونه مواقع می‌فهمد که در این مملکت هیچ پناهی ندارد، هیچ حقوقی برای او قایل نیستند. چنین مواقعی می‌شود فهمید که نه حقی داری و نه دوستی واقعی. کسی جرئت نمی‌کند به حرفت گوش کند، چه رسد به همراهیِ کلامی یا آن‌که بخواهند قدمی بردارند. خیال می‌کردیم این تیمسار و آن وکیل و وزیر واسطه می‌شوند. تازه ما که به خیال خودمان منزلتی داریم. عامهٔ مردم که انگار برای حکومت اصلاً وجود ندارند.
روژینا
گوری‌ست سیاه‌رنگ دهلیزم خوکی‌ست کریه روی دژبانم اندر زندان چو خویشتن بینم تنها گویی که در بیابانم تا زاده‌ام ای شگفت محبوسم تا مرگ مگر که وقف زندانم
روژینا

حجم

۱۸۳٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۲۰۵ صفحه

حجم

۱۸۳٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۲۰۵ صفحه

قیمت:
۱۱۴,۰۰۰
۵۷,۰۰۰
۵۰%
تومان