یکبار شاهد بودم که مجید و سعید، با هم بر سر یک موضوع بحث میکردند. وارد جمع آنها شدم. بحث بر سر اسراف بود، اما از زاویه دیگری به این موضوع نگاه میکردند.
آنها میگفتند: وقتی توی بشقاب ما چند دانه برنج مانده باشد و آنها را نخوریم، این دانههای برنج در پیشگاه خدا از ما شکایت میکنند و میگویند: این بنده خدا باید ما را میخورد تا انرژی بگیرد و عبادت و بندگی خدا را انجام دهد، اما این کار را نکرد و ما به مقصود اصلی نرسیدیم و اسراف شدیم.