یکی از روستاییان به من گفت از فلانی خر نگیرید! چون وضع مناسبی ندارد. آن بندهٔ خدا هم آمد و گفت: حتماً باید برای کمک به جبهه الاغم را بدهم، الاغ را هم آنقدر شُسته بود که برق میزد! دم آخر که الاغها را میخواستیم بار بزنیم در گوش خرش چیزی گفت و آن را سوار کردیم!
رفتم پیش آن پیرمرد و گفتم: در گوش خرت چی گفتی؟
پیرمرد گفت: بهش گفتم همهٔ دارایی من تو بودی، روز قیامت شهادت بده که من هر چه داشتم در راه اسلام و انقلاب دادم.