جملات زیبا از متن کتاب همسایه پیامبر (ص): زندگی‌‌نامه و خاطرات شهید داوود دانایی | طاقچه
تصویر جلد کتاب همسایه پیامبر (ص): زندگی‌‌نامه و خاطرات شهید داوود داناییsubscriptionAvailable

کتاب همسایه پیامبر (ص): زندگی‌‌نامه و خاطرات شهید داوود دانایی

۵.۰(از ۳۶ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
گروه نویسندگان
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

قیمت:

۱۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

یکی از عادت‌های داوود موقع رانندگی این بود که تا آنجا که می‌توانست و امکان داشت، از خیابان‌های فرعی رد می‌شد. بعضی موقع‌ها این‌طوری مسیرمان هم طولانی می‌شد! یک بار از او علت این کار را پرسیدم. گفت: خیابان‌های اصلی شهر، شلوغه و پُرِ زن و دختر. حجاب‌هاشون هم ناقصه. نمی‌خوام چشمم به اون‌ها بیفته؛ حتی برای یک نگاه!
قاصدک
۲۰
یک روز تک و تنها در جایی ایستاده بودم. یک نفر به سمت من آمد و تو چشمانم زل زد! گفت: آقای فلانی!؟ گفتم: بله. بفرمایید. گفت: تلفن با شما کار دارد. گفتم: با من؟ کی؟ گفت: آیت‌الله بهجت. انگار یکهو برق مرا گرفت. با خودم گفتم: آیت‌الله بهجت با من چه کار دارد آن هم پشت تلفن؟! سریع رفتم و گوشی را برداشتم. هول برم داشته بود. سلام کردم. گفتم: بفرمایید حضرت آقا، در خدمتم. ایشان با همان لحن آرام و همیشگی خودشان فرمودند: «تماس گرفتم تا سراغی از کتاب شهید دانایی که دنبالش بودید بگیرم. خواستم به شما بگویم آن را محکم پیگیری کنید، محکم!» یک‌دفعه تلفن شروع کرد به بوق بوق کردن! هنوز از شگفتی این تماس بیرون نیامده بودم که یک‌باره با خودم گفتم: تماس تلفنی با آیت الله بهجت، آن هم در سال ۹۲؟! مگر ایشان سال ۸۸ رحلت... . یک‌دفعه از خواب پریدم.
منمشتعلعشقعلیمچکنم
۱۲
ببخشید خانم، بی‌زحمت از این به بعد یا حجاب و حرکات و رفتارتون رو درست کنین، یا لطف کنین از این کوچه رد نشین. ما نمی‌خواهیم بچه‌های این کوچه و محل، پاشون به گناه باز بشه. دختره چیزی نگفت. سرش را انداخت پایین و رفت. فردا دوباره پیدایش شد. اما با سر و وضعی دیگر. خودش را پوشانده بود. حجابش را هم رعایت کرده بود. ادا و اطوار سبُکی هم از خودش نشان نمی‌داد!
قاصدک
۸
در این فکر بودم که پایش را یک جور پانسمان کنیم و جلوی خونریزی‌اش را بگیریم. یک‌آن به چهره‌ی داوود نگاه کردم دیدم نشانه‌ای از هول و اضطراب انگار تو وجودش نیست! دیدم نگاهش را به آسمان دوخته و زیر لب دارد چیزی را زمزمه می‌کند. دقت که کردم دیدم با آن حال پشت سر هم می‌گوید: استغفرالله ربّی و اتوب الیه. گفتم: داری چی کار می‌کنی داوود؟ داری چی می‌گی؟ گفت: دارم توبه می‌کنم از گناهانم. دارم توبه می‌کنم از معصیت‌هایی که انجام داده‌ام.
قاصدک
۸
داوود همیشه می‌گفت: اگر خودت را در برابر دیگران به فرش کشاندی، مطمئن باش که خدا می‌رساندت به عرش.
mohsen
۷
برایم گریه نکنید. چون شهید عزادار نمی‌خواهد. پیرو می‌خواهد.
hosseini
۶
همان‌جا طرف توبه کرد و قمار را برای همیشه کنار گذاشت. به داوود قول داد از این به بعد درآمدش فقط از راه حلال باشد و بس. بلند شد و رفت و واقعاً هم دیگر دنبال قمار و لقمه‌ی حرام نرفت. داوود آمد طرفم. لبخند می‌زد. رو کرد بهم و گفت: نگفتم این‌ها قابل اصلاح‌اند.
کاربر ۶۰۱۴۳۹۱
۲
عملش دیگران را به کار خیر ترغیب می‌کرد.
حنّان
۱
علت ترس از مرگ سه چیز است: یا انسان دلبسته شده به دنیا و حاضر به جان کندن نیست؛ یا از ترس گناهانش حاضر نیست بمیرد؛ یا انسان مرگ را نیستی می‌داند.
mohsen
۱
در عمل انسان با دو بال همت و محبت می‌تواند سفر خویش را آغاز کند. در این میان معمولاً بال همت است که موجب محبت می‌شود ولی خوشا به حال کسی که محبت، موجب همت او در این طریق شود.»
maryam movahedirad
۱
چنان با مهربانی و صمیمیت باهام حرف می‌زد که فکر کردم شاید مرا با کس دیگری اشتباه گرفته! داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم! برایم این برخورد داوود کاملاً غیر قابل هضم بود
کاربر ۵۳۲۲۷۵۰
۱
یک قاعده و رسمی آن موقع‌ها بین ما بود که هر شب قبل از خواب سوره‌ی واقعه را می‌خواندیم.
حنّان
۰
یکی از کارهایی که داوود خیلی به آن علاقه داشت حفظ کردن حدیث بود.
حنّان
۰
هم علم و هم سلاح.
حنّان
۰
نگاه دوباره‌ای بهم کرد و گفت: داداش. هر کی تو این دنیا بیشتر از بیت المال استفاده کنه، روز جزا یقه‌اش بیشتر گیره.
پناهی
۰
داداش. هر کی تو این دنیا بیشتر از بیت المال استفاده کنه، روز جزا یقه‌اش بیشتر گیره. برگ برنده تو دست کسیه که خودش رو تا اونجا که می‌تونه از این مسائل دور نگه داره.
کاربر ۵۳۲۲۷۵۰
۰
اگر با خیلی‌های دیگر حتی بعضی بسیجی‌های ساده و معمولی و کم سن و سال این شوخی را می‌کردم، ممکن بود از کوره در بروند و راست بخوابانند توی گوشم. اما او چه!؟ وقتی مسخره‌اش می‌کردم، هیچ نمی‌گفت. فقط می‌خندید و مرا می‌گرفت تو بغلش و می‌بوسید. انگار که ایستاده بودم و داشتم مدح و ثنایش را می‌گفتم. حقیقتش خودم هم مانده بودم که این دیگر کیست! ٭٭٭
کاربر ۵۳۲۲۷۵۰
۰
نگاهم که به داوود می‌افتاد با همه‌ی بچه‌ها فرق داشت! کوله‌پشتی‌اش را باز می‌کرد. قرآنش را در می‌آورد و مشغول می‌شد به خواندن. همان پنج دقیقه را. این در حالی بود که فشاری که روی داوود می‌آمد بیشتر از همه بچه‌ها بود؛ چون او دیسک کمرِ شدیدی داشت که حتی بعضی موقع‌ها در تمرین‌ها و پیاده‌روی از شدت درد از حال می‌رفت. اما با وجود این همان پنج دقیقه را هم استراحت نمی‌کرد و به قرائت قرآن می‌پرداخت.
کاربر ۵۳۲۲۷۵۰
۰
آیت‌الله بهجت توصیه‌ی داوود را بهمان کرده بود!
کاربر ۱۲۸۱۰۰۴
۰
داوود در موقع لازم، سخنش را قاطع و صریح می‌گفت. و در جای خود، دست دیگران را می‌گرفت و از گناه بیرون می‌کشید.
کاربر ۸۶۹۳۳۷۷
۰
بچه‌ها وقتی می‌آمدند و می‌دیدند که لباسشان آن جایی که گذاشته بودند نیست، سراغش را از این و آن می‌گرفتند. آن‌ها هم سر تکان می‌دادند و می‌گفتند: نمی‌دانیم. داوود یک‌دفعه می‌پرید وسط بحثشان و می‌گفت: شاید کسی لباس‌ها رو شسته و انداخته رو سیم خاردارها. یه نگاهی هم اونجا بندازید. می‌رفتند و می‌آمدند و می‌گفتند: آره آقا داوود. لباس‌ها رو سیم خاردارها بود. دستت درد نکنه که بهمون خبر دادی!
کاربر ۸۶۹۳۳۷۷
۰
گفت: کجای کاری برادر. این زخم که مال الان نیست. مال خیلی وقته. در یکی از عملیات‌ها این‌جور شده. خیلی هم عمیقه و امون داوود رو بریده. هر بار هم می‌ره پانسمانش می‌کنه و بهش می‌رسه، دوباره زخم سر باز می‌کنه. چشم‌هایم از تعجب گرد شد. گفتم: اگه این‌طوره پس چرا اومده مانور؟! به فرمانده می‌گفت وضعیتم این‌طوریه و نمی‌اومد دیگه. اونا هم از خداشونه. دنبال یه بهونه می‌گردن که داوود یه ذره استراحت کنه و دست به سیاه و سفید نزنه. گفت: پس معلومه که داوود رو خوب نشناختی. اون اگه تو بدترین وضعیت هم باشه، جلودار نیروهاست. می‌گه اگه فرمانده یه قدم پا پس بکشه، نیروها ده قدم پا پس می‌کشن. و اگه فرمانده جلودار باشه، همه محکم پشت سرش هستن.
بانو
۰
داوود دیسک کمر شدیدی داشت،‌ دکتر به او گفته بود: هر گونه فعالیت سنگین برات ممنوعه. تحت هیچ شرایطی نباید چیز سنگین بلند کنی یا کار سخت انجام بدی. با همه‌ی این‌ها، هر کار سخت و مشکل و طاقت‌فرسایی که پیش می‌آمد، اولین نفر بین بچه‌های گردان که آستین بالا می‌زد و شروع می‌کرد به کار کردن و جان کندن، داوود بود. می‌گفتیم: آقا داوود دکتر فعالیت رو برا شما قدغن کرده. نباید کاری بکنی. بقیه هستن. می‌گفت: نه. وقتی کار سختی پیش رو باشه، اول از همه باید فرمانده اون رو لمس کنه بعد نیروها.
بانو
۰
نمازهای طولانی که داوود داشت. اصلاً موقع نماز خواندن انگار از این عالم جدا می‌شد. خیلی طول می‌کشید تا نمازش تمام شود. یادم هست یک بار داوود گوشه‌ای ایستاده بود و داشت نمازش را می‌خواند. تو عالم خودش بود. چند نفری از بچه‌ها با هم بودیم. گفتیم خُب، بالاخره ماهی را به تور انداختیم. حالا می‌توانیم برویم و پشت سرش نماز بخوانیم. چند نفری رفتیم و اقتدا کردیم به او؛ الله‌اکبر. صابون نماز خواندنش هنوز به تنمان نخورده بود. آن‌قدر ذکرهایش را آهسته می‌خواند و رکوع و سجده‌هایش طولانی بود که وسط نماز صد چیز بار خودمان کردیم. مردیم تا نمازش تمام شد!
بانو
۰
هر وقت داوود را صدا می‌زدیم، بله یا بفرمایید یا این‌جور جواب دادن‌ها تو کارش نبود. تا می‌گفتی داوود، می‌گفت: جانِ داوود. آن هم نه همین‌جوری و معمولی. با یک ریتم و آهنگ خاصی می‌گفت که حظّ می‌کردی. احساس می‌کردی با همه‌ی وجودش و از عمق دلش دارد می‌گوید. انگار که بخواهد جانش را برایت بدهد و تو شده باشی یک قسمت از وجودش.
بانو
۰
خیلی‌ها را می‌شناسم که در اولین برخوردشان با داوود، با همین چیز ساده مجذوبش شدند. من که خودم این‌طور بودم. این فقط نحوه‌ی جواب دادنش بود که آدم را مثل آهن‌ربا به طرف خود می‌کشید. مابقی اخلاقش که دیگر بماند.
بانو
۰
تو جبهه بعضاً بود برخوردهای اشتباه یا رفتارهای دفع‌کننده‌ای را از بعضی رزمنده‌ها و حتی بعضی مسئولان می‌دیدم. البته خیلی کم بود. اما چون به خاطر سن اندکم، ظرفیتم زیاد نبود، یک جورهایی داشتم از جبهه زده می‌شدم. نه از خود جبهه. از بعضی آدم‌هایش. از بعضی برخوردهای نسنجیده‌شان. داوود را که دیدم گفتم به خاطر این هم که شده تا آخر در جبهه می‌مانم.
بانو
۰
آن اوایل که به جبهه آمدم یقین داشتم که مرا بیشتر از هر کس دیگری دوست دارد. این را از رفتارش و اخلاقش و مهربانی‌اش و خودمانی بودنش و اینکه جانش را برای من گذاشته فهمیدم. مدتی که تو گردان ماندم، فهمیدم خیلی‌های دیگر هم دقیقاً همین حسی که من داشتم را داشته‌اند. آن‌ها هم فکر می‌کردند عزیزترین فرد پیش داوود هستند.
بانو
۰
به خاطر خرابکاری‌ها و توطئه‌هایش چند سالی انداخته بودندش توی حبس. بهم می‌گفت: ببین، من اساساً از این جمهوری اسلامی و هر چه آدم انقلابی و مذهبی است متنفرم و با همشون سرِ جنگ دارم. اما می‌خوام یک اعتراف بکنم. اگر تعدادی از شما حزب‌اللّهی‌ها فقط تعداد اندکی‌تان هم مثل داوود دانایی بودید، باور کنید که از همه‌ی کارهایم توبه می‌کردم. می‌شدم یکی از طرفداران و سینه‌چاکان انقلاب. اصلاً می‌دانی چیه؟ می‌شدم یک آخوند. به شرفم قسم می‌خورم.
بانو
۰
یک صندوقچه‌ی مهمات داشت که کتاب‌هایش را توی آن می‌گذاشت. کمی که وقتش آزاد می‌شد،‌ می‌نشست پای خواندن. از کتاب‌های حضرت امام و شهید مطهری و شهید بهشتی گرفته تا کتاب‌های تاریخ اسلام و بعضی کتب دیگر.
بانو
۰