چرا آدمها را نمیگذاریم به حال خودشان؟ چرا درست و غلط خودمان را برایشان دیکته میکنیم و نمیگذاریم زندگی را همانطوری که هستند، همانطوری که باب میلشان است زندگی کنند؟ چرا وقتی کسی با ما همعقیده نیست طردش میکنیم؟ اصلاً مگر این چیزها درست و غلطی دارند؟
شاید بهتر است گِل مغزمان را از آن قالبی که برایش ساختند دربیاوریم و بگذاریم فقط گِلی منعطف باشد، نه بسته و محصور در قالب و شکلی خاص. آدمها در این چیزی که اسمش مثلاً زندگی است به حمایت و دلگرمی احتیاج دارند، نه مشتهای محکمی که مدام آنها را در قالبی از پیش تعیین شده بکوبد و نگذارد خودش شکلی بگیرد.