جملات زیبای کتاب هری پاتر و محفل ققنوس | طاقچه
تصویر جلد کتاب هری پاتر و محفل ققنوس

کتاب هری پاتر و محفل ققنوس

جلد پنجم

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۳۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
جی. کی. رولینگ، آرزو مقدس
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
احسان انصاری نیا
۱۳
مهم‌ترین ضعفش این بود که با یک اشتباه کوچک سریع اعتمادبه‌نفسش را از دست می‌داد.
aa
۱۰
بااین‌حال، لج آدم درمی‌آمد وقتی مردی می‌گفت کار نسنجیده‌ای نکن، که خودش دوازده سال در زندان جادوگران، آزکابان، زندانی بود و بعد از آنجا گریخته و سعی کرده بود کسی را که به قتلش محکوم شده بود واقعاً به قتل برساند و بعد هم با یک اسب‌دال دزدی فرار کرده بود.
aa
۷
هری آهسته از ران پرسید: «این‌ها دکترن؟» ران که جا خورده بود، پرسید: «دکتر؟ اون ماگل‌های خل‌وچلی رو می‌گی که شکم مردم رو سفره می‌کنن؟ نه بابا، این‌ها درمانگرن.»
aa
۶
«باورم نمی‌شه! باورم نمی‌شه! وای ران چه عالی! ارشد شدی! بچه‌هام همه‌شون ارشد شدن!» جرج با عصبانیت گفت: «نکنه من و فرِد همسایه‌بغلی‌تونیم؟» اما مادرش او را از سر راه کنار زد و کوچک‌ترین پسرش را در آغوش کشید.
aa
۵
«اون‌وقت من هنوز شهاب دویست‌وشصت سوار می‌شم.
MakMan
۵
«آره، کوییرل خیلی استاد خوبی بود. فقط یه ایراد کوچولو داشت، اون هم اینکه لرد ولدمورت از پس کله‌ش زده بود بیرون.»
احسان انصاری نیا
۴
هری تا به حال این‌قدر از دیدن پروفسور مک‌گانگال خوشحال نشده بود؛ به یکی از اعضای محفل ققنوس نیاز داشت، نه کسی که قشقرق به پا کند
arshia
۴
دامبلدور به‌سادگی گفت: «زیادی دوستت داشتم. به شادی تو بیشتر از آگاهی تو به حقیقت بها دادم
arshia
۴
چون آن‌طور که مادام پامفری می‌گفت، جای زخم باقی‌مانده از افکار از هر چیز دیگری عمیق‌تر است
احسان انصاری نیا
۳
تا هری سرش را بلند کرد، دید ران و هرماینی طوری به هم نگاه می‌کنند انگار رفتارش دقیقاً همان‌طوری بوده است که از آن می‌ترسیدند. این هری را بیشتر عصبانی کرد.
احسان انصاری نیا
۳
هرماینی گفت: «فقط اون‌هایی می‌تونن تسترال‌ها رو ببینن که شاهد مرگ بوده‌ان.»
آلبوس دامبلدور
۳
باید این چیزها رو یادمون بدن، اینکه طرز کار مغز دخترها چطوریه... بیشتر از غیب‌بینی به درد آدم می‌خوره...
احسان انصاری نیا
۲
گفت: «نمی‌دونم. اگه هری می‌خواد این کار رو بکنه، خودش باید تصمیم بگیره.» فرِد محکم زد روی شانهٔ ران و گفت: «مثل یک ویزلی اصیل و دوستی خوب جواب دادی.
آلبوس دامبلدور
۲
دست‌کم خوشحالی من به مهارت دروازه‌بانی ران وابسته نیست.
sahel
۱
سیریوس که صورتش نیم متر هم با اسنیپ فاصله نداشت، گفت: «قبلاً بهت هشدار داده بودم زِق‌زِقو. درسته که دامبلدور خیال می‌کنه دیگه آدم شدی، ولی من خوب می‌دونم از این خبرها نیست...»
احسان انصاری نیا
۱
صدای آهستهٔ سم‌های فیرنزه را بر زمین خزه‌پوش شنیدند و گفت: «آسیب‌های بی‌اهمیت و تصادف‌های بی‌مقدار انسانی. پیش چشم پهنهٔ کیهان، ارزش این‌ها با قدم مورچگان برابری می‌کند و حرکت سیاره‌ها بر آن‌ها بی‌اثر است.»
احسان انصاری نیا
۱
دامبلدور حرفش را ادامه داد و گفت: «در واقع همین که تو نمی‌تونی درک کنی چیزهایی بسیار بدتر از مرگ هم وجود داره، همیشه بزرگ‌ترین نقطه‌ضعفت بوده...»
آلبوس دامبلدور
۱
بی‌تفاوتی و بی‌توجهی اغلب خیلی بیشتر از نفرت محض آسیب می‌زنه...
samar Jabbari
۰
. آتش خشمی که این‌طور ناگهانی وجودش را شعله‌ور کرده بود، هنوز هم زبانه می‌کشید و تصور قیافه‌های متعجب ران و هرماینی باعث شد دلش حسابی خنک شود. در دلش گفت حقشونه. چرا دست برنمی‌دارن... همه‌ش دارن دعوا می‌کنن.
Anisa
۰
«در واقع همین که تو نمی‌تونی درک کنی چیزهایی بسیار بدتر از مرگ هم وجود داره، همیشه بزرگ‌ترین نقطه‌ضعفت بوده...»
zahra.shabestarii
۰
«مرگ سیریوس تقصیر من بود. یا شاید بهتر باشه بگم بیشترش تقصیر من بود... اون‌قدرها متکبر نیستم که مسئولیت کل ماجرا رو به عهده بگیرم.
zahra.shabestarii
۰
«مرگ سیریوس تقصیر من بود. یا شاید بهتر باشه بگم بیشترش تقصیر من بود... اون‌قدرها متکبر نیستم که مسئولیت کل ماجرا رو به عهده بگیرم.
arshia
۰
هگرید اندوهگین گفت: «خونواده. هرچی هم که بگی، آدم نمی‌تونه از گوشت و خونش بگذره...» و قطره‌خونی را که به چشمش چکه کرده بود، پاک کرد.
arshia
۰
جوان‌ها ممکن نیست از افکار و احساسات دوران کهنسالی باخبر باشن، ولی اگه پیرمردها حس‌وحال جوانی رو از یاد ببرن، کوتاهی کرده‌ان... و این‌جور که معلومه، من تازگی‌ها جوانی رو از یاد برده‌ام.