جملات زیبای کتاب آتش از پشت شیشه | طاقچه
تصویر جلد کتاب آتش از پشت شیشه

بریده‌هایی از کتاب آتش از پشت شیشه

نویسنده:شهلا حائری
انتشارات:نشر قطره
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۵از ۴ رأی
۳٫۵
(۴)
درکش می‌کنم. وحشت یک رابطه، انس گرفتن، دل بستن، دست و دل لرزیدن. ترسناک است، می‌فهمم. ترس از دست دادن یک عشق. ترس از این‌که کسی که به او دل بستی مأیوست کند. نه، بدتر از آن، ترس از این‌که تو او را مأیوس کنی.
مهرنوش
اعتماد هم از اون حرف‌های روشنفکری مزخرفه. خدا نکنه شک به جون آدم بیفته، مثل خوره وجودت رو می‌خوره و داغونت می‌کنه. آدم که نمی‌تونه خودش رو گول بزنه. دلش می‌خواد بدونه. می‌خواد مطمئن شه. نمی‌شه تو زندگی چشم‌بسته راه رفت. تو تاریکی و ظلمت. مگر این‌که بخوای چشمات رو ببندی. به روی خودت نیاری. ولی اون هم در ظاهره.
مهرنوش
اُرفهٔ عاشق که همسرش اریدیس را از دست می‌دهد. خدایان به او اجازه می‌دهند به اعماق زمین، به آن دنیا رود تا همسرش را بازآورد. به یک شرط. و آن این‌که تا وقتی از اعماق زمین بیرون نیامده‌اند پشت سرش را نگاه نکند. تا لحظهٔ آخر تاب می‌آورد، اما ناگهان شک و تردید به او چیره می‌شود. «اگر اریدیس پشت سرش بیرون نیاید چه؟» لحظه‌ای برمی‌گردد و برای ابد اریدیس را از دست می‌دهد.
کاربر ۸۰۶۲۵۴۰