
بریدههایی از کتاب کلاف آرزوها
۴٫۰
(۱۳)
بههرحال این خوشبختی من است. با معایبش. با پیش پا افتادگیش. حقارتش. اما خوشبختی من است.
Rania
مردها فکر میکنند که وقتی اربابند دوستداشتنی هستند، درحالیکه فقط ترسناک میشوند.
مهرنوش
آدم همیشه به خودش دروغ میگوید.
برای اینکه عشق تاب تحمل حقیقت را ندارد.
پویا پانا
گاهی مصیبت آنقدر عظیم است که چارهای جز رها کردنش نیست. نمیشود همه چیز را نگه داشت، حفظ کرد.
peymaneh_book
من تمام چیزهایی را داشتم که پول نمیتواند به دست بیاورد اما قادر است تخریبش کند.
saharist
به قول معروف کسی که زیاد حرف میزند، کم عمل میکند.
پویا پانا
مردم حرفی با هم ندارند. با تلفنهایشان تنهایند. در خلأ زندگیشان هزاران کلمه پرتاب میکنند.
mary
پرستارهای بیمارستان به من آموختند که فقط آن کس را که مرا کشته بود بکشم.
saharist
میبینید؟ آدم همیشه به خودش دروغ میگوید.
برای اینکه عشق تاب تحمل حقیقت را ندارد.
مهرنوش
«خوش است تمامی رنجها را به جان خریدن
رنجها را زیستن
پیش رفتن و عشق ورزیدن.»
آیندهٔ درونی، فرانسواز اوروا
پویا پانا
دیگه تحمل این شهر رو ندارم،
پویا پانا
دوشهای آب داغ میگیرد اما سرما دست از سرش برنمیدارد. از پوستش بخار بلند میشود و با این حال میلرزد.
Rania
«مادربزرگها مادرهای بهتری هستن چون مادرها بیشتر وقتشون صرف زن بودن میشه».
مهرنوش
به من آموختند که فقط آن کس را که مرا کشته بود بکشم.
مهرنوش
عشقش را دوست دارد و گرمایش را و ناگهان میفهمد چرا سردش است و یخ زده. وقتی کسی دوستتان دارد، خونتان گرم میشود، تمنا به غلیان در میآید.
مهرنوش
در قطار بازگشت، یاد حرفهای مادرش میافتد وقتی به او اطلاع دادند که شوهرش در دفتر بر اثر سکتهٔ قلبی درگذشته است. پدرتون ترکم کرد، همهمون رو ترک کرد، رذل، بیغیرت! و بعدها وقتی پس از خاکسپاری فهمید که قلب شوهرش در حال ور رفتن با یکی از کارمندهای زن طلاق گرفتهٔ پراشتها ایستاده، ساکت شد. برای همیشه. کلمات را در درونش نگه داشت، دهانش را دوخت، و ژوسلَن از همان کودکی فهمید مردها مانند غدهٔ سرطانی چه بلایی بر سر زنان میآورند.
مهرنوش
مینوشت: دوستت دارم. دلم برات بیقراره. نفسش میگرفت. میدانم دروغ نمیگفت اما برای این کلمات حساب شده و زیبا خیلی دیر بود.
چربیهای بخشندهام آب شده بود. یخ بُرنده مانده بود. تیز.
مهرنوش
ژو اینطوری است دیگر. چیزی از ظرافت، سبکی و نرمی واژهها نمیفهمد. خیلی کتاب نخوانده است، خلاصه را به استدلال ترجیح میدهد و تصویر را به جملهٔ توضیحی. سریال کلمبو را دوست داشت برای اینکه از همان اول قاتل معلوم بود.
اما من واژهها را دوست دارم. جملات طولانی را، نالههای ابدی را. دوست دارم که گاهی واژهها آنچه را میگویند، پنهان میکنند، یا به شیوهای جدید بیان میکنند.
پویا پانا
پس از تمنا همیشه کسالت از راه میرسد. و فقط عشق است که بر کسالت پیروز میشود. عشق، عشق یکتا، آرزوی همهٔ ما.
پویا پانا
به دورههای شش دقیقهای بابا فکر میکنم. به بیهودگی چیزها. به آنچه پول هرگز جبران نمیکند.
پویا پانا
وقتی پولدارین ناگهان همه دوستتون دارن. ناگهان آدمهای غریبه عاشقتون میشن.
پویا پانا
طمع همه چیز را در سر راهش از بین میبره.
پویا پانا
در شکلات منیزیم هست که برای اعصاب خوبه.
پویا پانا
گاهی مصیبت آنقدر عظیم است که چارهای جز رها کردنش نیست. نمیشود همه چیز را نگه داشت، حفظ کرد.
پویا پانا
اگر آرزوهای آدمهای دیگر را برآورده سازید، این خطر هست که نابودشان کنید.
پویا پانا
اگر کسی که زندگیتان را زیبا میساخت، روزی به شما خیانت کند، گذشتهٔ زیبایتان زشت میشود؟ اگر بچهای تبدیل به یک آدمکش شود، هدیهٔ زیبایی که بهتان داده است کریه میشود؟
پویا پانا
از همان کودکی فهمید مردها مانند غدهٔ سرطانی چه بلایی بر سر زنان میآورند.
پویا پانا
میتواند فکر کند که از «کسالت و فرسودگی» که آفت عشقهای رمانتیک است گریخته است و در نوع خود به عشقی رسیده است که کمالش در لباس و آرایش مو و کلاه نیست، بلکه در اعتماد و آرامش است.
پویا پانا
اکثر کرکرههای چوبی ساختمانهای پرومناد دِزانگله پایین است. مانند چسب زخمی بر روی نماهای فرسوده. پیرها در خانهشان کز کردهاند. اخبار تلویزیون را تماشا میکنند، پیشبینی بد هواشناسی را. قبل از اینکه غذا را قورت بدهند، مدتها میجوند. ناگهان همه چیز را طول میدهند. بعد روی مبل خوابشان میبرد، با پتویی روی پاها، جلو تلویزیون روشن. باید تا بهار دوام بیاورند وگرنه مرده پیدایشان میکنند.
پویا پانا
«خوش است تمامی رنجها را به جان خریدن
رنجها را زیستن
پیش رفتن و عشق ورزیدن.»
آیندهٔ درونی، فرانسواز اوروا
یك رهگذر
