در قطار بازگشت، یاد حرفهای مادرش میافتد وقتی به او اطلاع دادند که شوهرش در دفتر بر اثر سکتهٔ قلبی درگذشته است. پدرتون ترکم کرد، همهمون رو ترک کرد، رذل، بیغیرت! و بعدها وقتی پس از خاکسپاری فهمید که قلب شوهرش در حال ور رفتن با یکی از کارمندهای زن طلاق گرفتهٔ پراشتها ایستاده، ساکت شد. برای همیشه. کلمات را در درونش نگه داشت، دهانش را دوخت، و ژوسلَن از همان کودکی فهمید مردها مانند غدهٔ سرطانی چه بلایی بر سر زنان میآورند.