آدمها خیلی وقتها قهر میکردند. کم پیش میآمد که قهر آدمها بدون خودآزاری باشد چون قهرشان قهر نبود درواقع ناز بود و منتظر بودند آشتی کنند اما هیچ قدمی برایش برنمیداشتند و اینجوری بود که بعضی وقتها کار قهرشان حتی به آشتی هم نمیکشید. حتی اگر طرف همهچیزشان بود. بعد مثلاً یکیشان میمرد. آنیکی که زنده بود یک عمر خودش را به خاطر قهرشان عذاب داده بود و از این به بعد یک عمر با حسرت اینکه چرا آشتی نکرده بود پدر خودش را درمیآورد.