
roshan
۵
«تو از دیو درونت میترسی. میترسی اگر او را به مبارزه بطلبی، شکست بخوری. برای همین، به جایش با من مبارزه کردی.»
kosar karami
۵
دستهایش را دو طرف صورتم میگذارد. چشمانش را میبندد و تا کمر خم میشود و پیشانیاش را روی پیشانیام میگذارد. لحظهای به همان حالت باقی میماند و سپس آه میکشد و میگوید: «باعث افتخارم بود که دختری مثل شما داشته باشم.»
roshan
۴
در زندگی، معمولاً سختترین تصمیمها را باید بیش از یک بار گرفت. اما هر بار، گرفتنش آسانتر میشود. یادت میماند؟
LiLion
۴
شما خودتان را به اسارت گرفتهاید، سولویگ. هر وقت بخواهید میتوانید زنجیرهایتان را کناری بیندازید، چون هر دو سرش دست خودتان است.»
Abi
۳
چه کسی را بهتر از خودم میشناسم؟ اگر خودم را نشناسم، پس کس دیگری را هم نمیشناسم.
Abi
۲
دیدید که بچهها از آب میترسند؟ صبر و طاقتِ همهٔ عالم، آنها را خیس نمیکند. فقط باید پرتشان کرد توی قسمتِ کمعمق آب تا غرق نشوند.
ناشناس
۱
با آنکه احتمال دارد آغاز قصه دروغ باشد، اما شاید حقیقت پیدا کند. شاید قدرت نهانی قصهها در این باشد که به ما الهام ببخشد که چگونه دست به عمل بزنیم.
Abi
۱
و من چقدر از آن روز وحشت دارم، زیرا میدانم زمانی که به چهرهٔ خائنان نگاه میکنم، کسانی را خواهم دید که فکر میکردم میشناختم. اما همچنان دوستشان خواهم داشت.
ناشناس
۰
شما در صدایتان چنان قدرتی دارید که میتوانید به جهان شکل بدهید.