«قاتلها چه جور آدمی هستن؟ بعضی از اونا...» یک ته لبخندی روی صورتش پدیدار شد که تا حدی غمانگیزانه بود. ادامه داد: «آدمهای خیلی خوبی هستن.»
احتمالاً پدرم فکر کرد که من با شنیدن این حرف او جا خورده باشم چون گفت: «آره، آدمهای خوبی هستن. آدمهای خوب و معمولی، یکی مثل من و تو... یا مثل همین آقایی که همین الآن بیرون رفت.