جملات زیبای کتاب پشت درهای بسته | طاقچه
تصویر جلد کتاب پشت درهای بسته

بریده‌هایی از کتاب پشت درهای بسته

۳٫۹
(۲۲۱)
ممکن است از ملالت بمیرم، چرا که نمی‌توانم از این روزهای پوچی که تا ابد کش می‌آیند، رهایی یابم.
دختر کتابخوان
بهتر از هر کسی می‌دانم که ظاهر آدم‌ها چقدر می‌تواند فریب‌دهنده باشد
لوبیای خوش خنده`
«روزی روزگاری پسری با پدر و مادرش تو یه جای خیلی خیلی دور زندگی می‌کرد. وقتی خیلی بچه بود، از پدر قوی و قدرتمندش می‌ترسید و عاشق مادرش بود. اما وقتی دید مادرش ضعیف و بی‌مصرفه و نمی‌تونه در برابر پدر از خودش دفاع کنه، پسر کم‌کم از مادرش هم متنفر شد و وقتی پدر، مادرش رو به انبار پر از موش می‌برد و زندونی‌ش می‌کرد، از ترسی که در چشم‌های مادرش می‌دید، لذت می‌برد.
مروارید ابراهیمیان
آن موقع بود که فهمیدم نه‌تنها مجبور بودم جک را بکشم که باید قبل از رفتن به تایلند این کار را می‌کردم. اگرچه فهمیدن اینکه زمان کمی داشتم وحشتناک بود، اما این آخرین مهلت، به من کمک می‌کرد که تمرکز کنم.
ماه اگر میخندید شکل تو میشد
ممکن است از ملالت بمیرم، چرا که نمی‌توانم از این روزهای پوچی که تا ابد کش می‌آیند، رهایی یابم.
دختر کتابخوان
آن روز صبح در تایلند؛ صبح روز بعدی که فهمیدم با یک هیولا ازدواج کرده‌ام، عجله‌ای برای بیدارشدن جک نداشتم، چرا که می‌دانستم بیدار شدن او یعنی شروع نقش بازی کردن من.
ز.س
اما به خودم یادآور می‌شوم که ترس بدترین دشمن من است،
peg
می‌گویم: «اصلاً این کار رو نمی‌کنم، هرگز نمی‌تونم تو رو تنها بذارم جک، می‌دونی که؟» آرام اضافه می‌کنم، اما می‌توانم تو را بکشم. در واقع مجبور خواهم شد.
ماوی:)))
ممکن است از ملالت بمیرم، چرا که نمی‌توانم از این روزهای پوچی که تا ابد کش می‌آیند، رهایی یابم.
دختر کتابخوان
ممکن است از ملالت بمیرم، چرا که نمی‌توانم از این روزهای پوچی که تا ابد کش می‌آیند، رهایی یابم.
دختر کتابخوان
در باز می‌شود و جک در آستانه‌ی در می‌ایستد، همسر خوش‌چهره و روانی من.
mahsaSh-u2b
فشارِ پیدا کردن راهی برای رهایی از کابوسی که گرفتارش شدیم- کابوسی که من باعث آن بودم- روی قلبم فشار می‌آورد و خودم را مجبور می‌کنم نفس عمیق بکشم و نترسم.
mahsaSh-u2b
استر شروع می‌کند به پرسیدن، کنجکاوی‌اش باعث می‌شود روی خوشش را نشان دهد. «امیدوارم ناراحت نشی که می‌پرسم، قبلاً ازدواج کرده بودید؟» طوری سؤال را مطرح می‌کند که انگار منتظر جواب مثبت است، گویی پیدا کردن یک همسر سابق بداخلاق و عصبی در گذشته‌ی ما، سندی است بر اینکه زندگی ما آن‌قدرها هم کامل و بی‌نقص نیست. می‌گویم: «نه، هیچ‌کدوم‌مون قبلاً ازدواج نکرده‌یم.»
ماوی:)))
استر ابرویش را بالا می‌برد. «پس دوست داره جلب‌توجه کنه.» «نه این‌طور نیست، فقط...» «خب باید همین‌طور باشه. منظورم اینه که، کسی بلند نمی‌شه تو پارک برقصه، درسته؟» برای تأیید به اطرف خودش نگاه می‌کند، اما همه از نگاه کردن به او اجتناب می‌کنند و دلم برایش می‌سوزد. صدای جک سکوت را می‌شکند. «میلی سندروم داون داره. یعنی معمولاً خودبه‌خود و بدون فکر کاری رو انجام می‌ده.» صورت استر از شدت پریشانی درهم می‌رود و من از کسانی دلخور می‌شوم که همه‌چیز را راجع به من به او گفته‌اند، به‌جز درباره‌ی خواهرم، میلی.
ماوی:)))
من میلی را از زندگی‌ام بیشتر دوست دارم
ماوی:)))
اینکه باید جواب تمام حرف‌های استر را بدهم، به‌قدری مرا مضطرب می‌کند که تصمیم می‌گیرم از دسر صرف‌نظر کنم، کاری که معمولاً انجام نمی‌دهم. اما اگر من دسر نخورم، دایان هم نمی‌خورد و چون استر هم گفته است که دیگر نمی‌تواند چیزی بخورد، احتمال می‌رود غذا خوردن نیز سریع تمام شود. جوانب مثبت و منفی را می‌سنجم
ماوی:)))
با اینکه وجب‌به‌وجب این اتاق را می‌شناسم، باز هم با چشمانم جست‌وجو می‌کنم، چرا که همیشه فکر می‌کنم شاید جایی ندیده وجود داشته باشد که زندگی‌ام را قابل‌تحمل‌تر کند؛ مثلاً میخی که با آن بتوانم پریشانی‌ام را روی لبه‌ی تخت خط‌خطی کنم، یا اگر ناگهان ناپدید شوم، اثری از من برجا مانده باشد. اما هیچ‌چیز وجود ندارد. به‌هرحال، هدف جک، مرگ من نیست.
ماوی:)))
آرامش خیال از اینکه هنوز زنده بودم، اینکه هنوز می‌توانستم میلی را نجات دهم، به من قدرت داد تا سرم را بلند کنم و دنبال راه فراری از اتاق باشم
شهلا
اگر به خاطر میلی نبود، با کمال میل مرگ را به این زندگی جدید ترجیح می‌دادم. اما اگر به خاطر میلی نبود، من هم اینجا نمی‌بودم. همان‌طوری که جک گفته بود، او میلی را می‌خواست، نه من را.
ز.س
خیره به من نگاه می‌کند. «گریس، اتاق میلی چه رنگی بود؟» به‌سختی می‌توانم حرف بزنم. «قرمز.» صدایم در گلو می‌شکند. «اتاق میلی قرمز بود.»
Ra8.M
پشت درهای بسته روایتی است برگرفته از زوایای تاریک ذهن انسان. اولین رمان بی.اِی. پاریس در فضایی نقل می‌شود که دو عنصر ترس و تعلیقِ میان گذشته و حال خواننده را درجا میخکوب می‌کند، چرا که او نیز در جدال بین عقل و احساس گرفتار می‌شود و مجبور به پیدا کردن راه فرار است.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
روایتی ساده و روان و به دور از هر گونه پیچیدگی، داستانی خلق می‌کند که توصیف بی‌بدیل احساسات و عواطف انسانی، به‌ویژه ترس و نفرت، از ویژگی‌های مهم آن به‌حساب می‌آید. پشت درهای بسته رمانی است که رنگ و بوی ترس دارد و درعین‌حال خواننده را به تأمل در تناقض میان ظاهر و باطن انسان‌ها وامی‌دارد. آرزو امیررضایی زمستان ۱۳۹۵
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
خیره به من نگاه می‌کند. «گریس، اتاق میلی چه رنگی بود؟» به‌سختی می‌توانم حرف بزنم. «قرمز.» صدایم در گلو می‌شکند. «اتاق میلی قرمز بود.» با لحنی آرام می‌گوید: «من هم همین فکر رو کردم.»
hanimani
«گریس، اتاق میلی چه رنگی بود؟» به‌سختی می‌توانم حرف بزنم. «قرمز.» صدایم در گلو می‌شکند. «اتاق میلی قرمز بود.» با لحنی آرام می‌گوید: «من هم همین فکر رو کردم.»
hanimani
فرار کردن از مشکل تدبیری ندارد.
لوبیای خوش خنده`
جک می‌پرسد: «اما اگه تو هم بخوای بمونی چی؟» حرفش را به شوخی می‌گوید، اما به‌خوبی می‌فهمم که دارد زمینه را برای ناپدید شدن من هم فراهم می‌کند. می‌گویم: «اصلاً این کار رو نمی‌کنم، هرگز نمی‌تونم تو رو تنها بذارم جک، می‌دونی که؟» آرام اضافه می‌کنم، اما می‌توانم تو را بکشم. در واقع مجبور خواهم شد.
ریحانه