«روزی روزگاری پسری با پدر و مادرش تو یه جای خیلی خیلی دور زندگی میکرد. وقتی خیلی بچه بود، از پدر قوی و قدرتمندش میترسید و عاشق مادرش بود. اما وقتی دید مادرش ضعیف و بیمصرفه و نمیتونه در برابر پدر از خودش دفاع کنه، پسر کمکم از مادرش هم متنفر شد و وقتی پدر، مادرش رو به انبار پر از موش میبرد و زندونیش میکرد، از ترسی که در چشمهای مادرش میدید، لذت میبرد.