
shion
۵۱
موضوع اصلاً این نیست که کجا باشم، بلکه اون چیزیه که درونمه. هر جا که میرفتم و با هرکسی که بودم، اهمیت نداشت. اگه میتونستم با خودم صادق باشم، پس به همونجا تعلق داشتم.
Ehsan
۴۰
چقدر دردناکه که بفهمی برای انجام هر کاری بهجز حسرت خوردن، خیلی دیر شده.
Fatima
۳۵
«به نظر من خیلی مهم نیست که آدم از کتابها زیاد بدونه. من خودم هم چیز زیادی نمیدونم، ولی فکر میکنم موضوعی که دربارهٔ یه کتاب اهمیت داره اینه که چطوری روی آدم تأثیر میذاره.»
mohammad Abbaszadegan
۲۴
زندگی آدم مال خودشه. متعلق به هیچکس دیگهای نیست.
Mina
۲۱
آدم هرجا که بره یا هرچقدر هم که کتاب بخونه، هنوز هیچی نمیدونه و هیچی ندیده. زندگی یعنی همین. ما زندگیهامون رو در تلاش برای پیدا کردن راهمون میگذرونیم.
Fatima
۱۷
او مقدمهوار گفت: «یه چیزی هست که میخوام بهم قول بدی.» بعد اضافه کرد: «نترس از اینکه عاشق کسی بشی. وقتی عاشق میشی، دلم میخواد سرتاپا عاشق بشی. حتی اگه آخرش با دلشکستگی تموم بشه، لطفاً زندگیت رو تنها و بدون عشق نگذرون. بابت اتفاقی که برات افتاد خیلی نگران بودم که نکنه از عاشق شدن دست بکشی. عشق فوقالعادهست. نمیخوام این رو فراموش کنی. خاطرات آدمهایی که عاشقشونی هیچوقت از بین نمیرن و تا وقتی زندهای، قلبت رو گرم نگه میدارن. وقتی مثل من سنوسالت بره بالا، متوجه میشی.
امیر
۱۶
شاید زمان زیادی صرف بشه تا آدم بفهمه که حقیقتاً دنبال چیه. شاید کل زندگیش رو صرف کنه و آخرش فقط بخش کوچیکی از اون رو بفهمه.
Ati
۱۳
لذت پی بردن به اینکه کسی آنقدر دوستم دارد، باعث شد قلبم در آستانهٔ انفجار قرار بگیرد.
eameli
۱۰
زندگی آدم مال خودشه. متعلق به هیچکس دیگهای نیست. میخواستم بفهمم معنی زندگی به دلخواه خودم چیه.»
ساجده عباسی
۸
مهم نیست که نسبت خونی با هم داشته باشید یا سالهای زیادی را با هم در یک مدرسه و توی یک کلاس یا دفتر کار سپری کرده باشید. تا زمانیکه حقیقتاً رودرروی یکدیگر قرار نگیرید، هرگز نمیتوانید کسی را بشناسید.
•●فاطمه✍●•
۶
چقدر دردناکه که بفهمی برای انجام هر کاری بهجز حسرت خوردن، خیلی دیر شده.
Fatima
۵
«معبد جایی نیست که آدم برای چیزی دعا کنه، جاییه که قدردانی خودش رو نشون میده. میآی اینجا تا به خدایان بگی: "ممنونم که همیشه مراقبم هستید."»
مرضیه
۵
«جوونهای امروزی دیگه کتاب نمیخونن؛ فقط بازیهای کامپیوتری میکنن. ناامیدکنندهست. حتی وقتی کتاب میخونن، فقط مانگاست و از این داستانهای بهدردنخور و سطحیِ توی تلفنهای همراهشون. حتی پسر خودم که تقریباً سی سالشه، هنوز هم تماموقت بازیهای ویدیویی میکنه. آخه این درسته؟ تو اینجوری فکر میکنی؟ البته که نه. اونها فقط ظاهر مسائل رو میبینن. اگه نمیخوای سطحی باشی، باید تلاش کنی و کتابهای فوقالعادهٔ اینجا رو بخونی.»
Ati
۵
اینجا هیچچیز اضافه نیست. دستت رو که دراز میکنی، میخوره به کتابها. محشر نیست؟»
طهورا
۵
زمانی در گذشته، کسی که این کتاب را میخواند آنقدر تحتتأثیر قرار گرفته بود که قلمی برداشته و خطی زیر این واژهها کشیده بود. تجسم این موضوع باعث خوشحالیام شد؛ چون من هم تحتتأثیر همین پاراگراف قرار گرفته و حالا با آن غریبه در ارتباط بودم.
sarahhmyl
۵
خواستهٔ من این بود که کسی دربارهاش ازم بپرسد. خواستهام این بود که کسی بهم تسلی بدهد. خواستهام این بود که کسی ازم مراقبت کند.
•●فاطمه✍●•
۵
فهمیدم موضوع اصلاً این نیست که کجا باشم، بلکه اون چیزیه که درونمه. هر جا که میرفتم و با هرکسی که بودم، اهمیت نداشت. اگه میتونستم با خودم صادق باشم، پس به همونجا تعلق داشتم.
Kimya Gh
۵
دستبهسینه شد و آهسته شروع کرد به حرف زدن، طوریکه انگار داشت به آن دوره از زندگیاش فکر میکرد. «کوتاه بخوام بگم، میخواستم کل دنیا رو خودم ببینم. میخواستم کل طیف احتمالات رو ببینم. زندگی آدم مال خودشه. متعلق به هیچکس دیگهای نیست. میخواستم بفهمم معنی زندگی به دلخواه خودم چیه.»
Ehsan
۴
وقتی به گذشته نگاه میکنم، واژهای که کل زندگیام طی بیستوپنج سال در آن خلاصه میشود، این است: «کافی.»
مرضیه
۴
داییام یکمرتبه ساکهایم را از دستم گرفت و به داخل کتابفروشی راهنماییام کرد. همین که پایم را به آنجا گذاشتم، بوی نا به مشامم حملهور شد. اتفاقی واژهٔ نا را با صدای بلند به زبان آوردم.
داییام خندید و حرفم را تصحیح کرد: «یه لطفی بکن و سعی کن این بو رو رطوبت بعد از یه بارون صبحگاهی تصور کنی.»
مرضیه
۴
«عالیه.»
داییام بهتزده نگاهم کرد و گفت: «چی عالیه؟»
«اینکه داری کار دلخواهت رو انجام میدی و از همین طریق زندگیت رو میگذرونی.»
مرضیه
۴
«نمیدونم. فکر میکنم که با انجام ندادن هیچ کاری، دارم زندگیم رو هدر میدم.»
«من که اینطور فکر نمیکنم. مهمه که گاهی بیحرکت بمونی. فکر کن یه استراحت کوتاه توی سفر طولانی زندگیته. اینجا بندرگاه توئه و قایقت برای مدت کوتاهی لنگر میندازه. بعد از اینکه خوب استراحت کردی هم میتونی دوباره راه بیفتی و بری.
Fa
۴
«کوتاه بخوام بگم، میخواستم کل دنیا رو خودم ببینم. میخواستم کل طیف احتمالات رو ببینم. زندگی آدم مال خودشه. متعلق به هیچکس دیگهای نیست. میخواستم بفهمم معنی زندگی به دلخواه خودم چیه.»
ساجده عباسی
۴
«به نظر من خیلی مهم نیست که آدم از کتابها زیاد بدونه. من خودم هم چیز زیادی نمیدونم، ولی فکر میکنم موضوعی که دربارهٔ یه کتاب اهمیت داره اینه که چطوری روی آدم تأثیر میذاره.»
sarahhmyl
۴
آدم هرجا که بره یا هرچقدر هم که کتاب بخونه، هنوز هیچی نمیدونه و هیچی ندیده. زندگی یعنی همین. ما زندگیهامون رو در تلاش برای پیدا کردن راهمون میگذرونیم.
Youtiful her
۴
موضوع اصلاً این نیست که کجا باشم، بلکه اون چیزیه که درونمه.
مــــیـــم.قـــاف🌵
۴
یک بار دیگر متوجه شدم که هیچکدام از آن مسائل هرگز حلوفصل نشدهاند. من صرفاً آنها را به کناری پرت کرده و منتظر بودم که خاطراتم با گذر زمان رنگ ببازند.
tinabi
۴
وقتی رایحهٔ آن گل را که از مدتها پیش رنگ باخته بود به مشام کشیدم، به شخصی فکر کردم که آن را لای کتاب گذاشته بود. آخر او چهکسی بود؟ چه زمانی زندگی میکرد؟ و چه احساسی داشت؟
Ati
۳
باید قلبت رو سبک کنی. اگه این کار رو نکنی، روح این قضیه تا ابد دنبالت میکنه.»
Márma
۳
بهجای اینکه سنش بالا رفته باشد، بیشتر به نظر میآمد با دور ریختن همهٔ چیزهای نالازم از وجود خود پوستاندازی کرده باشد.