بابام هیچ وقت کسی را نکشت

دانلود و خرید بابام هیچ وقت کسی را نکشت

۴٫۳ از ۴ نظر
۴٫۳ از ۴ نظر

برای خرید و دانلود   بابام هیچ وقت کسی را نکشت  نوشته  محمدجواد فیروزی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت
پدرم در سن چهل و سه سالگی مرد. من پانزده ساله بودم كه او مرد. امروز، از او بزرگ‌ترم. دلم می سوزد كه چرا او را بيشتر و بهتر نشناختم. از او هيچ کینه‌ای به دل ندارم. امروز من بزرگ شده‌ام، می‌دانم كه زندگی ساده نيست، و اينكه نبايد از آدم‌های شكننده‌تر و حساس‌تر از خودمان، که با انتخاب روش‌های «ناهنجار»، می‌کوشند زندگی غیرقابل تحملشان را قابل تحمل سازند، چندان کینه‌ای به دل گرفت.
Zo
بابا و صابون مارسی یک روز، وقتی هنوز جنگ بود، بابا توی یک کافه یک صابون مارسی واقعی از بازار سیاه خرید. قبل از اینکه آن را برای مامان بیاورد، برای اطمینان از واقعی بودنش، همانجا امتحانش کرده بود. بعد هم داده بود به دوستانش تا آنها نیز به نوبت یکی یکبار آن را امتحان کنند. توی کافه، همه دستانشان را شسته بودند. هر بار که یک مشتری تازه، وارد بار می‌شد، بابا ابتدا یک نمایش از شستشو برایش اجرا می‌کرد و بعد او را وادار می‌کرد که صابون را امتحان کند و دست آخر هم یکی یک پیک به اتفاق، به سلامتی صابون بالا می‌انداختند. طرف‌های غروب، تمام مشتری‌ها در وضعیتی پر ادبار و کثیف قرار داشتند، اما دست‌هایشان پاک و پاکیزه بود. شب که بابا به خانه برگشت، حسابی «خسته» بود. از آن صابون بزرگ آنچه که باقی مانده بود برای مامان آورده بود، از یک سکۀ پنج فرانکی هم کوچک‌تر بود.
Johnny
توی روزنامه‌ها مقالاتی نوشته شد. مقاله‌ای را به‌ياد می‌آورم كه با اين جمله آغاز شده بود: «انسانی نوع‌دوست از میان ما رخت بربست».  می‌دانستم كه بابام يك پزشک بود، اما نمی‌دانستم كه يك نوع‌دوست هم بود. توی لغت‌نامه نگاه كردم. معنايش اين بود: «شخصی كه همۀ مردم را دوست دارد.» شايد كه من هنوز مرد نشده بودم و در زمرۀ مردم درنيامده بودم؟
Mitir
يك پك جانانه به آن زدم، به سرفه افتادم، چشمانم پر از اشك شد، كم مانده بود خفه شوم، مجبور شدند چندين ضربه محكم توی كمرم بزنند. مثل همان كاری كه بابا، هنگام تولدم کرده بود.  زندگی مردانۀ من، شروع خوبی نداشت.
Mitir
توی آلبوم خانوادگی ما، عکسی‌ست که من آن را بی‌نهایت دوست دارم، عکسی از من و بابام. بابا روی یک نیمکت دراز کشیده و مشغول کتاب خواندن است؛ من، کنارش نشسته‌ام. باید دوروبر یکسالی داشته باشم، خوشحال به‌نظر می‌رسم، هیچ‌خطری مرا تهدید نمی‌کند، من با بابام هستم، او هوایم را دارد.
Mitir
يك روز، بابا، از يك محكوم به مرگ خواست كه وقتی سر از تن‌اش جدا شد به او يك چشمك بزند. ظاهراً آن محكوم به بابا يك چشمك زده بود. نمی‌شد به صحت و سقم آن اعتماد كرد، آخر بابا خيلی از شوخی كردن و دست انداختن اين و آن خوشش می‌آمد.
nazekh
بابا، بعضی اوقات يا عصبی بود يا عصبانی.
nazekh
از وجود کریسمس استفاده کردم و یک آروزی دیگر هم به آرزوهایم افزودم. از حضرت طلب یک هدیه کردم. خاطرم می‌آید که یک سال، ششلولی از او خواستم. مارک سولیدو. اما مخصوصاً مشخصات و مارک آن را در آرزوهایم عنوان نکردم. آخر به من گفته بودند که او از دل آدم باخبر است، فکرمان را می‌خواند، با این حساب او خوب می‌دانست که من چه می‌خواستم. دلم می‌خواست به حقیقت این موضوع پی می‌بردم و راست و دروغش را درمی‌یافتم. یک ششلول گیرم آمد، معمولی و بدون مارک. بابام هم به باده‌گساریش ادامه داد. درست تا دم آخر مرگ.
nazekh
صفحه قبل۱صفحه بعد