هر چیز و همه چیز تمام شد و
من ابتداییام هنوز
تغییر کوچه با من نیست
تغییر ساعت، روز
مینشینم مینویسم
از هرچه نگذاشت
در بهار به زیبایی بجوشیم و
بعد
کاربر حسن ملائی شاعر
دارم فکر میکنم به این
که آنکه زندگی ما را میخواند
با ما همدردی خواهد کرد
یا که در سرزنشهایش
روحمان را
دچار افسردگی بعد مرگ
خواهد ساخت
Mina.
دور
روز تو آنقدر از همه چیز پر است که
نمیگذارد سری به خودت بزنی
تنهاییات را ببینی از جمله
کسانی از تو بگریزند از جمله
به روز تعطیل که
برای هر منزل صدایی دارد
sadra
نوشت
هر چیز و همه چیز تمام شد و
من ابتداییام هنوز
تغییر کوچه با من نیست
تغییر ساعت، روز
مینشینم مینویسم
از هرچه نگذاشت
در بهار به زیبایی بجوشیم و
بعد
sadra
سمت
ابری که مجبور به کنارهگیری است
فرقی ندارد که کجا به خواب میرود
و چون بیدار شود
ممکن است بماند در این که
چه کند باید
نه حوصلهی ماندن به خانه را دارد
نه میتواند به آسمان برگردد
گیر کرده در اگر اما شاید.
sadra
مثل اینکه بعضی چهرهها را
بهخاطر خودشان دوست داریم
بعضی را چون کسی را به یادمان میآرند
Niyaz.h
تاریکی به نور اعتبار میدهد
Niyaz.h
سبزیهایی که شکل ظرف میگیرند
عاشقی با ماهی هفت سین
تا وقتی که زنده است
و در سکوناش
تو را برای لحظهای میکشد
Niyaz.h
در هر کجای جهان که ریشه میزدم
بدون شعر میمردم
Niyaz.h
از همین حالا دارم حساب میکنم
روزها را خط میزنم
از همین حالا که پیش هم هستیم
قسمتی از وقت را
صرف روزهای نیامده میکنم
ظلم نیست این
Mina.