جملات زیبا از متن کتاب زمان به وقت مهتاب | طاقچه
تصویر جلد کتاب زمان به وقت مهتاب
off

کتاب زمان به وقت مهتاب

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
شیوا پورنگ
انتشارات: 
نشر چهره مهر
کاربر ۱۵۹۷۷۳۲
۰
خانم فلاح با آب‌وتاب شروع می‌کند ماجرای پستانک فرزین را تعریف کردن. مامان بلند می‌شود مرا بغل می‌کند: ببخشید من برم ببینم مروارید کجاست الان می‌آم. سه‌چرخه می‌ماند کنار نیمکت. خانم‌ها مرا نگاه می‌کنند و به شعری که خانم فلاح می‌خواند قاه‌قاه می‌خندند. ته شعر را می‌شنوم: توی دهنِ مهتاب بلا رفته بود. مامان آرام می‌گوید: ذلیل‌مردهٔ اُزبک این رو از دهن کی کشیدی بیرون؟ ازبک دیگر چیست؟ فحش جدید. پستانک را از دهانم درمی‌آورم و توی دستم محکم نگه می‌دارم، می‌گویم: ازبک... ازبک... ذلیل... ذلیل‌مرده. می‌رسد به مروارید: مروارید...مروارید پاشو ببین این پستونک رو از کی دزدیده؟ مریم و مهرداد با دوچرخه می‌رسند. با ما راه می‌افتند. مهرداد می‌خواند: دزد پستانک‌ها.
کاربر ۱۵۹۷۷۳۲
۰
می‌گوید: نه پسر به جاذبه نمی‌چسبه جاذبه روی تو اثر می‌ذاره تو وزن پیدا می‌کنی. مریم در را باز می‌کند: با همه‌تون قهرم قهر. نخیر مهرداد خان ایشالا جاذبهٔ زمین باهات قهر کنه پرت شی توی هوا برسی به خورشید بسوزی من راحت شم. مامان می‌گوید: وا بچه... این حرفا چیه می‌زنی زبونت رو گاز بگیر. رو می‌کند به بابا که نرم نرم می‌خندد و دست از شانه زدن موی من برنمی‌دارد: "این بچه‌ها این چند روز من رو با جاذبهٔ زمین و سیب و درخت و نیوتن کشتن." مهرداد می‌گوید: اِ چه باحال پس این همه فکر کردیم چرا موی مهتاب روی هوا می‌ایسته و نمی‌ریزه پایین بی‌خود نبود مریم کشف کرده که اگه جاذبهٔ زمین با آدم قهر بشه آدم شوت می‌شه تو آسمون. به آینه نگاه می‌کنم پس موهای من با جاذبهٔ زمین قهرند
کاربر ۱۵۹۷۷۳۲
۰
بین کتاب‌ها گیر می‌افتم؛ باد کتاب‌ها را ورق می‌زند، ورق‌ها تندتند می‌گذرند، انگار باد همهٔ کتاب‌ها را با هم می‌خواند، ماهی سیاه ِکوچولو، هانسِل و گِرتل، هدی در کوهستان، شنگول‌ومنگول و حبهٔ انگور، کدو قلقله‌زَن. باد بلند می‌شود و توی اتاق می‌پیچد و کتاب‌های کم‌حجم، کتاب‌های لاغر، کتاب‌های کم‌جان روی زمین سُر می‌خورند و می‌نشینند کنار ِدیوار. یک طرفِ جلدشان تکیه داده به باد، یک طرفِ دیگرِ جلد تکیه داده به دیوار. باد گشتی توی اتاق می‌زند و یک‌راست می‌رود سراغ ِتلویزیون. دست‌ها را می‌زند زیرِ چانه و می‌نشیند به تماشا. به کتاب‌ها نگاه می‌کنم. هِدی خیره شده به تلویزیون، جادوگرِ داستانِ هانسل و گِرتل دست از به هم زدنِ آشش برداشته، سر پیرزنِ کدو قلقله‌زِن از سوراخ ِکدو بیرون آمده. شنگول‌ومنگول، حبه‌انگور و گرگ همه خیره شده‌اند به تلویزیون. باد بلندبلند هوهو می‌کشد و می‌خندد.