جملات زیبای کتاب پایان دنیا | طاقچه
۳٫۶
(۹)
خون از بهار پرسید: «پس تو کی می‌رسی؟» بهار پاسخ داد: «آن‌گاه که لاله‌هایت دشتم را گلریزان کنند.» خون گفت: «مرا به آمدنت چشم‌انتظار گذاشته‌اند.» بهار جواب داد: «پس کاسهٔ صبرت را لبریز کن!» و خون از کوه‌ها جاری شد.
Mostafa F
آدم‌ها در زمانهٔ خودشان زندگی می‌کنند، درخشش مختصر نوری که تاریکیِ سترگ را پر می‌کرد و این در طبیعتشان نبود که به ورای چرخهٔ کوتاه عمر بیندیشند. داشت درمی‌یافت که چرا سفر در زمان هیچ‌گاه متداول نشده است.
Mostafa F
تمدن خیلی از آن‌ها پیشی گرفته بود. آن‌ها هرگز نمی‌توانستند در عظمت آن چیزی بیشتر از یک زندانی وحشت‌زده باشند.
Mostafa F
خیلی وقت است که منتظرند ولی باید از آن‌ها خواسته می‌شد. وقتی آن چیز از در وارد شد پیتر شروع به جیغ کشیدن کرد ولی حقیقتاً مدت زیادی جیغ نکشید.
مرجان معتمدحسینی
"و آن‌ها تا آخر عمر با خوشحالی زندگی کردند" افسانه‌ای ناب است.
محمد امین چیزانی
کجا دارین می‌رین؟» «بیشتر انگار داریم می‌ریم به درک.
محمد امین چیزانی
ساندرز ناگهان دریافت که چقدر گرسنه و خسته است. روی صندلی‌ای افتاد که خودش را قالب هیکلش شد
مرجان معتمدحسینی
«اگر من باید بمیرم، چقدر خوب که همه شما هم بمیرید»
Fizzarolli
خون از بهار پرسید: «پس تو کی می‌رسی؟» بهار پاسخ داد: «آن‌گاه که لاله‌هایت دشتم را گلریزان کنند.» خون گفت: «مرا به آمدنت چشم‌انتظار گذاشته‌اند.» بهار جواب داد: «پس کاسهٔ صبرت را لبریز کن!» و خون از کوه‌ها جاری شد.
sarahoosh
آدم‌ها در زمانهٔ خودشان زندگی می‌کنند، درخشش مختصر نوری که تاریکیِ سترگ را پر می‌کرد و این در طبیعتشان نبود که به ورای چرخهٔ کوتاه عمر بیندیشند.
محمد امین چیزانی

حجم

۲۲۲٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۲۵۶ صفحه

حجم

۲۲۲٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۲۵۶ صفحه

قیمت:
۷۵,۰۰۰
تومان