خون از بهار پرسید: «پس تو کی میرسی؟»
بهار پاسخ داد: «آنگاه که لالههایت دشتم را گلریزان کنند.»
خون گفت: «مرا به آمدنت چشمانتظار گذاشتهاند.»
بهار جواب داد: «پس کاسهٔ صبرت را لبریز کن!»
و خون از کوهها جاری شد.
Mostafa F
آدمها در زمانهٔ خودشان زندگی میکنند، درخشش مختصر نوری که تاریکیِ سترگ را پر میکرد و این در طبیعتشان نبود که به ورای چرخهٔ کوتاه عمر بیندیشند. داشت درمییافت که چرا سفر در زمان هیچگاه متداول نشده است.
Mostafa F
تمدن خیلی از آنها پیشی گرفته بود. آنها هرگز نمیتوانستند در عظمت آن چیزی بیشتر از یک زندانی وحشتزده باشند.
Mostafa F
کجا دارین میرین؟»
«بیشتر انگار داریم میریم به درک.
محمد امین چیزانی
خیلی وقت است که منتظرند ولی باید از آنها خواسته میشد.
وقتی آن چیز از در وارد شد پیتر شروع به جیغ کشیدن کرد ولی حقیقتاً مدت زیادی جیغ نکشید.
مرجان معتمدحسینی
"و آنها تا آخر عمر با خوشحالی زندگی کردند" افسانهای ناب است.
محمد امین چیزانی
ساندرز ناگهان دریافت که چقدر گرسنه و خسته است. روی صندلیای افتاد که خودش را قالب هیکلش شد
مرجان معتمدحسینی
ثبات، یه مفهوم خودمتناقضه. هیچ مقصدی برای رسیدن وجود نداره، هیچوقت.»
محمد امین چیزانی
«اگر من باید بمیرم، چقدر خوب که همه شما هم بمیرید»
Fizzarolli
خون از بهار پرسید: «پس تو کی میرسی؟»
بهار پاسخ داد: «آنگاه که لالههایت دشتم را گلریزان کنند.»
خون گفت: «مرا به آمدنت چشمانتظار گذاشتهاند.»
بهار جواب داد: «پس کاسهٔ صبرت را لبریز کن!»
و خون از کوهها جاری شد.
sarahoosh
آدمها در زمانهٔ خودشان زندگی میکنند، درخشش مختصر نوری که تاریکیِ سترگ را پر میکرد و این در طبیعتشان نبود که به ورای چرخهٔ کوتاه عمر بیندیشند.
محمد امین چیزانی
عصرهای طلایی فقط در ظاهر بهترن. شاید در سطح آسونتر باشن ولی اونها هم به مرگ آغشتهن. باور کنین امیدوارانه سفر کردن بهتر از رسیدنه.
محمد امین چیزانی
هستی میرا بود ولی ققنوسی بود که هیچگاه واقعاً نمیمرد.
محمد امین چیزانی