خون از بهار پرسید: «پس تو کی میرسی؟»
بهار پاسخ داد: «آنگاه که لالههایت دشتم را گلریزان کنند.»
خون گفت: «مرا به آمدنت چشمانتظار گذاشتهاند.»
بهار جواب داد: «پس کاسهٔ صبرت را لبریز کن!»
و خون از کوهها جاری شد.
Mostafa F
آدمها در زمانهٔ خودشان زندگی میکنند، درخشش مختصر نوری که تاریکیِ سترگ را پر میکرد و این در طبیعتشان نبود که به ورای چرخهٔ کوتاه عمر بیندیشند. داشت درمییافت که چرا سفر در زمان هیچگاه متداول نشده است.
Mostafa F
تمدن خیلی از آنها پیشی گرفته بود. آنها هرگز نمیتوانستند در عظمت آن چیزی بیشتر از یک زندانی وحشتزده باشند.
Mostafa F
خیلی وقت است که منتظرند ولی باید از آنها خواسته میشد.
وقتی آن چیز از در وارد شد پیتر شروع به جیغ کشیدن کرد ولی حقیقتاً مدت زیادی جیغ نکشید.
مرجان معتمدحسینی
ساندرز ناگهان دریافت که چقدر گرسنه و خسته است. روی صندلیای افتاد که خودش را قالب هیکلش شد
مرجان معتمدحسینی