چقدر دلش برای مدرسه و بچههای تویش تنگ شده بود. از وقتی بزرگترها هم صاحب گوشی آر- می شده بودند، دیگر مدرسه بهطور کامل بسته شده بود و کلاسها کاملاً مجازی برگزار میشد. ریحانه که دیگر وقتی اسم مجازی میآمد، از ترس بدنش یخ میکرد. برای همین تصمیم گرفت درسهایش را توی خانه و با کمک مادرش بخواند. مادر هم معلم ریحانه بود و هم پرستار پدر.
گل پری
مادر گفت: «خب. برادر من از همون بچگی مریض بود. داروهاش هم همهاش خارجی و گرون بود. یه روز دیگه داروها وارد کشور نشد. برادر من مریض و مریضتر شد و دستآخر هم از دنیا رفت. از اون به بعد من دیگه به خارجیها اعتماد ندارم. چطور به ما دارو ندادن، ولی حالا گوشیهاشون رو با تخفیف میارن دم خونههامون؟ از همون اول مطمئن بودم کاسهای زیر نیمکاسه هست.»
کاربر ۴۳۶۶۱۵۵
مادر گفت: «خب. برادر من از همون بچگی مریض بود. داروهاش هم همهاش خارجی و گرون بود. یه روز دیگه داروها وارد کشور نشد. برادر من مریض و مریضتر شد و دستآخر هم از دنیا رفت. از اون به بعد من دیگه به خارجیها اعتماد ندارم. چطور به ما دارو ندادن، ولی حالا گوشیهاشون رو با تخفیف میارن دم خونههامون؟ از همون اول مطمئن بودم کاسهای زیر نیمکاسه هست.»
کاربر ۴۳۶۶۱۵۵