جملات زیبای کتاب چهار دقیقه و همان چهار دقیقه | طاقچه
تصویر جلد کتاب چهار دقیقه و همان چهار دقیقه

بریده‌هایی از کتاب چهار دقیقه و همان چهار دقیقه

نویسنده:نغمه ثمینی
انتشارات:نشر نی
امتیاز
۳.۸از ۴ رأی
۳٫۸
(۴)
دنیز کیزی: عاشقش نیستی؟ ‫دنیز اوغلو: (به دنیز کیزی.) به این چیزها نیست که. ‫دنیز کیزی: پس به چیه؟ ‫دنیز اوغلو: به هشت پا. منظورم اینه که آدم بخواد هشت تا دست و پا داشته باشه، با یکی قهوهٔ عشقشو هم بزنه، با یکی موهاشو نوازش کنه، با دو تا بغلش کنه، با یکی کتابشو نگه داره، با یکی اشکشو پاک کنه، با یکی هم چیزهای دیدنی رو نشونش بده. ‫یونس: این شد هفت تا... ‫دنیز کیزی: آخرین دست مالِ خودِ عاشقه. که باهاش چشمشو بماله دم به دم که مطمئن بشه اون واقعیه یا نه.
کاربر ۱۱۳۷۷۷۱
خطر و خاطره هم‌زادن.
Amelie
سن که به قیافه نیست. به وقت‌هاییه که منتظر بودی، به چیزهاییه که از دست دادی، به چیزهاییه که به دست نیاوردی.
Amelie
دربارهٔ زن‌ها هیچ‌وقت نگو هرگز.
کاربر ۱۱۳۷۷۷۱
همین الان. همین الان منو خوشبخت کن. پلیس/یونس: چطوری می‌تونم همین الان؟ آوا: چهار دقیقه وقت داری منو خوشبخت کنی. خودت توی فیلمت می‌گی چهار دقیقه کم نیست. زیاده. تو چهار دقیقه می‌شه عاشق شد، می‌شه خندید، می‌شه پرید، می‌شه جهید، می‌شه از مرز گذشت... پلیس/یونس: (هم زمان با او.) می‌شه عزیز ترین آدم‌ها رو از دست داد، می‌شه قهر کرد و برای ابد رفت. می‌شه مرد، می‌شه معلول شد... این‌ها رو هم تو فیلمم گفتم. و تو همه رو ترجمه کردی. یا شاید نکردی و من فکر می‌کنم کردی. و شاید ترجمه نکردی که همون‌جا گفتم زمانِ حقیقیِ شبانه‌روز بیست و چهار ساعت نیست، بیست و سه ساعت و پنجاه و شش دقیقه است... و ما اون چهار دقیقه رو به‌ش اضافه کردیم که انگار خواسته باشیم برای رنج کشیدن زمان بخریم.
تماشاگر
دانشجویانِ عزیز، ما رستگار نمی‌شیم، مگر با رستگاری نورون‌ها، و نورون‌ها رستگار نمی‌شن مگر در رویارویی با واقعیت...
Amelie
اما حداقل منتظر نبود آدم‌هایی که نیستن برگردن.
Amelie
من خودم همین‌جوری هستم. همیشه سرم پر از فکرهای نیمه‌کاره است. اولِ یه قصه، ته یه داستان، وسطِ یه فیلم، دیروز یه نمایش‌نامه، فردا یه رمان... یه وقتی می‌نوشتم‌شون. ولی دفترهای منم آب برد.
Amelie
مثلِ همهٔ اسم‌ها که می‌تونستن اسمِ من باشن. تو فکر نمی‌کنی در اسم‌ها یه تقدیری هست؟ یعنی آدم به اسمش شبیه می‌شه...
Amelie
پلیس: خاطره‌بازی! این بازی اسمش چی بود؟ «در عکس حوصله‌ت رو ندارم» بازی؟ یا «وانمود می‌کنم، تو عاشقی نه من» بازی! نگاه کنید. عکس‌های سفر شماست. این عکس‌های سفره، همه‌جا دست تو دور کمر اون، دست اون ول؛ همه‌جا سر تو روی شونهٔ اون، سر اون ول. همه‌جا نگاهِ تو خیره به اون، نگاهِ اون ول...
Amelie
تو آوا هستی و من یونس. من اون‌قدر که تواَم خودم نیستم و تو اون‌قدر که منی خودت نیستی. من غذا می‌خورم که تو گرسنه نباشی و تو می‌خوری که من نباشم. من آب می‌خورم که تو تشنه نشی و تو آب می‌خوری که من نشم. من بروفن می‌خورم که تو درد نکشی و تو ادویل می‌خوری که من نکشم. من زنده‌ام که تو از زنده بودنت لذت ببری، و تو زنده‌ای که من لذت ببرم. برای همین می‌تونم به من و به تو بگم ما، و نگم این و اون، یا زن و مرد، یا آوا و یونس، یا زمین و آسمون، یا زمین و زمان.
Amelie
پلیس: پس سابقهٔ گم شدن داشته. آوا: نه! تو خودش گم شده بود. پلیس: پس سابقهٔ گم شدن توی خودش داشته. آوا: یعنی راهشو پیدا نمی‌کرد. پلیس: پس سابقهٔ پیدا نکردنِ راه. آوا بلند می‌شود و کاپشنش را تنش می‌کند و می‌رود سمت در هتل.
Amelie
مولانا جلال‌الدین بلخی می‌دونست که شمسِ تبریزی رو در چاهی خفه کرده‌ن، اما تحمل درک واقعیتِ مرگ معشوقو نداشت، و نشست به انتظار بازگشتش و باز نشست و باز نشست به انتظار، و قلبشو شرحه‌شرحه کرد، بی‌تاب و بی‌قرار شد، بدنش بی‌طاقت، پس رقصید، به خود پیچید، در خود پیچید، و به تمنا و در هزار هزار بیت خواستار بازگشتِ شمس شد: «امشب از شب‌های تنهایی است رحمی کن بیا.»
Amelie
چون تو خودت گیر کردی و گم شدی تو خودت؟ طرح‌ها فیلم نمی‌شن، چون توی تو خالیه از تصمیم، از زندگی. طرح‌ها پیش نمی‌رن، چون خودت پیش نمی‌ری. اثر نمی‌کنن، چون خودت روی خودت اثر نمی‌کنی... چون تموم شدی. عقیم شدی. داری ذره‌ذره منم با خودت تموم می‌کنی. عقیم می‌کنی. یونس واقعاً وقتی نمی‌تونی زندگی خودتو نجات بدی، چطوری می‌خوای دنیا رو نجات بدی؟
Amelie
یونس: این فقط خاطرهٔ تو نیست. وقتی برای من تعریف کردی، دیگه خاطرهٔ منم هست... آوا: خاطرهٔ تو نیست. ندزد از من خاطره‌مو. چهار دقیقه‌مو. حتی وقتی گفتی بریم استانبول نه نگفتم، گفتم با تو می‌تونم تمام دنیا رو فراموش کنم. اما حالا اون تویی که نمی‌تونی این‌جا، وسطِ استانبول، خاطرهٔ بچگیِ منو فراموش کنی. دوباره دیوونه شدی. عین دو سال قبل. تو جیبت پرِ قرصه.
Amelie
ما از آب شروع شدیم.
Amelie
تو آوا هستی و من یونس. من اون‌قدر که تواَم خودم نیستم و تو اون‌قدر که منی خودت نیستی. من غذا می‌خورم که تو گرسنه نباشی و تو می‌خوری که من نباشم. من آب می‌خورم که تو تشنه نشی و تو آب می‌خوری که من نشم. من بروفن می‌خورم که تو درد نکشی و تو ادویل می‌خوری که من نکشم. من زنده‌ام که تو از زنده بودنت لذت ببری، و تو زنده‌ای که من لذت ببرم. برای همین می‌تونم به من و به تو بگم ما، و نگم این و اون، یا زن و مرد، یا آوا و یونس، یا زمین و آسمون، یا زمین و زمان.
Amelie

حجم

۸۰٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۱۳۲ صفحه

حجم

۸۰٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۱۳۲ صفحه

قیمت:
۴۷,۰۰۰
تومان