دنیز کیزی: عاشقش نیستی؟
دنیز اوغلو: (به دنیز کیزی.) به این چیزها نیست که.
دنیز کیزی: پس به چیه؟
دنیز اوغلو: به هشت پا. منظورم اینه که آدم بخواد هشت تا دست و پا داشته باشه، با یکی قهوهٔ عشقشو هم بزنه، با یکی موهاشو نوازش کنه، با دو تا بغلش کنه، با یکی کتابشو نگه داره، با یکی اشکشو پاک کنه، با یکی هم چیزهای دیدنی رو نشونش بده.
یونس: این شد هفت تا...
دنیز کیزی: آخرین دست مالِ خودِ عاشقه. که باهاش چشمشو بماله دم به دم که مطمئن بشه اون واقعیه یا نه.