جملات زیبای کتاب رباعیات خیام | طاقچه
تصویر جلد کتاب رباعیات خیام

کتاب رباعیات خیام

نوع کتاب
۳.۰ امتیاز(از ۷ رأی)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
mobina
۱۰
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ وز تارِ امیدِ عمر ما پودی کو؟ در مجمرِ چرخ، جان چندین پاکان می‌سوزد و خاک می‌شود؛ دودی کو؟
mobina
۷
یک چند، به کودکی، به استاد شدیم؛ یک چند، به استادی خود، شاد شدیم. پایان سخن شنو که ما را چه رسید: چون ابر درآمدیم و چون باد شدیم.
علی ناصری مقدم
۲
من ظاهرِ نیستی و هستی دانم؛ من باطن هر فراز و پستی دانم. با این همه، از دانش خود شرمم باد! گر مرتبه‌ای ورای مستی دانم.
علی ناصری مقدم
۲
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من؛ وین حرف معمّا نه تو خوانی و نه من. هست از پسِ پرده گفتگوی من و تو؛ چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من.
Azadeh
۱
یا با صنمی، لاله‌رخی خندان خور. بسیار مخور! وِرْد مکن! فاش مساز! اندک خور و گهگاه خور و پنهان خور. در دایره سپهرِ ناپیدا غَوْر، جامی است که جمله را چشانند، به دَوْر. نوبت چو به دَور تو رسد، آه مکن! می نوش به خوشدلی؛ که دَوْر است نه جَورْ. ای دل! همه اسباب جهان خواسته گیر؛ باغِ طربت به سبزه آراسته گیر؛ و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم، بنشسته و بامداد، برخاسته گیر.
علی ناصری مقدم
۱
گر می نخوری، طعنه مزن مستان را! بگذار ز دست، حیلت و دستان را. تو غِرّه بدان شدی که می می‌نخوری؛ صد لقمه خوری که می غلام است آن را.
علی ناصری مقدم
۱
برخیز، بُتا! بیار بهرِ دل ما، ــ حل کن ز ره لطف همه مشکل ما ـ یک کوزه شراب؛ تا به هم نوش کنیم؛ زآن پیش که کوزه‌ها کنند از گِل ما.
علی ناصری مقدم
۱
در فصل بهار، اگر بتی حورسرشت، یک ساغر می دهد مرا، بر لب کشت، هر چند به نزد عامه این باشد زشت، سگ بِهْ ز من است اگر بَرَم نام بهشت.
علی ناصری مقدم
۱
خیام! اگر ز باده مستی، خوش باش؛ با ماهْرخی اگر نشستی، خوش باش. چون عاقبت کار جهان نیستی است، انگار که نیستی؛ چو هستی، خوش باش.
علی ناصری مقدم
۰
هر چند که روی و موی زیباست مرا، چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا. معلوم نشد که در طربخانه خاک، نقّاشِ ازل بهرِ چه آراست مرا!
علی ناصری مقدم
۰
برخیز، بُتا! بیار بهرِ دل ما، ــ حل کن ز ره لطف همه مشکل ما ـ یک کوزه شراب؛ تا به هم نوش کنیم؛ زآن پیش که کوزه‌ها کنند از گِل ما.
علی ناصری مقدم
۰
بر چهره گل، شبنم نوروز خوش است؛ در صحن چمن، روی دلاَْفروز خوش است. از دی که گذشت، هرچه گویی خوش نیست؛ خوش باش و زدی مگو! که امروز خوش است.
علی ناصری مقدم
۰
گویند کسان: «بهشت با حور خوش است.» من می‌گویم که: «آب انگور خوش است.» این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار؛ کآواز دهل شنیدن از دور خوش است.
علی ناصری مقدم
۰
می خوردن و شاد بودن آیین من است؛ فارغ بودن ز کفر و دینْ دین من است. گفتم به عروسِ دهر: «کابین تو چیست؟» گفتا: «دل خرّم تو کابین من است.»
علی ناصری مقدم
۰
یک جرعه می ز مُلک کاووس بِهْ است؛ وز تخت قباد و ملکت توس به است. آهی که سحرگاه کشد رندی مست، از طاعت زاهدان سالوس به است.
علی ناصری مقدم
۰
هر سبزه که بر کنار جویی رُسته است، گویی ز لب فرشته‌خویی رُسته است. پا بر سرِ سبزه تا به خواری ننهی! کان سبزه ز خاک لاله‌رویی رُسته است.
علی ناصری مقدم
۰
می‌نوش؛ که عمر جاودانی این است؛ خود حاصلت از دَورِ جوانی این است. هنگام گُل و مُل است و یارانْ سرمست؛ خوش باش دمی؛ که زندگانی این است.
علی ناصری مقدم
۰
ساقی! گل و سبزه بس طربناک شده است؛ دریاب! که هفته دگر خاک شده است. می نوش و گلی بچین؛ که تا درنگری، گل خاک شده‌است و سبزه خاشاک شده‌است.
علی ناصری مقدم
۰
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است؛ در بندِ سر زلف نگاری بوده است. این دسته که بر گردن او می‌بینی، دستی‌است که بر گردن یاری بوده‌است.
علی ناصری مقدم
۰
ای چرخ! همه خرابی از کینه تست؛ بیدادگری شیوه دیرینه تست. ای خاک! اگر سینه تو بشکافند، بس گوهر قیمتی که در سینه تست.
علی ناصری مقدم
۰
گویند که: «دوزخی بُوَد عاشق و مست؛» قولی است خلاف؛ دل در آن نتوان بست. گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود، فردا بینی بهشت همچون کف دست.
علی ناصری مقدم
۰
چون لاله، به نوروز، قدح گیر به دست، با لاله‌رخی، اگر تو را فرصت هست. می نوش، به خرّمی؛ که این چرخ کهن، ناگاه، تو را چو خاک گردانَد پست.
علی ناصری مقدم
۰
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست، نتوان به گمان و شک همه عمر نشست. هان! تا ننهیم ساغر باده ز دست! در بیخبری، مَرد چه هشیار و چه مست.
علی ناصری مقدم
۰
چون نیست، ز هرچه هست، جز باد به دست، چون هست، به هرچه هست، نقصان‌وشکست انگار که هرچه هست در عالم نیست؛ پندار که هر چه نیست در عالم هست.
علی ناصری مقدم
۰
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست، برخیز و به جام باده کن عزمْ درست. کاین سبزه که امروز تماشاگهِ تست، فردا همه از خاک تو برخواهد رُست.
علی ناصری مقدم
۰
ابر آمد و باز بر سرِ سبزه گریست؛ بی‌باده گلرنگ، نمی‌باید زیست. این سبزه که امروز تماشاگهِ ماست، تا سبزه خاک ما تماشاگهِ کیست؟
علی ناصری مقدم
۰
این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت؛ چون آب، به جویبار و چون باد، به دشت. هرگز غمِ دو روز مرا یاد نگشت: روزی که نیامده‌است و روزی که گذشت.
علی ناصری مقدم
۰
تا چند زنم به روی دریاها خشت؟! تا کی غم مسجد بَرَم و فکر کنشت؟! خیام که گفت دوزخی خواهد بود؟ که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
علی ناصری مقدم
۰
چون بلبل مست راه در بستان یافت، روی گل و جام باده را خندان یافت. آمد؛ به زبانِ حال، در گوشم گفت: «دریاب! که عمرِ رفته را نتوان یافت.»
علی ناصری مقدم
۰
آن قصر که جمشید در او جام گرفت، آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت. بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟